۵. شهادت سیدالشهداء

     خب حضرت صلح کردند، معاویه رفت، یزید آمد جایش.حالا چه؟ حالا با زور می‌خواهد از حضرت بیعت بگیرد«و ليکن مع الجواب رأس الحسین علیه السلام[1]» و در واقع که اصلا کاری به بیعت او نداشت؛ رقیب مهم خودش را امام حسین می‌دانست، هر جوری بود حضرت را به لطائف الحیل می‌کشت[2]. ابو مسلم برای بنی‌العباس چقدر خدمت کرد، وقتی احساس خطر کردند او را کشتند یا ابوسلمه خلال، او را هم همین‌طور کشتند. منظور، می‌دید که امام رقیب او باشد؟ نه؛ طاقتش را نداشت.

خلاصه وقتی آمد، امام «خرج منها خائفاً یترقب»؛ با آن برنامه‌ای که پیش آمد، خود امام این آیه شریفه را خواندند. از مدینه آمدند بیرون و مکه و جریانات بعدی و برای اینکه احترام حرم بماند به طرف عراق حرکت کردند و برنامه‌هایی که همه می‌دانند.

جنگ امام با یزید؛ جنگ نامتقارن

نکته اینجا است، آن چه که همه عرض من در این چند کلمه هست سر این است که: جنگ کربلا یک جنگ نابرابر بود. جنگی بود که همه می‌دانستند یک کسی که الان قدرت مطلقه دستش است، آمده‌اند یک گروه محدودی را محاصره کردند که کل‌شان را درو کنند به خیال خودشان و محو کنند.

مظلومیت مغلوب؛ مانع از محو نام او

 اینجا وقتی پیروز می‌شود، پیروزی است که درست است وقتی پیروز شد خیالش می‌رسد می‌تواند محو کند آن‌ها را؛ اما چون در جنگ متقارن، مغلوب خودش رجز «انا رجل» می‌خوانده در قبال او، خب وقتی مغلوب می‌شود همه می‌گویند خب جنگ بود و مغلوب شد. اما در جنگ نامتقارن نابرابر، کسی که مغلوب می‌شود مظلوم است. چون این‌ها محاصره‌اش کردند، یک تعدادی کمی مظلومانه شهید شدند در مقابل،

امام و نزول بر حکم ابن زیاد

 و آن هم نزول بر حکم[3]، که حضرت علی اکبر سلام الله علیه در تاریخ میخ این امر را کوبیدند برای پدرشان صلوات الله علیه که چه؟ نگاه کنید همه تواریخ شیعه و سنی آوردند رجز حضرت علی اکبر سلام الله علیه را که خودشان را معرفی کردند، بعد چه فرمودند؟ فرمودند که: «والله (یا تالله) لا يحکم فينا ابن الدعی[4]»؛ لا يحکم فينا. یعنی الان رسیده به ذلت، «هیهات منا الذّلة». ما را اجبار کردند بر نزول بر حکم ابن الدعی، عبیدالله بن زیاد ملعون. یعنی همه برویم و تسلیم بشویم و کار دست او بیفتد، اشاره کند همه ما را بکشند به بدترین وجه که این کار را هم می‌کرد و سر جایش بحثش شده است[5]، و یا اینکه نه، بگوید مثلاً کذا. «لا یحکم فینا، والله تالله لا یحکم فینا ابن الدعی». حضرت علی‌اکبر این‌ را جاودانه کردند، میخش را کوبیدند. به هر تاریخ شیعه و سنی هر منصفی مراجعه کند ببیند این رجز حضرت بود برای این که بگویند پدر من در شرایطی شهید شد که از او نزول بر حکم ابن الدعی را خواسته بودند. تسلیم بشوند؛ هر چه او گفت که اگر اشاره کرد گردن همه را بزنند و اگر نکرد اختیار دست او باشد.حضرت فرمودند «هیهات منا الذله... حجور طابت و طهرت[6]»، ابا دارند آن دامن‌های پاک که ما این‌جور ذلتی را بپذیریم. روشن هم هست بر هر عاقلی. خب ببینید نزول بر حکم، یک مظلومیت آشکار است در یک نزاع نابرابر. کسی که این ذلت را نپذیرفته و شهید شده، پیروزِ او توهم دارد می‌کند که این مظلوم را نسیاً منسیاً می‌کنم، ابداً دیگر ممکن نیست. ذهن عموم عرف عام، مدافع مظلوم است، فطرت‌شان، مدافع مظلوم است. می‌گویند در یک نزاع نابرابر، شما مظلومانه کسی را شهید کردید. این را نمی‌گذارند دیگر که نسیاً منسیاً بشود و بتواند آن دشمن کار خودش را انجام بدهد در اینکه ایمان را محو کند.

«لا تمحو ذکرنا و لا تمیت وحینا»

اینجاست که این جمله معروف صادره از لسانِ تالی تلوِ عصمت، لسانِ «أنتِ بحمدالله عالمةٌ غیر معلَّمة[7]» [ارزش خودش را نشان می‌دهد] که حضرت در مقابل آن دشمنی که احساس پیروزیِ قدرت دارد، قسم یاد کردند: «والله لا تُمیتُ وَحیَنا و لا تَمحو ذِکرَنا[8]». دیگر ممکن نیست شما بتوانید وحی و اسلام و دین و ایمان را از بین ببرید. «لا تَمحوا ذِکرَنا»، ولایت ما اهل بیت میخش کوبیده شد. ممکن نیست که شما طمع بکنید در محو آن، با این قسمی که یاد کردند این‌ها بیان شد.


[1] فلما ورد الكتاب على يزيد لعنه الله كتب الجواب إلى عتبة أما بعد فإذا أتاك كتابي هذا فعجل علي بجوابه و بين لي في كتابك كل من في طاعتي أو خرج عنها و ليكن مع الجواب رأس الحسين بن علي ع فبلغ ذلك الحسين فهم بالخروج من أرض الحجاز إلى أرض العراق(الأمالی للصدوق، ص ۱۵۲)

در نقل طبری از نامه یزید ملعون به ولید بن عتبه و همین طور در نقل بلاذری در انساب الاشرف،تصریح به اخذ بیعت شدیده است:فخذ حسینا...بالبیعة اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا(كتاب تاريخ الطبري تاريخ الرسل والملوك وصلة تاريخ الطبري، ج ۵، ص ۳۳۸) نامه ای که به قدر موش گوش است و به صورت سرّی به دست حاکم مدینه رسیده است:

قال أبو مخنف وعوانة وغيرهما: ولي يزيد بن معاوية وعمال أبيه: على الكوفة النعمان بن بشير الأنصاري، وعلى البصرة عبيد الله بن زياد، وعلى المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، وعلى مكة عمرو بن سعيد الأشدق - وقال بعضهم: كان على مكة الحارث بن خالد، وعلى المدينة الأشدق والأول أثبت - فلما ولي كتب إلى الوليد مع عبد الله بن عمرو بن أويس، أحد بني عامر بن لؤي: أما بعد فإن معاوية بن أبي سفيان كان عبدا من عبيد الله أكرمه الله واستخلفه وخوله ومكن له فعاش بقدر، ومات بأجل فرحمة الله عليه، فقد عاش محمودا، ومات برا تقيا. والسلام.

وكتب إليه في صحيفة كأنها أذن فأره: أما بعد فخذ حسينا وعبد الله بن عمر وعبد الله بن الزبير بالبيعة أخذا شديدا، ليست فيه رخصة ولا هوادة، حتى يبايعوا والسلام.( كتاب أنساب الأشراف ط الفكر، ج ۵، ص۳۱۳ و همچنین: كتاب مرآة الزمان في تواريخ الأعيان، ج 8، ص6  - كتاب البداية والنهاية ت التركي، ج ۱۱، ص۴۶۷)

 اما در نقل ابن اعثم دو تفاوت وجود دارد:

اولا زیادتی دستور به قتل امام علیه السلام:«فمن أبي عليك منهم فاضرب عنقه و ابعث إليّ‌ برأسه»(الفتوح، ج ۵، ص ۱۰)

ثانیا صحبت از دو نامه شده است. نامه ای که در ابتدا یزید ملعون نوشت و متن آن گذشت و نامه دومی که پس از بیان حاکم بر اصرار امام بر عدم بیعت و در مقام پاسخ به او نوشت که « فلما ورد الكتاب على يزيد غضب لذلك غضبا شديدا، و كان إذا غضب انقلبت عيناه فعاد أحول، قال: فكتب إلى الوليد بن عتبة. ذكر كتاب يزيد بن معاوية إلى الوليد بن عتبة من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة، أما بعد، فإذا ورد عليك كتابي هذا فخذ البيعة ثانيا على أهل المدينة بتوكيد منك عليهم، و ذر عبد اللّه بن الزبير فإنه لن يفوتنا و لن ينجو منا أبدا ما دام حيا، و ليكن مع جوابك إليّ‌ رأس الحسين بن علي، فإن فعلت ذلك فقد جعلت لك أعنة الخيل و لك عندي الجائزة و الحظ‍‌ الأوفر و النعمة واحدة و السلام. »(الفتوح، ج ۵، ص ۱۸)

خوارزمی نیز در مقتل خود چنین ذکر کرده است:« و كتب إلى جميع البلاد بأخذ البيعة له، فكان على المدينة يومئذ مروان بن الحكم فعزله و ولى مكانه ابن عمّه - الوليد بن عتبة بن أبي سفيان - و كتب إليه: بِسْمِ‌ اللّٰهِ‌ الرَّحْمٰنِ‌ الرَّحِيمِ‌ من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة: أما بعد، فإن معاوية كان عبدا من عبيد اللّه أكرمه و استخلفه و مكن له، ثمّ‌ قبضه إلى روحه و ريحانه و رحمته و ثوابه، عاش بقدر و مات بأجل، و قد كان عهد إلي و أوصاني: أن أحذر - آل أبي تراب - و جرأتهم على سفك الدّماء، و قد علمت يا وليد أن اللّه تعالى منتقم للمظلوم عثمان بن عفان من آل أبي تراب بآل سفيان، لأنهم أنصار الحقّ‌ و طلاب العدل، فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة لي على جميع أهل المدينة. قال: ثمّ‌ كتب - صحيفة صغيرة - كأنها اذن فارة فيها: أما بعد - فخذ الحسين؛ و عبد اللّه بن عمر؛ و عبد الرحمن بن أبي بكر؛ و عبد اللّه بن الزبير، بالبيعة أخذا عنيفا ليست فيه رخصة، فمن أبى عليك منهم، فاضرب عنقه، و ابعث إلي برأسه و السّلام.»( مقتل الحسین للخوارزمی، ج ۱، ص ۲۶۲)

در سایر منابع:

قال فلما مات معاوية كتب يزيد إلى الوليد بن عقبة بن أبي سفيان بالمدينة يأخذ البيعة من هؤلاء الأربعة أخذا ضيقا ليست فيه رخصة فمن تأبى عليك منهم فاضرب عنقه و ابعث إلي برأسه.( مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۴، ص ۸۸)

فلما مات معاوية و ذلك في النصف من رجب سنة ستين من الهجرة كتب يزيد الى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان- و كان واليا على المدينة من قبل معاوية- يأمره بأخذ البيعة ليزيد من أهل الحجاز و أن يدعو الحسين بن علي عليهما السلام و عبد الله بن عمر و عبد الله بن الزبير و عبد الرحمن بن أبي بكر و أن لا يفارقهم دون البيعة، و من أبى منهم قتله.( الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم، ص ۵۴۰)

فكتب الوليد إلى يزيد يخبره الخبر بما كان من ابن الزبير، ثم ذكر له بعد ذلك أمر الحسين، فلما ورد الكتاب على يزيد و قرأه غضب غضبا شديدا، و كان إذا غضب انقلبت عيناه فصار أحول،

فكتب إلى الوليد بن عتبة:من عبد الله أمير المؤمنين يزيد إلى الوليد بن عتبة.أما بعد:فإذا ورد عليك كتابي هذا فخذ البيعة ثانيا على أهل المدينة و ذر عبد الله ابن الزبير فإنه لا يفوتنا، و ليكن مع جواب كتابي رأس الحسين، فإن فعلت ذلك فقد جعلت لك أعنة الخيل، و لك عندي الجائزة العظمى و الحظ الأوفر، و السلام.فلما ورد الكتاب على الوليد و قرأه عظم ذلك عليه، ثم قال: لا و الله لا يراني الله بقتل ابن نبيه  و لو جعل يزيد لي الدنيا بما فيها.( تسلية المجالس و زينة المجالس (مقتل الحسين عليه السلام)، ج‏۲، ص ۱۵۴)

برای مشاهده تفصیلی منابع این نقل به صفحه«ولیکن مع الجواب رأس الحسین بن علی ع» در سایت فدکیه مراجعه نمایید.

[2] و شهادت امام در نگاه یزید، نقطه پایانی نقشه ای بود که با غصب خلافت آغاز شده بود.سید ابن طاووس به نقل از بلاذری در انساب الأشراف می‌نویسد:« قال البلاذري: لمّا قُتل الحسين عليه السلام كتب عبد الله بن عمر إلى يزيد بن معاوية:«أما بعد، فقد عظمت الرزية، وجلت المصيبة، وحدث في الإسلام حدث عظيم، ولا يوم كيوم الحسين.»فكتب إليه يزيد:«أما بعد يا أحمق، فإنّا جئنا إلى بيوتٍ منجّدة، وفُرُشٍ ممهّدة، ووسائدَ منضّدة، فقاتلنا عنها؛ فإن يكن الحق لنا فعن حقنا قاتلنا، وإن كان الحق لغيرنا فأبوك أول من سنّ هذا، وابتزّ واستأثر بالحق على أهله.»( الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ص ۲۴۷، ح ۳۴۸)

در ادامه جریان به دست بنی امیه رسید و با توجه به قاعده«إلا دفنّا دفنّا» با گرفتن خلافت از امام مجتبی و صلح با ایشان و شهادت مظلومانه ایشان پیگیری شد و حال نوبت به آخرین بازمانده اصحاب الکساء می‌رسید؛ کسی که با شهادت او ماجرای وصایت خاتمه پیدا می‌کرد و شهادتش، نقطه پایانی برای این نقشه شوم محسوب می‌شد.

در علل الشرائع از امام صادق علیه‌السلام در مقام تفاوت گذاری بین روز عاشورا با سایر ایام حزن اهل‌بیت نقل شده است:«حدّثنا أبوالفرج المظفّر بن أحمد القزويني قال : حدّثنا محمّد بن جعفر الكوفي الأسدي ، قال : حدّثنا سهل بن زياد الآدمي ، قال : حدّثنا سليمان بن عبدالله الخزّاز الكوفي ، قال : حدّثنا عبدالله بن الفضل الهاشمي ، قال : قلت لأبي عبدالله جعفر بن محمّد الصادق عليه‌السلام : يابن رسول الله ، كيف صار يوم عاشوراء يوم مصيبة وغمّ وجزع ، وبكاء ، دون اليوم الذي قُبض فيه رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله ، واليوم الذي ماتت فيه فاطمة عليها‌السلام ، واليوم الذي قُتل فيه أمير المؤمنين عليه‌السلام ، واليوم الذي قُتل فيه الحسن عليه‌السلام بالسمّ ؟

فقال : «إنّ يوم قتل الحسين عليه‌السلام أعظم مصيبة من جميع سائر الأيّام ، وذلك أنّ أصحاب الكساء الذين كانوا أكرم الخلق على الله تعالى كانوا خمسة ، فلمّا مضى عنهم النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله بقي أمير المؤمنين وفاطمة والحسن والحسين عليهم‌السلام ، فكان فيهم للناس عزاء وسلوة ، فلمّا مضت فاطمة عليها‌السلام كان في أمير المؤمنين والحسن والحسين عليهما‌السلام للناس عزاء وسلوة ، فلمّا مضى منهم أمير المؤمنين عليه‌السلام كان للناس في الحسن والحسين عليهما‌السلام عزاء وسلوة ، فلمّا مضى الحسن عليه‌السلام كان للناس في الحسين عليه‌السلام عزاء وسلوة ، فلمّا قُتل الحسين عليه‌السلام لم يكن بقي من أهل الكساء أحد للناس فيه بعد عزاءوسلوة ، فكان ذهابه كذهاب جميعهم ، كما كان بقاؤه كبقاء جميعهم ، فلذلك صار يومه أعظم الأيّام مصيبة.»(علل الشرائع، ج ۲، ص ۴۱)

تعبیر زینب کبری از برادر با عنوان«یا خلیفة الماضین» نیز اشاره به چنین جایگاهی دارد:« وروي من طريق آخر ، إن زينب لما سمعت مضمون الأبيات كانت في موضع آخر منفردة مع النساء والبنات خرجت حاسرة تجر ثوبها حتى وقفت عليه ، وقالت واثكلاه ليت الموت أعدمني الحياة ، أليوم ماتت أمي فاطمة ، وأبي علي ، وأخي الحسن ، يا خليفة الماضين وثمال الباقين. »(اللهوف فی قتلی الطفوف، ص ۸۱-۸۲).

سرّ تبرک جستن و عید اعلام کردن این روز از سوی دستگاه بنی امیه که «اللهم إن هذا یوم تبرکت به بنو أمیة»و «و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان» نیز می‌تواند همین نکته باشد که نقطه تحقق اهداف چندین ساله جریان نفاق بود.

اما ازآنجاکه أبی الله الا أن یتمّ نوره» و «یمکرون و یمکر الله» این نقشه با شهادت مظلومانه حضرت سیدالشهداء و امتداد جریان وصایت در امام سجاد و حفاظت الهی از جان ایشان در دربار یزید ولو به واسطه ظاهری غرور و نخوت یزید و تقیه طولانی مدت امام در دوران امامت، ناکام ماند.

از سوی دیگر امامان با سفارش به عزاداری و گریه بر امام شهید و تثبیت روز عزاء بودن این روز نه روز عید و شادی مانع از تحقق اهداف شوم بنی امیه در این راستا شدند.

[3] پس از رد پیشنهادات عمرسعد در گفت‌وگو با سیدالشهداء علیه‌السلام، ابن‌زیاد به مشورت شمر علیهم لعائن الله به عمرسعد نامه نوشت و گفت تو تنها حق داری امام را بین دو گزینه مخیر کنی یا با ما بجنگد و یا راضی شود به هرچه ابن‌زیاد در حق او حکم می‌کند. اینجاست که امام آن خطبه معروف را می‌خواند و می‌فرماید که از سوی ابن‌زیاد بین این دو گزینه مخیر شده است؛ جهاد و ذلت و هیهات منّا الذلّة که همان نزول بر حکم آن ملعون است.

مقصود از «النزول على حکم ابن زیاد» آن بود که امام حسین علیه‌السلام از هرگونه شرط و مطالبه‌ای در برابر طرف مقابل دست بردارد و حکم او را بپذیرد؛ تعبیری که در ادبیات سیاسی ـ نظامی معاصر، نزدیک‌ترین معادل آن «تسلیم بی‌قید و شرط» (unconditional surrender) است و با صلح تفاوت جوهری دارد. صلح، توافق بر سر شروط مشترک است؛ تسلیم، پذیرش اراده طرف مقابل؛ و تسلیم بی‌قید و شرط، پذیرش آن اراده، بدون امکان شرط‌گذاری از سوی طرف تسلیم‌شونده. لذاست که چنین تسلیمی در بیان بلند امام به ذلت تعبیر می‌شود و از آن تبری می‌جوید.

شیخ مفید در ارشاد می‌فرماید:

و لما رأى الحسين نزول العساكر مع عمر بن سعد بنينوى و مددهم لقتاله أنفذ إلى عمر بن سعد أني أريد أن ألقاك  فاجتمعا ليلا فتناجيا طويلا ثم رجع عمر بن سعد إلى مكانه و كتب إلى عبيد الله بن زياد.

أما بعد فإن الله قد أطفأ النائرة و جمع الكلمة و أصلح أمر الأمة هذا حسين قد أعطاني عهدا أن يرجع إلى المكان الذي أتى منه أو أن يسير إلى ثغر من الثغور فيكون رجلا من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم أو أن يأتي أمير المؤمنين يزيد فيضع يده في يده فيرى فيما بينه و بينه رأيه و في هذا لكم رضى و للأمة صلاح. فلما قرأ عبيد الله الكتاب قال هذا كتاب ناصح مشفق على قومه فقام إليه شمر بن ذي الجوشن فقال أ تقبل هذا منه و قد نزل بأرضك و إلى جنبك و الله لئن رحل من بلادك و لم يضع يده في يدك ليكونن أولى بالقوة و لتكونن أولى بالضعف و العجز فلا تعطه هذه المنزلة فإنها من الوهن و لكن لينزل على حكمك هو و أصحابه فإن عاقبت فأنت أولى بالعقوبة و إن عفوت كان ذلك لك.

قال له ابن زياد نعم ما رأيت الرأي رأيك اخرج بهذا الكتاب إلى عمر بن سعد فليعرض على الحسين و أصحابه النزول على حكمي فإن فعلوا فليبعث بهم إلي سلما و إن هم أبوا فليقاتلهم فإن فعل فاسمع له و أطع و إن أبى أن يقاتلهم فأنت أمير الجيش و اضرب عنقه و ابعث إلي برأسه.( الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج۲، ص۸۷)

این مطلب در مواضع مختلف کتاب تکرار شده است از جمله:

فروى عبد الله بن ربيعة الحميري فقال إني لعند يزيد بن معاوية بدمشق إذ أقبل زحر بن قيس حتى دخل عليه فقال له يزيد ويلك ما وراءك و ما عندك فقال أبشر يا أمير المؤمنين بفتح الله و نصره ورد علينا الحسين بن علي في ثمانية عشر من أهل بيته و ستين من شيعته فسرنا إليهم فسألناهم أن يستسلموا أو ينزلوا على حكم الأمير عبيد الله بن زياد أو القتال فاختاروا القتال على الاستسلام فغدونا عليهم مع شروق الشمس فأحطنا بهم من كل ناحية ... فأطرق يزيد هنيهة ثم رفع رأسه فقال قد كنت أرضى من طاعتكم  بدون‏ قتل الحسين أما لو أني صاحبه لعفوت عنه.( الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏۲، ص ۱۱۸)

این مطلب در منابع متعدد عامه نیز ذکر شده است:

۳۴ - قالوا (ظ): و تواقف الحسين و عمر بن سعد خلوين، فقال  الحسين: اختاروا مني الرجوع إلى المكان الذي أقبلت منه، أو أن أضع يدي في يد يزيد فهو ابن عمي ليرى رأيه في و إما أن تسيروني إلى ثغر من ثغور المسلمين فأكون رجلا من أهله لي ما له و عليّ ما عليه!!! و يقال انه لم يسأله إلا أن يشخص إلى المدينة فقط. فكتب عمر بن سعد إلى عبيد اللّه بن زياد بما سأل ( الحسين) فأراد عبيد اللّه أن يجيبه إلى ذلك، فقال له شمر بن ذي الجوشن الكلابي ثم الضبابي: لا تقبلن (منه) إلا أن يضع يده في يدك فإنه ان لم يفعل ذلك كان أولى بالقوة  و العز، و كنت أولى بالضعف و العجز فلا ترض (منه) إلا بنزوله على حكمك هو و أصحابه!!! فإن عاقبت كان ذلك لك، و إن غفرت كنت أولى بما يفعله، لقد بلغني أن حسينا و عمر يجلسان ناحية من العسكر يتناجيان و يتحادثان عامة الليل. فقال له ابن زياد: نعم ما رأيت فاخرج بهذا الكتاب إلى عمر بن سعد  فلنعرض على حسين و أصحابه النزول على حكمي فإن فعلوا بعث بهم إلي سلما، و إن هم أبوا قاتلهم فإن فعل فاسمع له و أطعه، و إن أبى أن يقاتلهم فأنت أمير الناس وثب عليه فاضرب عنقه و ابعث إلي برأسه. و كان كتابه إلى عمر: أما بعد فإني لم أبعثك إلى حسين لتطاوله و تمنيه السلامة و تكون له عندي شافعا، فانظر فإن نزل حسين و أصحابه على الحكم (كذا) فابعث بهم إلي سلما، و إن أبوا فازحف إليهم حتى تقتلهم و تمثل بهم فإنهم لذلك مستحقون!!! و إن قتلت حسينا فأوطئ الخيل صدره و ظهره  لنذر نذرته و قول قلته!!! فإنه عاق مشاق قاطع ظلوم، فإن فعلت ذلك جزيناك  جزاء السامع المطيع، و إن أنت أبيت فاعتزل عملنا و جندنا و خل بين شمر بن ذي الجوشن و بين العسكر و أمر الناس، فإنا قد أمرناه فيك بأمرنا و السلام.( أنساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۸۲-۱۸۳)

قال هشام فحدثني عبد الله بن يزيد بن روح بن زنباع الجذامي عن أبيه عن الغاز بن ربيعة الجرشى من حمير قال والله إنا لعند يزيد بن معاوية بدمشق إذ أقبل زحر بن قيس حتى دخل على يزيد بن معاوية فقال له يزيد ويلك ما وراءك وما عندك فقال أبشر يا أمير المؤمنين بفتح الله ونصره ورد علينا الحسين بن على في ثمانية عشر من أهل بيته وستين من شيعته فسرنا إليهم فسألناهم أن يستسلموا وينزلوا على حكم الامير عبيد الله بن زياد أو القتال فاختاروا القتال على الاستسلام فعدونا عليهم مع شروق الشمس فأحطنا بهم من كل ناحية(تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۵۱)

 هشام عن أبى مخنف عن عبد الملك بن نوفل قال حدثنى أبى قال لما قتل الحسين عليه السلام قام ابن الزبير في أهل مكة وعظم مقتله وعاب على أهل الكوفة خاصة ولام أهل العراق عامة فقال بعد أن حمد الله وأثنى عليه وصلى على محمد صلى الله عليه وسلم أن أهل العراق غدر فجر إلا قليلا وإن أهل الكوفة شرار أهل العراق وأنهم دعوا حسينا لينصروه ويولوه عليهم فلما قدم عليهم ثاروا إليه فقالوا له إما أن تضع يدك في أيدينا فنبعث بك إلى ابن زياد بن سمية سلما فيمضى فيك حكمه وإما أن تحارب فرأى والله إنه هو وأصحابه قليل في كثير وإن كان الله عز وجل لم يطلع على الغيب أحدا أنه مقتول ولكنه اختار الميتة الكريمة على الحياة الذميمة فرحم الله حسينا وأخزى قاتل حسين(تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۶۴)

برای مشاهده تفصیلی منابع به صفحه«بیعت یا ذلت-هیهات منّا الذلَّة» در سایت فدکیه مراجعه فرمایید.

[4] كان آخر من بقي مع الحسين من أصحابه سويد بن عمرو بن أبي المطاع الخثعمي، قال: وكان أول قتيل من بني أبي طالب يومئذ علي الأكبر بن الحسين بن علي، وأمه ليلى ابنة أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفي، وذلك أنه أخذ يشد على الناس وهو يقول:

أنا علي بن حسين بن علي ... نحن ورب البيت أولى بالنبي

تالله لا يحكم فينا ابن الدعي.(كتاب تاريخ الطبري تاريخ الرسل والملوك وصلة تاريخ الطبري، ج5، ص446)

وحدثنيه أحمد بن سعيد، عن يحيى بن الحسن [العلوي] ، عن بكر بن عبد الوهاب، عن إسماعيل بن أبي إدريس، عن أبيه، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، دخل حديث بعضهم في حديث الآخرين: إن أول قتيل قتل من ولد أبي طالب مع الحسين ابنه علي، قال: فأخذ يشد على الناس وهو يقول:

أنا علي بن الحسين بن علي ... نحن وبيت الله أولى بالنبي

من شبث ذاك ومن شمر الدني ... أضربكم بالسيف حتى يلتوي

ضرب غلام هاشمي علوي ... ولا أزال اليوم أحمي عن أبي

والله لا يحكم فينا ابن الدعي (كتاب مقاتل الطالبيين ،ص۱۱۵)

وكان آخر من بقي من أصحاب الحسين سويد بن أبي المطاع الخثعمي، وكان أول من قتل من آل بني أبي طالب يومئذ علي الأكبر ابن الحسين، وأمه ليلى بنت أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفية، وذلك أنه حمل عليهم وهو يقول:

أنا علي بن الحسين بن علي ... نحن ورب البيت أولى بالنبي

تالله لا يحكم فينا ابن الدعي(كتاب الكامل في التاريخ ت تدمري، ج3، ص۱۷۹)

وكان أول قتيل قتل من أهل الحسين من بني أبي طالب علي الأكبر ابن الحسين بن علي، وأمه ليلى بنت أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفي، طعنه مرة بن منقذ بن النعمان العبدي فقتله، لأنه جعل يقي أباه، وجعل يقصد أباه، فقال علي بن الحسين:

أنا علي بن الحسين بن علي … نحن -وبيت الله- أولى بالنبي

تالله لا يحكم فينا ابن الدعي … كيف ترون اليوم ستري عن أبي(كتاب البداية والنهاية ط دار ابن كثير،ج8، ص۲۶۲) 

ثم اقتتلوا حتى وقت الظهر، وصلى بهم الحر صلاة الخوف، ثم اقتتلوا بعد الظهر، وخرج علي بن الحسين الأكبر فشد على الناس وهو يقول:

أنا علي بن الحسين بن علي ... نحن ورب البيت أولى بالنبي

۱۴۰/ ب/ تالله لا يحكم فينا ابن الدعي(كتاب المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج5، ص۳۴۰)

وكان أول قتيل من بنى أبى طالب يومئذ على الأكبر ابن الحسين، وأمه ليلى ابنة أبى مرة بن عروة بن مسعود الثقفية، وذلك أنه حمل على الناس وهو يقول:

أنا على بن الحسين بن على ... نحن ورب البيت أولى بالنبى

تالله لا يحكم فينا ابن الدعى(كتاب نهاية الأرب في فنون الأدب، ج۲۰، ص۴۵۵)

برای مشاهده تفصیلی منابع به صفحه« رجز مشهور حضرت علي أکبر ع دال بر نزول بر حکم و هیهات منا الذلة-لا یحکم فینا ابن الدعي» در سایت فدکیه مراجعه نمایید. 

[5] مرحوم طبرسی در بحث از وجه قتال امام علیه‌السلام با دشمنان و حل تفاوت رویه حضرت با سایر امامان می‌فرماید: فإن عورضنا بأن الحسين (ع) قاتل وحده فالجواب أن فعله يحتمل وجهين … و الآخر أنه غلب على ظنه أنه لو ترك قتالهم قتله الملعون ابن زياد صبرا كما فعل بابن عمه مسلم فكان القتل مع عز النفس و الجهاد أهون عليه.( مجمع البيان في تفسير القرآن، ج۲، ص ۵۱۶)

محقق کرکی نیز این  احتمال را تقویت می‌کنند:«أما فعل الحسين صلوات اللّه عليه فإنه لا نعلم منه أنّ المصلحة كانت في المهادنة و تركها، و لعله عليه السلام علم أنه لو هادن يزيد عليه اللعنة لم يف له،…على أنه عليه السلام في الوقت الذي تصدى للحرب فيه لم يبق له طريق إلى المهادنة، فإن ابن زياد لعنه اللّه كان غليظا في أمرهم عليهم السلام، فربما فعل بهم ما هو فوق القتل أضعافا مضاعفة.»

علامه مجلسی این احتمال را مطابق شواهد میدانی می‌داند و می‌نویسد آن‌ها به‌هیچ‌وجه امام را رها نمی کردند. به جناب مسلم که امان دادند او را به چه وضعی به شهادت رساندند، امام را که امان هم نداده بودند: «بل الظاهر أنه صلوات الله عليه لو كان يسالمهم و يبايعهم لا يتركونه لشدة عداوتهم و كثرة وقاحتهم بل كانوا يغتالونه بكل حيلة و يدفعونه بكل وسيلة و إنما كانوا يعرضون البيعة عليه أولا لعلمهم بأنه لا يوافقهم في ذلك أ لا ترى إلى مروان لعنه الله كيف كان يشير على والي المدينة بقتله قبل عرض البيعة عليه و كان عبيد الله بن زياد عليه لعائن الله إلى يوم التناد يقول اعرضوا عليه فلينزل على أمرنا ثم نرى فيه رأينا أ لا ترى كيف أمنوا مسلما ثم قتلوه.»( بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص۹۹-۱۰۰)

صاحب جواهر نیز می‌فرماید:«و ما وقع من الحسين عليه السلام مع أنه من الأسرار الربانية و العلم المخزون يمكن أن يكون لانحصار الطريق في ذلك، علما منه عليه السلام أنهم عازمون على قتله على كل حال كما هو الظاهر من أفعالهم و أحوالهم و كفرهم و عنادهم.»(جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام؛ ج۲۱، ص۲۹۵)

[6] احتجاجه ع على أهل الكوفة بكربلاء

عن مصعب بن عبد اللهلما استكف الناس بالحسين ع ركب فرسه و استنصت الناس حمد الله و أثنى عليه ثم قال تبا لكم أيتها الجماعة و ترحا و بؤسا لكم حين استصرختمونا ولهين فأصرخناكم موجفين فشحذتم علينا سيفا كان في أيدينا و حمشتم علينا نارا أضرمناها على عدوكم و عدونا فأصبحتم إلبا على أوليائكم و يدا على أعدائكم من غير عدل أفشوه فيكم و لا أمل أصبح لكم فيهم و لا ذنب كان منا إليكم- فهلا لكم الويلات إذ كرهتمونا و السيف مشيم و الجأش طامن و الرأي لما يستحصف و لكنكم أسرعتم إلى بيعتنا كطيرة الدبى و تهافتم إليها كتهافت الفراش ثم نقضتموها سفها و ضلة فبعدا و سحقا لطواغيت هذه الأمة و بقية الأحزاب و نبذة الكتاب و مطفئي السنن و مؤاخي المستهزءين‌ الذين جعلوا القرآن عضين‌ و عصاة الإمام و ملحقي العهرة بالنسب و لبئس ما قدمت لهم أنفسهم أن سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون‌ أ فهؤلاء تعضدون و عنا تتخاذلون أجل و الله خذل فيكم معروف نبتت عليه أصولكم و اتزرت عليه عروقكم فكنتم أخبث ثمر شجر للناظر و أكلة للغاصب‌ ألا لعنة الله على الظالمين‌ الناكثين الذين ينقضون‌ الأيمان بعد توكيدها و قد جعلوا الله عليهم كفيلا ألا و إن الدعي ابن الدعي قد تركني بين السلة و الذلة و هيهات له ذلك مني هيهات منا الذلة أبى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طهرت و جدود طابت أن يؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام ألا و إني زاحف بهذه الأسرة على قلة العدد و كثرة العدو و خذلة الناصر ثم تمثل فقال‌

فإن نهزم فهزامون قدما          و إن نهزم فغير مهزمينا

و ما إن طبنا جبن و لكن‌        منايانا و دولة آخرينا

فلو خلد الملوك إذا خلدنا      و  لو بقي الكرام إذا بقينا

فقل للشامتين بنا أفيقوا           سيلقى الشامتون كما لقينا(الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج ۲، ص ۳۰۰)

[7] فقال علي بن الحسين يا عمة اسكتي ففي الباقي من الماضي اعتبار و أنت بحمد الله عالمة غير معلمة فهمة غير مفهمة إن البكاء و الحنين لا يردان من قد أباده الدهر فسكتت- ثم نزل ع و ضرب فسطاطه و أنزل نساءه و دخل الفسطاط.(الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج ۲، ص ۳۰۵)

[8] فقامت زينب بنت علي بن أبي طالب ع فقالت‌ الحمد لله رب العالمين‌ و صلى الله على رسوله و آله أجمعين صدق الله سبحانه كذلك يقول‌ ثم كان عاقبة الذين أساؤا السواى‌ أن كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤن‌ أ ظننت يا يزيد حيث أخذت علينا أقطار الأرض و آفاق السماء فأصبحنا نساق كما تساق الأسراء أن بنا هوانا عليه و بك عليه كرامة و أن ذلك‌ لعظم خطرك عنده فشمخت بأنفك و نظرت في عطفك جذلان مسرورا حيث رأيت الدنيا لك مستوثقة و الأمور متسقة و حين صفا لك ملكنا و سلطاننا فمهلا مهلا أ نسيت قول الله تعالى‌ و لا يحسبن الذين كفروا أنما نملي لهم خير لأنفسهم إنما نملي لهم ليزدادوا إثما و لهم عذاب مهين‌ أ من العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك و إماءك و سوقك بنات رسول الله ص سبايا قد هتكت ستورهن و أبديت وجوههن تحدو بهن الأعداء من بلد إلى بلد و يستشرفهن أهل المناهل و المناقل و يتصفح وجوههن القريب و البعيد و الدني و الشريف ليس معهن من رجالهن ولي و لا من حماتهن حمي و كيف يرتجى مراقبة من لفظ فوه أكباد الأزكياء و نبت لحمه من‌ دماء الشهداء و كيف يستبطئ في بغضنا أهل البيت من نظر إلينا بالشنف و الشنئان و الإحن و الأضغان ثم تقول غير متأثم و لا مستعظم لأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لا تشل‌ منتحيا على ثنايا أبي عبد الله سيد شباب أهل الجنة تنكتها بمخصرتك و كيف لا تقول ذلك و قد نكأت القرحة و استأصلت الشافة بإراقتك دماء ذرية محمد ص و نجوم الأرض من آل عبد المطلب و تهتف بأشياخك زعمت أنك تناديهم فلتردن وشيكا موردهم و لتودن أنك شللت و بكمت و لم تكن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت اللهم خذ لنا بحقنا و انتقم من ظالمنا و أحلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا فو الله ما فريت إلا جلدك و لا حززت إلا لحمك و لتردن على رسول الله ص بما تحملت من سفك دماء ذريته و انتهكت من حرمته في عترته و لحمته حيث يجمع الله شملهم و يلم شعثهم و يأخذ بحقهم‌ و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون‌ و حسبك بالله حاكما و بمحمد ص خصيما و بجبرئيل ظهيرا و سيعلم من سول لك و مكنك من رقاب المسلمين‌ بئس للظالمين بدلا و أيكم‌ شر مكانا و أضعف جندا و لئن جرت علي الدواهي مخاطبتك إني لأستصغر قدرك و أستعظم تقريعك و أستكثر توبيخك لكن العيون عبرى و الصدور حرى ألا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء فهذه الأيدي تنطف من دمائنا و الأفواه تتحلب من لحومنا- تلك الجثث الطواهر الزواكي تنتابها العواسل و تعفرها أمهات الفراعل و لئن اتخذتنا مغنما لتجدنا وشيكا مغرما حين لا تجد إلا ما قدمت يداك‌ و ما ربك بظلام للعبيد فإلى الله المشتكى و عليه المعول فكد كيدك و اسع سعيك و ناصب جهدك فو الله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا و لا تدرك أمدنا و لا ترحض عنك عارها و هل رأيك إلا فند و أيامك إلا عدد و جمعك إلا بدد يوم ينادي المنادي‌ ألا لعنة الله على الظالمين‌ ف الحمد لله رب العالمين‌-الذي ختم لأولنا بالسعادة و المغفرة و لآخرنا بالشهادة و الرحمة و نسأل الله أن يكمل لهم الثواب و يوجب لهم المزيد و يحسن علينا الخلافة إنه رحيم ودود و حسبنا الله و نعم الوكيل‌.(اللهوف علی قتلی الطفوف، ص ۱۸۱-۱۸۶)


بازبینی #1
ایجاد شده 20 اکتبر 2026 10:08:44 توسط ... .
به روزرسانی شده 20 اکتبر 2026 10:16:51 توسط ... .