# اهمیت زبان برنامه نویسی خاطره المنطق را چندین بار خدمت شما گفته‌ام. در صحن مسجد فاطمیه دو نفر از آقایان بودند که مباحثه می‌کردیم. سال‌ها گذشته و این خاطره مانده است. خُب آن آقایان حرف بزن بودند و خوش ذهن بودند. ما که مباحثه می‌کردیم چیزهایی می‌گفتند. وقتی طرف مباحثه شما حرف زن هست، خواهی و نخواهی به فکر می‌افتی. روی صحن مسجد بودیم؛ هنوز آجرهای قدیمی بود. مباحثه می‌کردیم. وقتی بحث مطرح می‌شد، گاهی بین مباحثه یک حیثیات متعدد در ذهن سان پیدا می‌کرد. جلوی چشم می‌آمد. آن وقت این حال من بود. باور نمی‌کنید که حال یأس بود. شما می‌گویید من ضعیف بودم. اما این حال خودم بود. مأیوس از این‌که این حیثیات به این زودی از هم جدا شوند. همه این‌ها هست، اما تا بخواهیم این حیث را از حیث دیگر جدا کنیم، چه مناظراتی و چه مباحثاتی! اصلاً مأیوس بودم؛ بابا ولش کن! یک چیزی گفتیم و بخشی از آن هست، باید بگوییم چاره‌ای نیست. باید با آن بسازیم. تا این‌که چندین سال بعدش با دستگاه‌های امروزی و زبان‌های برنامه‌نویسی آشنا شدم. از آن یأس یک نفس راحتی کشیدم. می‌دانید چرا؟ وقتی دو انسان بحث می‌کنند زبان مشترک دارند؛ او می‌گوید حرف من را نفهمیدی، من که نمی‌خواهم این را بگویم. گاهی او می‌فهمد که حرف او را رد کرد. گاهی می‌بیند حرف من این نیست. من قانع نشدم و من می‌خواهم چیز دیگری بگویم. انسان‌ها این را دارند. تا آن حیثیات جدا شود و برای آن اسم بگذارند. اما سر و کار بشر با سلول‌های حافظه دستگاه کامپیوتر و برنامه‌نویسی شد. برنامه‌نویس برنامه می‌نویسد، مقصودی دارد. آن برنامه غلط جوابش را می‌دهد. می‌گویند باگ و دیباگ. ببینید هرگز نمی‌تواند با مشت به این دستگاه بزند و بگوید چرا حرف من را نفهمیدی! نمی‌تواند این کار را بکند. سر و کارش با سلول‌های حافظه بی جان است. با زبان بی‌زبانی سلول‌ها می‌گویند خودت را اصلاح کن. تو داری اشتباه می‌کنی! یک چیزی در کار است که من اشتباه جواب می‌دهم. لذا گفتم به سرعت این حیثیات جدا می‌شود. و الآن این‌طور هست. لذا در طلبگی سفارش می‌کردم که قدر این زبان‌ها را بدانید. به این خاطر بود. یعنی این سلول بی جان، بشر را مجبور کرد حیثیاتی که قرار بود چندین سال نوابغ روی آن بحث کنند تا جدا شود، با همین زبان بی زبانی مدام می‌رود و بر می‌گردد و می‌بیند من این حیثیات را مخلوط می‌کردم. این با این فرق دارد. الآن به این صورت است. اگر الآن به این زبان‌ها بروید دو عنوان دارند که اگر چندین ماه کار عملی نکنید، نمی‌توانید تشخیص بدهید که فرق این‌ها چیست. در آخر هم سر در نمی‌آورید. شبیه شوخی‌ای است که آسید محمد کاظم می‌گفتند. شاید شوخی سید بوده. می‌فرمودند همه فقه برای من واضح شده الا دماء ثلاثه! خُب حالش این جور حالی است که واضح شدنش به آن منوط است. حاج آقای حسن زاده در درس زیاد می‌فرمودند. می‌فرمودند دو خانم محضر امام صادق علیه‌السلام آمدند و از دماء ثلاثه سؤال کردند. حضرت توضیحاتی دادند، یکی به دیگری رو کرد و گفت آقا خانم هستند؟! خدا به این صورت حجت قرار می‌دهد. حجتی قرار می‌دهد که فقیه بلند بالایی مثل سید می‌گویند دماء ثلاثه واضح نمی‌شود اما کسی که حجت خدا است حال آن زن را بیشتر از خود او می‌فهمد. امام رضا علیه‌السلام به مامون گفتند که به مادرش اشبه است. معروف است. حضرت می‌خواستند بگویند ما از اندرون تو خبر داریم، خیالت نرسد که این‌طور نیست. **شاگرد**: دو عنوانی که خیلی شبیه هم بودند چیست؟ **استاد**: گفتم عناوینی می‌آید که شما می‌گویید با هم چه فرقی دارند. الآن با نگاه جلیل خیلی سختمان است که فرق آن‌ها را بفهمیم. اما وقتی دست به کار شدید می‌بینید مدتی فکر برده و مدتی رفت‌وبرگشت شده تا فهمیدند این دو با هم فرق می‌کنند. منظور من این است. از این سنخ زیاد است. **والحمد لله رب العالمین**