شواهدی برای شخصی بودنِ ماه:
- وقایع شرعی، موید شخصی بودن لیلة القدر و شهر
- روایت «مَا أَيْسَرَ أَرْبَعَ لَيَالٍ»، موید شخصی بودن لیلة القدر و شهر
وقایع شرعی، موید شخصی بودن لیلة القدر و شهر
(9:07)
بر این مطلب، مسائلی را اضافه کنیم که بحث کردیم. مثل آن وقایعی که در السنه شرعیه برای بعضی از زمانها گفته شده است. مثل نزول ملائکه در لیلة القدر. این یک واقعه است. واقعه که نوعی نمیشود. حالا بگوییم دو نزول داریم! این نوعی میشود. اما ظاهر ادلهای که میگوید در آن شب ملائکه نازل میشوند…؛ پس نفس این واقعه باید دو نزول داشته باشیم، چارهای نداریم. چون اگر واقعه نوعی شد، باید هم دو واقعه باشد. و حال اینکه ظاهر «غلّت مردة الشیاطین» این جور نیست. اول ماه مبارک همه شیاطین مغلول میشوند. «غلّت» کاشف از یک امر ملکوتی وقوعی است. هیچ منافاتی هم با ارتباط باطن با ظاهر ندارد. ولی خلاصه باید یک ظهوری در عالم ناسوت داشته باشد. این ظهور، واقعة فی زمان و مکان. این واقعه که در السن شرعیه هست، ذهن را سراغ این میبرد که آن لیلش هم شخصی است. ولو اگر بعداً به مشکل خوردیم توجیه میکنیم. میخواهم اول ذهن را عرض کنم.
روایت «مَا أَيْسَرَ أَرْبَعَ لَيَالٍ»، موید شخصی بودن لیلة القدر و شهر
(10:42)
یک روایت دیگری هم که بحثش شد و خیلی خوب هست. کافی شریف، جلد چهارم، صفحه صد و پنجاه و شش. در اینجا یادداشت دارم در جلد اول،صفحه دویست و چهل و دو و سیصد و چهل و دو در کتاب الحجه، بابی هست به نام «باب فی شأن اناانزلناه» فیه تسعة احادیث. اگر یاد آدم باشد خوب است که در کافی شریف در دوجا راجع به لیلة القدر بحث کردهاند. یکی در کتاب الحجه است، یکی هم در کتاب فقه صیام است. خب روایت دوم را ببینید. سندش خوب است. وارد آن نمیشویم چون منظور ما بحث سندی نیست.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلْتُ فِدَاكَ اللَّيْلَةُ الَّتِي يُرْجَى فِيهَا مَا يُرْجَى فَقَالَ فِي إِحْدَى وَ عِشْرِينَ أَوْ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ قَالَ فَإِنْ لَمْ أَقْوَ عَلَى كِلْتَيْهِمَا فَقَالَ مَا أَيْسَرَ لَيْلَتَيْنِ فِيمَا تَطْلُبُ قُلْتُ فَرُبَّمَا رَأَيْنَا الْهِلَالَ عِنْدَنَا وَ جَاءَنَا مَنْ يُخْبِرُنَا بِخِلَافِ ذَلِكَ مِنْ أَرْضٍ أُخْرَى فَقَالَ مَا أَيْسَرَ أَرْبَعَ لَيَالٍ تَطْلُبُهَا فِيهَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ- لَيْلَةُ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ لَيْلَةُ الْجُهَنِيِ فَقَالَ إِنَّ ذَلِكَ لَيُقَالُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ سُلَيْمَانَ بْنَ خَالِدٍ رَوَى فِي تِسْعَ عَشْرَةَ يُكْتَبُ وَفْدُ الْحَاجِ فَقَالَ لِي يَا أَبَا مُحَمَّدٍ وَفْدُ الْحَاجِّ يُكْتَبُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ الْمَنَايَا وَ الْبَلَايَا وَ الْأَرْزَاقُ وَ مَا يَكُونُ إِلَى مِثْلِهَا فِي قَابِلٍ فَاطْلُبْهَا فِي لَيْلَةِ إِحْدَى وَ عِشْرِينَ وَ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ وَ صَلِّ فِي كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا مِائَةَ رَكْعَةٍ وَ أَحْيِهِمَا إِنِ اسْتَطَعْتَ إِلَى النُّورِ وَ اغْتَسِلْ فِيهِمَا قَالَ قُلْتُ فَإِنْ لَمْ أَقْدِرْ عَلَى
پسر جناب ابوحمزه ثمالی است، میگوید محضر امام صادق علیهالسلام بودم. «فَقَالَ لَهُ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلْتُ فِدَاكَ اللَّيْلَةُ الَّتِي يُرْجَى فِيهَا مَا يُرْجَى»؛ آن شبی که امیدها در آن است، چه زمانی است؟
خب شرایط شرایطی بود که حضرت جوابش دادند به ترتیب، فرمودند: «فَقَالَ فِي إِحْدَى وَ عِشْرِينَ أَوْ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ»؛ یا شب بیستویکم است یا شب بیست و سوم. ابوبصیر خواست زرنگی کند و حضرت بیشتر بگوید. «قَالَ فَإِنْ لَمْ أَقْوَ عَلَى كِلْتَيْهِمَا»؛ من قوّتش را ندارم. من قوّت احیای یک شب را دارم. میخواهد که حضرت تعیین بفرماید. لذا بعدش لیلة الجهنی را گفت. میخواست از امام برای بیست و سوم تأیید بگیرد.
«فَقَالَ مَا أَيْسَرَ لَيْلَتَيْنِ فِيمَا تَطْلُبُ»؛ دو شب است! من که تمام ماه را نگفتم. در کل سال دو شب را برای تو گفتم. یعنی من از حرفم دست بر نمیدارم. خیال تعیین نکن!
«قُلْتُ»؛ ظاهراً این «قلت» برای پسر ابو حمزه است. آن را ابوبصیر گفت، این را هم ایشان گفت تا بحث را یک جوری جلو ببرد، کاری بکند که «ایسر لیلتین» با نیاز بیشتری از تعیین مواجه بشود. «قلت فَرُبَّمَا رَأَيْنَا الْهِلَالَ عِنْدَنَا وَ جَاءَنَا مَنْ يُخْبِرُنَا بِخِلَافِ ذَلِكَ مِنْ أَرْضٍ أُخْرَى فَقَالَ مَا أَيْسَرَ أَرْبَعَ لَيَالٍ تَطْلُبُهَا فِيهَا»؛ چهار شب هم بشود، چهار شب است.
این روایت چندبار در مباحثه ما مطرح شده و خیلی مفصل بحث نشد. جالب این است که تا جایی که درذهن من هست، آقایان که این قدر راجع به اشتراک افق بحث کردهاند –مرحوم آقای خوئی بهصورت استدلالی وارد شدند و چند روایت آوردند- هیچکدام این روایت را مطرح نمیکنند. و حال اینکه سائل یک جمله خوبی دارد. میگوید: «َرُبَّمَا رَأَيْنَا الْهِلَالَ عِنْدَنَا وَ جَاءَنَا مَنْ يُخْبِرُنَا بِخِلَافِ ذَلِكَ مِنْ أَرْضٍ أُخْرَى». خب اگر نوعیت باشد، جواب حضرت روشن است. میگویند به ارض اخری چه کار داری؟! خودت دو شب بگیر. چون نوعی است. آنها برای خودشان «ایسر لیلتین» دارند، تو هم برای خودت «ایسر لیلتین» داری. اقتضاء نوعیت این است؛ حکم کل بلد مستقل بنفسه. اما به جای اینکه حضرت اینطور بفرمایند سراغ چهار لیل رفتند.
نکاتی که در سؤال این سائل هست، این است. ببینید در روایات دیگر دارد «یجیئنا من بلد آخر»، اینجا به جای بلد، تعبیر به «ارض اخری» شده است. بزرگوارانی که روایات بلاد و اطلاق آن را بر بلاد قریبه حمل میکردند، میگفتند خب «بلد اخری» یعنی آن جایی که او میدید. در استعمالات عرفی کلمه «ارض» استعمالات بیرونی دارد. شما میتوانید بیشتر در مورد این حدیث جست و جو کنید. ببینیم وقتی عرف آن زمان «ارض» میگوید منظور چیست. میگوییم ارض خراسان، ارض عراق، ارض حجاز. وقتی عرف کلمه ارض را به کار میبرد، برای یک منطقه وسیعی به کار میبرد. لذا در این روایت میگوید از ارض دیگری میآید. خیلی جا داشت حضرت بگویند چه ربطی دارد خراسان با اینجا؟!
«فَرُبَّمَا رَأَيْنَا الْهِلَالَ عِنْدَنَا وَ جَاءَنَا مَنْ يُخْبِرُنَا بِخِلَافِ ذَلِكَ مِنْ أَرْضٍ أُخْرَى»؛ خب «بخلاف ذلک» یعنی چه؟ یعنی آن شبی که شما دیدید، ما ندیدیم؟ هوا صاف بود و ما ندیدیم. یا میگوید آن شبی که شما دیدید، ما شب قبلش دیدیم؟ شما این شب دیدید ولی ما شب قبلش دیدیم؟ این «ارض اخری» چه میگوید؟ اگر ما باشیم هر دوی آنها ممکن است. یعنی «جائنا من ارض اخری»، اگر در بلاد شرقی بوده، این راوی میگوید ما در ارض شام بودیم و هلال را دیدیم، «جائنا من یخبرنا بخلاف ذلک من ارض شرقی». میگوید ما در خراسان بودیم و هوا صاف بود، ولی ندیدیم. این مشکلی ندارد. شما در خراسان شرقی بودید و هنوز هلال از تحتالشعاع خارج نشده بود. ما که در غرب بودیم دیدیم. این یک وجه است. پس شب آنها یک روز از ما عقب تر است. اگر به این صورت باشد، «اربع لیالی» چه میشود؟