بررسی حکم شخصی و نوعی
شاگرد: نسبت به بحث دیروز تقریب جدیدی به ذهنم رسید. سؤال شما این بود که اگر ابتعاد خاص معیار باشد، در هر ماه مختلف ممکن است متفاوت باشد. امتیازی که قائلین به این قول داشتند این بود که ما میتوانیم میقاتیت را حفظ کنیم اما مبنای مقابل که چشم مسلح است نمیتواند میقاتیت را حفظ کند. اگر با این تلقی جلو بیاییم شاید بتوان این تقریب را ارائه داد که آنها میگویند ما از ابتعاد خاص یک چیزی میخواهیم که برای ما میقاتیت را حفظ کند. آن ابتعادی هم میقاتیت را حفظ میکند که فاصله ماه از خورشید بهگونهای باشد که همه مردم آن را ببینند. این ابتعادی است که میقاتیت را حفظ میکند.
استاد: همه ببینند ولو با تلسکوپ باشد؟
شاگرد: نه، فعلاً مبنای آنها را میگویم. در ادامه میگویند اقتضاء دلیل ما این است که آن ابتعاد خاص، واحد نباشد. یعنی ذات دلیل این اقتضاء را دارد. چون وقتی بهدنبال ابتعادی هستیم که میقاتیت را برای ما حفظ کند، باید با چشم غیر مسلح هلال دیده شود. ولو این ابتعاد در یک مکان ممکن است کمتر یا بیشتر باشد. به خلاف حد ترخص، در حد ترخص چیزی که ما از ابتعاد میخواهیم این است که مثلا حومه شهر را تعیین کند. اما در اینجا ذات دلیل اقتضاء دارد. یعنی درواقع تعدد فاصله شمس و قمر امتیاز این قول هست، نه اینکه نقطه ضعف آن باشد.
استاد: به فرمایش شما میرسیم. در صفحه چهاردهم من عبارت را محضر شما خواندم. به سطر آخر رسیدیم. در آن جا وارد مثال زوال میشوند. قبل از اینکه وارد مثال زوال شویم یک معنای دیگری را آقا برای نوعیت فرموده بودند. چون یکی از تفصیلاتی که در اینجا هست و سبب عدول ایشان از فتوای سابقشان شده بود، تقسیم حکم به شخصی و نوعی بود. لذا با اینکه پذیرفتند که در حکم شخصی رؤیت با تلسکوپ، صادق است و رؤیت اجنبیه حرام است، اما در حکم نوعی و عمومی اینگونه نیست، چون راههایی است که برای همه قرار داده شده و همه باید ببینند. دهاتی ببیند و شهری هم ببیند. نمیشود تنها برای بعضی از مردم باشد. در ادامه هم مثال «لایؤکل لحمه» را در بحثشان ادامه دادند.
در صفحه چهاردهم خواندیم که «لیس بفارق». در آن جا مثال زده شد: «فما نقول إذا فرضنا ورد خطابٌ للناس: «إذا نظر بعضكم إلی الأجنبية فاستغفروا جميعا»، فهل ثبوت حكم الرؤية هنا شخصيّ أم نوعيّ؟[1]»؛ یعنی در این مثال ما میخواستیم حکم را عمومی کنیم. این یک جور عمومی کردن بود که آقایان فرمودند عمومی کردن این نیست. تعبیری که آقا برای نوعی داشتند برای من تفاوتش با حکم وضعی روشن نیست. ما از حکم وضعی یک درکی داشتیم. این نوع دوم نوعی بود.
نوع سومی هم شما با تنظیر به عام افرادی، عام استغراقی، عام مجموعی داشتید که مکلف را به این صورت تقسیمبندی کردید. مکلف گاهی یک فرد است، گاهی جدا جدا هستند و گاهی امت هستند و نوع مردم هستند. این هم مطلبی است که در آن صفحه بهصورت مکتوب یادداشت کردند.
5:08
اولاً در تقسیمبندی عام افرادی مطالبی هست که باید روی بعضی از قسمتهای آن بحث کنیم. ذهن من در توضیح استغراقی موافقت نمیکند. همچنین در عام بدلی. در عام بدلی، فردیت میزان نیست؛ اعتق رقبة. بلکه در عام بدلی باید به گونه دیگری مشی کنیم. اگر امت مکلف باشند، در آن جا هم باز واجب کفایی منظور است یا به نحوی دیگری است؟ در اینجا هم سؤالاتی در ذهنم مطرح است. آن چیزی که در ذهن من میآید این است که اینکه شما بخواهید شخصی و عمومی بکنید، آن هم شخصی و عمومی که در نظام متعلق حکم جاگذاری کنید، چیزی نیست الا تفاوت دو نوع متعلق حکم. حکمی دارید در مقام تشریع؛ متعلقهای الحکم، نه حکم تکلیفی. الحکم التشریعی دو سنخ متعلق دارد. اگر متعلق حکم تشریعی بهگونهای است که باید آن را ایجاد کنید، حکم تکلیفی و شخصی میشود. اگر متعلق حکم خودش وجود دارد، شیء خارجی را خدا ایجاد کرده، نه اینکه منِ مکلف بعد از تشریع باید آن را ایجاد کنم، ولی متعلق حکم است، اگر به این صورت است که ما اسم آن را حکم وضعی میگذاریم. اینجا شما میگویید که نوعی است. خب نوعی بودن از آثار آن است. نه اینکه ریخت حکم، ریخت عموم است. اصلاً عمومی بودن از لوازم آن است. پس برای همه است. شما وقتی میگویید کلب نجس است، حکم وضعی نجاست برای چیست؟ برای چیزی است که خدا آفریده است. خداوند کلب را آفریده و حکم وضعی نجاست را برای آن قرار میدهد. میگویید نوعی است، یعنی چه؟ یعنی کلب اختصاصی به کسی ندارد. این حکم وضعی برای همه است. اینجا نمیتوانیم بگوییم حکم نوعی است، بلکه حکم وضعی است و از آثار حکم وضعی، نوع بودن است.
چون متعلق حکم وضعی را منِ مکلف نباید ایجاد کنم. خدا آن را ایجاد کرده و برای آن حکم هم قرار داده است.
شاگرد: صوم رمضان هم نوعی محسوب میشود، آن به چه صورت است؟
استاد: شما باید صوم را ایجاد کنید. وجوب، حکم است. متعلق آن صوم است. اما حکم به دخول شهر وضعی است –همانطور که شما توضیح دادید- دخول شهر بهعنوان حکم شرعی حکم تکلیفی نیست. حکم وضعی شارع است. یعنی حرکتی برای قمر هست که خدای متعال حکم وضعی برای آن قرار داده و گفته که این مقدار از سیر شهر است. خب این «شهر» چرا نوعی است؟ چون آن چیز را خدا ایجاد کرده و من نباید آن را ایجاد کنم.
شاگرد٢: رؤیت آنکه عمومی است. عرض ما این بود تصوری که در ذهن انسان است مانند عام مجموعی، بدلی و استغراقی نیست. بلکه یک تصوری است که حکم به این صورت میشود. یعنی وقتی ما به مجموعه حکم میدهیم، عام مجموعی میشود. بعد باید همه افراد آن امتثال شود. از طرف دیگر باید ما عین همین تصمیم را در مکلف بیاوریم. مثلاً میگوییم اگر این کلاس مدرسه را تمییز کنند آنها را اردو میبریم. تمام افراد این کلاس باید تمییز کنند تا اردو بروند. این مکلف مجموعی است.
استاد: من جز واجب کفائی چیزی تصور نکردم.
شاگرد٢: واجب کفائی بهصورت بدلی است.
استاد: نه، مثلاً میگوییم فلان شغل در اجتماع واجب کفائی است. حتی اگر کسانی اقدام نکردند حاکم شرع سیصد نفر را میگذارد تا این شغل را داشته باشند تا نظام شهر مختل نشود. واجب کفائی این نیست که حتماً یک نفر جواب سلام بدهد، کفائی این است که «من به الکفایه» وجود داشته باشد. یعنی مقصود از وجوب محقق شود.
10:34
شاگرد٢: مثلاً میگوییم ده نفر باید این کار را بکنند. آن ده نفر علی البدل هستند. ما به مجموعه حکم میدهیم و میگوییم کل این کلاس باید مدرسه را تمییز کنند تا آنها را اردو ببریم. باید تمام آنها در این کار مشارکت کنند.
استاد: اگر هر کدام نکردند ولو کار هم محقق شده، معصیت کار هستند؟ این استغراقی میشود.
شاگرد٢: استغراقی نیست، بلکه نتیجه برای کل محقق میشود. اگر کل آنها آنجام ندهند نتیجه برای کل مرتفع است.
شاگرد: یعنی واجب روی مجموع بما هو مجموع آمده است.
استاد: نه، ایشان میگویند ولو بعضی از آنها نباشد. یعنی معظم امت را میگویند. نه تکتک. کسی که اعمی است و اصلاً شانیت دیدن را ندارد… .
شاگرد: این تصور امکان دارد که مکلف مجموع بما هو مجموع باشد؟
استاد: بله، مشکلی ندارد. مثلاً میگوییم مجموع کلاس باید بیایید و زیر این درخت را بگیرید و آن را بلند کنید. به این عام مجموعی میگوییم. مانند تعاضد. دو دست شما حتماً باید با هم بیاید تا این سنگ را بلند کنید. یکی باشد نمیشود، دست دیگر هم باشد نمیشود، بلکه مجموع بما هو مجموع باید بیایند و انجام دهند. اعضای کلاس سی نفر هستند، همه باید بیایند، اگر بیست و نه نفر باشند اصلاً سنگ بلند نمیشود. سی نفر باید بیایید تا این تنه درخت را بگیرید و بلندش کنید. این درست است و مکلف مجموعی است.
شاگرد٢: وقتی مکلف مجموعی شد صدقش به این نباشد که همه آنها بالفعل باشند، صدق دیگرش به این صورت است که … .
استاد: این تناقض شد. اگر مجموع بما هو مجموع مکلف هستند بگوییم که دوباره مجموع مکلف نیستند؟!
شاگرد٢: همین که شأنیت برای آن مجموع باشد… .
استاد: شأنیت به چه معنا است؟ مجموع، لازم است. اگر بیست و نه نفر شدند کار انجام میشود یا نمیشود؟ ما نباید در کلاس فقه، ارتکازیات ذهن خودمان را به هم بزنیم. وقتی شارع میفرمایند اگر دو نفر شهادت دادند که ماه را دیدیم، یعنی امت همه مکلف هستند که رؤیت بکنند؟
شاگرد: رؤیت آن دو نفر به امت نسبت داده میشود.
استاد: با امت چه کار دارد؟! میگویند وقتی ماه حلول کرد روزه بگیرید. اگر همه زمین کافر باشند اهلال هلال صورت نمیگرفت؟! ماه مبارکی نداریم؟! الکفار مکلفون بالفروع کما هم مکلفون بالاصول. یعنی اگر همه کافر بودند اصلاً امت اسلامی نبود.
شاگرد: امت اسلامی نه، ناس و مردم مکلف هستند.
استاد: بسیار خب، در آنها اعمی هست یا نیست؟ پس شما چه چیزی را موضوع میدانید؟ مجموع؟ خب یکی از آنها نیست. شأنیت ندارد. اصلاً نمیتواند مکلف بشود. پس مجموع مکلف نیستند، اصلاً نمیتواند ببیند. اساساً وقتی میگوییم ببینید خیلی واضح است که ما عاشق دیدن آنها نیستیم. اصلاً منظور گوینده کاملاً معلوم است. چه چیزی را ببین؟ هلال را. پس منظور من هلال است، نه دیدن شما. و لذا وقتی سی روز شد تمام است؛ رُئِیَ ام لم یُرَ. سی روز شد. میگویید نه، من میخواهم امت ببینند! امت کجا ببینند؟! در همین یک روز؟! دو موضوع شد؟! روز قبل از سی روز، رؤیت است و… .
حالا باز هم روی فرمایش شما تأمل میکنیم. عام بدلی هم به این صورت نیست. قوام عام بدلی اصلاً به فردیت نیست. هر کدام از اینها ضوابط دقیقهای در تعریف دارد. قوامش به این است که غرض شما با یک فرد میآید یا نمیآید. عام بدلی این است که غرض مولی… .
شاگرد: عام بدلی را بدون غرض نمیتوانیم تصور کنیم؟
استاد: شما در تکوینیات یک عام بدلی بگویید. در تکوینیات بگویید که غرض نیست. یک قضیه اخباریه بگویید که عام بدلی باشد. غرض که میگوییم یعنی قضیه تشریعیه است. ما غرض داریم. انشاء حکم کردهایم و میخواهیم به غرض برسیم. عام بدلی محقق میشود. حالا در یک قضیه توصیفیه و اخباریه، میخواهید از تکوین خبر بدهید. میگویید تصور دارد، خب یک عام بدلی بگویید.
شاگرد: جاء احد من افراد الصف.
استاد: اینکه بدلی نیست. خود زید آمده است. نمیتوانید آن را عوض کنید. بدلی مانند اعتق رقبةً است. شما میتوانید زید را آزاد کنید یا بدل او عمرو را آزاد کنید. بدلی که این نیست. اعتق رقبةً یعنی اعتق ایّ رقبة؛ هر کدام که دلت خواست.
شاگرد: مکلف نمیتواند «ایّ» باشد؟ بر یکی از افراد این کلاس تکلیف کنند.
16:56
استاد: تشریع است. میخواهیم یکی علی البدل این کار را انجام دهد تا غرض ما بیاید. اگر یکی از شما این کار را انجام بدهید برای ما کافی است. اما همین جور شما مکلفی را توصیف کنید و بگویید مکلفی که چنین وصفی دارد اما علی البدل، ما علی البدل نداریم. اینها یا دارند یا ندارند. وقتی متن شما را خواندم خیلی مباحثه طولانی میخواهد. اندازهای که ذهن قاصر من طلبه هست، بهعنوان هممباحثه عرض میکنم، باید جلساتی را بحث کنیم که بالدّقه عام بدلی، استغراقی را توضیح دهیم. شیوعی و استغراقی فی الجمله تفاوت دارند. ما اطلاق شیوعی داریم و عام افرادی و استغراقی داریم. اینها با هم تفاوت میکنند. عام مجموعی هم همچنین است. هر کدام از اینها در کجا محقق میشوند؟ بدل در ناحیه متعلق المتعلق است؟ یا در ناحیه مکلف است؟ هر کدام از اینها با هم منافاتی ندارد. اعتق رقبةً عام بدلی در ناحیه متعلق المتعلق است. اما «فلیفعل ای رجل منکم»؛ یکی از آنها خوب است؛ این عام بدلی در ناحیه مکلف است. اینها تصور دارد اما اینکه ما شخصی و نوعی را تقسیم کنیم، عرض من است. در رؤیت هم ما رؤیت مجموعی نداریم. یا مجموع هستند که باید رؤیت مجموع محقق شود. اگر نیایند نمیشود. اگر شما میخواهید بگویید که نوع مردم ببینند آن بحث دیگری میشود و روی این تقسیمبندی شما نمیآید.
شاگرد٢: رؤیت متعارف… .
[1] http://mabahes.bahjat.ir/10932/