نقد استدلال مرحوم حکیم در نفی جزئیت
- الف) ماهیت فاضله افضل المرتبتین است، نه افضل الفردین
- لزوم تفکیک حیثیات در کلمه «صرف»
- ب) انعکاس تمام شئونات ماهیت در فرد؛ حتی شئونات ندبی
- ج) امکان الامتثال عقیب الامتثال در اتیان به مرتبه نازله ماهیت
- د) تعدد مطلوب بودن ماهیت نازله و ماهیت فاضله؛ استفاده جزء مستحب از تعدد مطلوب
- ه) عدم لحاظ وصف وجوب در ماهیت
الف) ماهیت فاضله افضل المرتبتین است، نه افضل الفردین
20:27
ببینید با یک استدلال، یک ارتکاز کنار گذاشته شد. ما میگوییم قنوت جزء نماز است و جزء مستحبی است. همه فقها میگویند، سید هم فرمودند. اما ایشان با یک استدلال این را کنار گذاشتند. چقدر میتوان در این استدلال سؤال مطرح کرد! من چند تا از آن را عرض میکنم.
فرمودند اجزا مستحبی اجزاء صرف الماهیه نیستند؛ اجزاء ماهیت فاضله هم نیستند. و الا اگر جزئی از مرتبه ماهیت فاضله باشند، «کانت عین صرف الماهیه فی الخارج»؛ عین آن صرف الماهیه در خارج میشوند. چرا؟ «لان الماهیه الفاضله افضل الفردین».
همینجا سؤال هست. ماهیت فاضله، افضل الفردین است؟! خودتان میفرمایید «ماهیت فاضله»، اما سراغ فرد میروید؟! هنوز تا فرد و اینکه وجود پیدا کند، کار داریم. ماهیت فاضله ابتدا به ساکن خودش است؛ نفرمایید ماهیت فاضله افضل الفردین است، بلکه ماهیت فاضله افضل المرتبتین است. تا اینکه بعداً به فردش برسد. شما به جای اینکه روی مبنای مفروض تأکید کنید - لان الماهیة الفاضلة افضل المرتبتین للماهیة الواحدة - سراغ فرد میروید و میگویید افضل الفردین است و بعد ماهیت صرف با آن یکی میشود!
لزوم تفکیک حیثیات در کلمه «صرف»
بعد میفرمایند: «و يتحد صرف الماهية مع كل من أفراده بتمام أجزائه في الخارج». وقتی محاکمات جناب علامه طباطبایی چاپ شده بود و من نگاه میکردم، اولین بار بود که وقتی ایشان توضیح میدادند، ذهن من سراغ این رفت که گویا دارند «صرف» را با دو حیث تکرار میکنند. یعنی کلمه صرف به کار میرود اما با دو حیث. این خاطره را دارم.
الان هم عرض کردم؛ در مثل همین کلمه «صرف»، ده عالمی که بالاترین نبوغ علمی را دارند، یک بحث سنگین فلسفی پیش میآید. وقتی هم ضبط کنید و بشمارید میبینید این عالم هایی که بحث کردند بالای صد بار کلمه «صرف» را گفتهاند. اما اگر بعدها ببینید که «صرف» چند حیث دارد، میبینید هر باری یک حیثی از آن اراده شده است. اگر این حیث ها را روشن کنید سرنوشت بحث تغییر میکند. یعنی ذهن ما یک ابزار کلمه «صرف» را دارد اما خود ذهن با بستری مواجه است که در آن، حیثیات مختلفه و متعدده هست. ولی چون همین ابزار هست، به اندک مناسبتی برای هر کدام از اینها به کار میرود.
الآن تا اندازهای که در ذهن من هست، میتوانید برای کلمه «صرف» چهار حیثیت در نظر بگیرید. شما میگویید «صرف الماهیه»، اما «ما نرید من الصرف»؟! صرف به چه معنا است؟ گاهی «صرف» به کار میرود؛ مثل «صرف الوجود»، یا «صرف الانسان»؛ ولی مقصودشان از آن، طبیعت به کمالش است. بالاترین درجه کمال طبیعت را قصد میکنند. لذا مرحوم آقا ضیاء در اطلاق داشتند، وقتی مولی به طبیعت امر میکند بالاترین درجه آن را قصد میکند. شاید در صحیح و اعم بود. لذا اصل این مطلب هم که وقتی کلمه «صرف» را میگویید در بعضی از مقامات یعنی بالاترین درجه طبیعت و ماهیت بتمام کمالها. این یک جور «صرف» است.
شاگرد: چرا به این مرتبه از ماهیت صرف میگویند؟
استاد: بهخاطر اینکه «ان الطبیعة فی حد نفسها لاتفقد من کمالها شیء»؛ اگر شما انسان میگویید در دل «الانسان» هیچ کمالی از انسان کم گذاشته نشده است. انسان یعنی انسان، نمیتوانید بگویید انسان است اما فلان وصف انسانیت را ندارد. اگر میگویید «الانسان»، فی حد نفسها لاتفقد من کمالها شیء.
شاگرد٢: برخی از اساتید میگویند قنوت در مسمای صلات اخذ شده ولی در واجب و مأمور به اخذ نشده است.
استاد: خُب ایشان میگویند واجب با آن مأمور به عین هم هستند.
شاگرد٢: یعنی اگر این را تفکیک کنیم اشکال ندارد. یعنی مأمور بهغیراز ماهیت موضوع له میشود.
استاد: آن چه که جلوتر عرض کردم این بود: ارتکازات ما قابلیت تحلیلهای بسیاری دارند بهغیراز تحلیل ایشان. من بهدنبال این هستم که بگویم حکم وضعی جزئیت ندبیه معقول است. هم جزئیت وضعیه هست و هم وضعیت ندبیه هست. من بهدنبال این هستم. اینکه مدام تکرار میکنم به این خاطر است. فوائدی هم دارد. یعنی ما وضعی را تصور میکنیم که وضع مکمل است. ایشان میگویند معقول نیست.
علی ای حال یک معنای «صرف»، بالاترین درجه ماهیت است؛ الماهیة بتمام کمالاتها. یک معنای «صرف» درست برعکس است. همین چیزی که از فرمایش ایشان در اینجا به ذهن میآید. صرف یعنی اقل مراتب؛ حد نصاب تحقق یک ماهیت، صرف میشود. صرف یعنی طوری باشد که اگر یک سر سوزنی از آن بردارید، از بین میرود. اصل المسمی است. این هم یک جور صرف است. شاید اگر با همین عنایت به آن نگاه کنیم، ماهیت بشرط لا از کمالات فاضله میشود. همان کف ماهیت است، بهنحویکه مراتب فاضله را در نظر نگیریم. این یک نگاه است.
27:34
یک نگاه این است: همین کف را میگوییم اما لابشرط از مراتب بالاتر. لابشرط یعنی چه؟ اگر لابشرط قسمی باشد، یعنی اگر آمد، آمده اما نه اینکه جزء مرتبه نازله شود. یکی هم لابشرط مقسمی است، یعنی طوری صرف میگوییم که هر کدام از اینها باشد ماهیت است. چه بشرط باشد و چه بشرط لا باشد، همه اینها ماهیت است. این ماهیت لابشرط مقسمی است. در همه اینها ساری است؛ الماهیة. البته در این کلمه «صرف» شاید احتمال دیگری هم باشد، شاید هم در برخی از اینها خدشه کنید و نپذیرید. چون در برخی از مبانیای که اساتید داشتند، میفرمودند ما اصلاً ماهیت لابشرط مقسمی نداریم. این یک مبناء است. میخواهم بگویم من کاری با آنها ندارم. میخواهم بگویم لفظ «صرف» تاب این را دارد که چند جور اراده شود.
ب) انعکاس تمام شئونات ماهیت در فرد؛ حتی شئونات ندبی
خُب وقتی به این صورت است، ایشان میفرمایند: «و يتحد صرف الماهية مع كل من أفراده بتمام أجزائه في الخارج. وإذا اتحد مع تمام الاجزاء سرى إليها حكمه». من عرض کردم ماهیت فاضله، افضل الفردین است؟ یا افضل المرتبتین است؟ افضل المرتبتین است. خودتان میگویید. هنوز که صحبت از فرد نیست. فرد بعداً موجود میشود. وقتی مرتبه فاضله در متن الطبیعه ملحوظ شود - لذا برای ماهیت واحده، افضل المرتبتین است - لازمه اش این است که وقتی همین ماهیت فاضله در خارج موجود شد، با فرد فاضله متحد است که پیکره ماهیت با همان مراتبی که داشت بر شئونات فرد منطبق میشود و موزع میشود. یعنی وقتی میگویید برای طبیعت فاضله فرد پیدا میشود، قرار نیست که آن فرد بسیط باشد، همانطوری که خود ماهیت مراتب داشت، فرد فاضل هم شئوناتی دارد که هر شأنی از آن به ازاء آن شأنی است که در مرتبه فاضله هست. وقتی سهو در آن نیست، وقتی در آن نسیان نیست، وقتی قنوت هست، معلوم میشود این جزء قنوتی سبب شد که این طبیعت فاضله اینجا باشد. به همان نحوی که جزء، جزء المرتبة الفاضلة بود، الآن هم در خارج موجود میشود. تغییر ماهیت که نمیدهد.
اما شما چه کار کردید؟ شما از کلمه «صرف» و بساطت ماهیت که صرفاً یک کار ذهنی و روانی است، استفاده کردید و میگویید چون ماهیت با فرد متحد میشود؛ فرد که یک وجود است، ماهیت هم یک وجود است، اگر واجب است که نمیشود چند چیز داشته باشد. و حال آنکه ماهیتی که در ضمن فرد موجود میشود، شئونات ماهیت به همان نحوی که فاضل و دانی دارد، موزع بر فرد میشود، به شئون فرد. اینها که بسیط نیستند.
شاگرد: مرتبه فاضله جمیع مراتب ما قبل خودش را هم دارد؟ یعنی همه مراتب قبلی هم ما به ازاء دارد؟
استاد: اینکه چرا ایشان اصلاً مرحله فاضله را مطرح کردند، میخواهم عبارتی از ایشان را بخوانم. تا فرمایش شما درضمنش مطرح شود.
ایشان توجه دارند؛ اشکالی را که تا آخر سر میرسانند، در اجزاء مستحب است. ایشان توجه دارند که ما در پیکره صلات بالاجماع دو جور اجزاء داریم. اجزاء رکنی که اگر سهوا ترک شود صلات باطل است. این طبق قاعده است. اما واجبات غیررکنی هم داریم. یعنی مرحوم حکیم قبول دارند که جزء هستند. ولی با ترک سهوی آنها ماهیت نمیرود. خود ایشان این را قبول دارند.
پس چرا شما در جزء مستحبی اینطور میفرمایید؟ میگویند آن واجبات غیر رکنی برای مرتبه فاضله است؛ یعنی وقتی هم آن را در خارج میآورید قصد وجوب دارید. یعنی تمام استدلال ایشان با جزء غیر رکنی هماهنگ شد. میگویند صلات یک مرتبه حداقل دارد که همان واجبات رکنی است. یک مرتبه فاضله دارد که مجموع واجبات است، ولو غیر رکنی باشد. ولی وقتی این مرتبه فاضله در خارج موجود شد، تشهدی هم که رکن نیست، وقتی آن را میخوانید «سری الیها». چون طبیعت واجبه است، قصد وجوب میکنید. درحالیکه آیا ما بهخاطر طبیعت واجبه در تشهد قصد وجوب میکنیم؟! نه، بهخاطر اینکه فرض گرفتیم جزئیت تشهد به نحو وجوبی است. ایشان میگویند چون جزء فرد است، پس به این خاطر که اصل الماهیه واجب است، شما باید در تشهد، قصد وجوب کنید. و حال اینکه ملازمهای بین اینها نیست. عبارت ایشان را ببینید؛ موید عرض من است.
لإمكان كون الصلاة ذات مراتب متفاوتة في الكمال والنقصان ، فيكون الشيء جزءاً أو شرطا لبعضها فيفوت بفواته ، ولا يكون جزءاً أو شرطا لبعضها الآخر فيصح بدونه ، بنحو لا يمكن تدارك الفائت[1]
«لإمكان كون الصلاة ذات مراتب متفاوتة في الكمال والنقصان ، فيكون الشيء جزءاً أو شرطا لبعضها فيفوت بفواته ، ولا يكون جزءاً أو شرطا لبعضها الآخر فيصح بدونه»؛ دقیقاً همان مرتبه فاضله ای است که در اینجا میگویند. «بنحو لا يمكن تدارك الفائت»؛ این هم از چیزهای جالب است. وقتی میبینید میگویید چرا ایشان این قید را میگذارند؟ میگویند درست است که صلات دو مرتبه دارد؛ اما دو مرتبه آن به این صورت است که وقتی بدون مرتبه فاضله محقق شد –یادش رفت واجب را بیاورد- دیگر صلات آمده و دیگر نمیتوان آن را تدارک کرد.
[1] مستمسك العروة الوثقى نویسنده : الحكيم، السيد محسن جلد : ۷ صفحه : ۳۸۲
ج) امکان الامتثال عقیب الامتثال در اتیان به مرتبه نازله ماهیت
ما قبلاً بحث کردیم و به نظرم پنج جور آوردیم؛ وقتی شما یک امری را امتثال میکنید در بعض موارد است که غیر ممکن التدارک است. موارد حسابی هست که میتوانید فرد دوم را بیاورید. و لذا در جماعت مستحبی، حضرت فرمودند جماعت بخوان، «یختار الله احبهما الیه». چرا «لایمکن التدارک»؟! من یک سؤال عرض میکنم، ببینید این سؤال من درست است یا نه؟ ایشان میفرمایند وقتی فراموش کرد و صلات با مرتبه پایینتر آمد، دیگر ممکن التدارک نیست. شارع میگوید اصل الماهیه که هست؛ چون مرتبه نازله آن هست و تنها مرتبه فاضله آن نیست. و چون تدارک ممکن نیست، پس اعاده نکن. سؤال این است: اگر غیر ممکن التدارک است، یعنی وقتی سهوا ترک شد محال است شارع امر به اعاده کند؟!
35:45
شاگرد: دیگر آن صلات نیست، یک صلات دیگر است.
استاد: میگوید اگر شما سهوا قرائت را ترک کردید، اعاده کن. این محال است؟! چرا محال است؟! ایشان میگویند دیگر تمام شد. تدارک آن مصلحت فائته از مرتبه فاضله، دیگر ممکن نیست. خب روی ارتکاز شما اگر کسی سهوا قرائت را نخواند، محال است؟! ممکن نیست اعاده کند؟! قبلاً گفتیم اگر یادتان باشد، پنج جور بود؛ مثلاً میگوید آب را بریز، اما به آن نحو مطلوب اعلی آب را نریخت ولی خلاصه ریخت، در اینجا معنا ندارد که بگویند دوباره بریز؛ دیگر آن فوت شد. اما برای نماز هم به همین صورت است؟! پس چرا میگویند اگر فرادی خواندی، اعاده آن به جماعت مستحب است؟! این همان فرد است. اگر تمام شده بود که تمام بود. لذا نماز از آنها نیست.
خب چرا ایشان این قید را دارند؟ بهخاطر اینکه در این فضا میخواهند بگویند اگر ممکن باشد مرتبه فاضله را باز بیاورد، طبق قاعده باید بیاورد، چون آن چه که مأمور به بود فوت شد، تدارک هم که ممکن است، فقط چون سهو بود معذور است. برای اینکه بحث گرفتار آن جهت نشود، میگویند غیر ممکن التدراک. و حال آنکه امتثال عقیب الامتثال ممکن است. در اینجا هم تدراک ممکن است و هر کسی هم به ارتکاز خودش میفهمد. ممکن است شارع بگوید با اینکه تو سهوا قرائت را فراموش کردی، دوباره آن را بیاور. بالاتر از آن؛ احتیاط چه؟ میگوییم اگر تدارک ممکن نیست، حتی اگر دوباره احتیاطا بخواند، با اینکه قطعی السهو است، میگوییم دوباره احتیاطا بخواند. در اینجا ارتکاز متشرعه میگویند نمیشود؟! نمیگویند.
شاگرد: برخی میگویند.
استاد: اینکه بهخاطر ضوابط کلاس میگویند من حرفی ندارم، ما که سر و کارمان با بحثهای کلاسی است. ضوابط کلاس میگوید امر نداری، بدعت است. اینها ضوابط کلاس است. اما من ارتکاز را عرض میکنم. یعنی این کسی که الآن میگوید نمیشود، قبل از اینکه به کلاس برود، آیا میگفت من سهو کردهام اما دوباره احتیاطا میخوانم؟! احتیاط کردن که برای او مشکلی نداشت. بحث امتثال عقیب الامتثال شاید بالای ده جلسه صحبت شده؛ در اینکه امتثال ممکن است. حالا تفصیلات بحثش جای خودش.
منظور اینکه ایشان این قید را در اینجا دارند. حالا به صفحه ۳۸۵ برویم. چیزی که میخواستم عرض کنم در این صفحه است. چند رفتوبرگشت خوب دارند، تا آن جا که میفرمایند:
د) تعدد مطلوب بودن ماهیت نازله و ماهیت فاضله؛ استفاده جزء مستحب از تعدد مطلوب
و دعوى : أنه لا يقوى على الحكومة على تلك الأدلة التي هي كالصريحة في الجزئية والشرطية على اختلاف ألسنتها. مدفوعة : إذ هو لا ينفي الجزئية والشرطية مطلقا ، وإنما ينفيها بالنسبة الى بعض مراتب الصلاة ، كما في سائر موارد تعدد المطلوب. ومقتضى الجمع ـ بينه وبين أدلة الجزئية ـ هو الالتزام بأن الصلاة ذات مرتبتين مثلا : إحداهما : كاملة متقومة بالشيء المعين ، ويكون جزءاً لها. وأخرى : ناقصة غير متقومة به ، فاذا فات الشيء المعين فاتت المرتبة الكاملة وفاتت مصلحتها أيضاً ، وبقيت الناقصة وحصلت مصلحتها على نحو لا يمكن التدارك.[1]
«و دعوى : أنه لا يقوى على الحكومة على تلك الأدلة التي هي كالصريحة في الجزئية والشرطية على اختلاف ألسنتها»؛ این ادله نمیتواند جزئیت و شرطیت را بردارد. آقای حکیم میفرمایند چرا نمیتواند بردارد؟
«مدفوعة: إذ هو لا ينفي الجزئية والشرطية مطلقاً»؛ دلیلی که میگوید وقتی سهو کردی، نمازت درست است، نمیگوید سوره جزء نیست. این را نمیگوید، بلکه میگوید: «وإنما ينفيها بالنسبة الى بعض مراتب الصلاة »؛ میگوید سوره جزء جمیع مراتب نیست. مرتبه بسیطه نیست. سوره در مرتبه فاضله هست، در مرتبه نازله، سوره جزئیت ندارد.
39:50
«كما في سائر موارد تعدد المطلوب»؛ سائر موارد تعدد مطلوب همینطور است. تعدد مطلوب یعنی دو چیز میخواهد؛ یکی اصل نماز را میخواهد که اصل ماهیت است. یکی دیگر نماز با مرتبه فاضله وجوبی است که سوره هم داشته باشد. حالا اگر سهو کردید، تعدد مطلوب بود، یک مطلوب من، سوره بود و فاضله بود بهخاطر عذر رفت. تدارک هم که ممکن نیست. اما مطلوب دیگر من هست.
شاگرد: برای استحباب هم میتوانیم همین را بگوییم.
استاد: احسنت. اگر شما میگویید تعدد مطلوب است یعنی ماهیت با فرد متحد نشده؛ محل تعدد مطلوب کجا است؟ محل آنکه فرد نیست. محل آن، طبیعت است.
شاگرد: تناظر مرتبه و شأن.
استاد: بله، تعدد مطلوب همه اینها را بهخوبی بیان میکند. وقتی مطلوب ما شئونات دارد؛ تعدد مطلوب میتواند طولی شود.
شاگرد۲: در ذهن ایشان چون وجوب و استحباب را متباین میبینند، میگویند اگر تشکیکی هم هست باید در مرتبه وجود باشد.
[1] همان ۳۸۵
ه) عدم لحاظ وصف وجوب در ماهیت
استاد: حرفی نیست، حالا سؤالی که من داشتم این بود: صرف الماهیتی که ایشان فرمودند، آیا وجوب جزئش است که وقتی موجود شد، وصف وجوب او باید به جمیع اجزائش سرایت کند؟ چه کسی گفته وجوب در صرف الماهیة است؟ و وصف الماهیة است؟ اصلاً امر بعد از ماهیت میآید. این نکته خیلی مهمی است. ایشان وصف وجوب را در خود ماهیت میبرند. میگویند صرف الماهیة وصف الوجوب را دارد، حالا هم باید در جمیع اجزاء آن بیاید. درحالیکه اینطور نیست. وجوب خارج از ماهیت است.
شاگرد: وصف خارج از ماهیت است اما میگوید وصف ماهیت است.
استاد: بسیار خب، وصف خارج از ماهیت شد، وصف خارج از کجا آمده؟ از نفس ماهیت آمده؟ یا از امر وجوبی آمده؟ اگر فرض گرفتیم آن امر وجوبی، امر ندبی باشد، چرا وجوب سراغ آن بیاید، خب ندب میآید. اگر میگویید ماهیت است، میگویید ماهیت است؛ ماهیت واجب است و نمیتوانیم آن را کاری کنیم، با فرد متحد است. اما اگر میگویید وصف وجوب برای ماهیت نیست، از خارج است و از امر وجوبی آمده، میگوییم خب بخشی از آن هم از امر ندبی آمده است.
ببینید فکر چقدر لطیف است! وجوب عین ماهیت میشود، وصف الماهیة میشود، سرایت هم میکند و نمیتوان آن را تفکیک کرد، لذا میگویند باید قصد وجوب کنید. حالا باز هم روی اینها تأمل کنید. اینها مبادیای است که در ذهنتان احکام وضعیه را باز میکند؛ اگر در ذهنتان چند جور وضع ثبوتی درست شد، بسیاری از این بحثها را میتوانید تحلیل کنید، حتی بهغیراز آن چه که ایشان فرمودند.
شاگرد: برای دفاع از مرحوم حکیم باید ببینیم دلیل کفاره برای صدمه زدن به چه مرتبهای از ماهیت صوم است.
استاد: خود مرحوم حکیم قبلش گفتند. گفتند روایت دارد.
شاگرد: میخواهم بگویم با این تشکیک مراتب بتوانیم روایات کفاره را بازخوانی کنیم؛ یعنی صدمه زدن به مرتبه اول ماهیت است.
استاد: احسنت، دیروز من در آخر مباحثه تأکید کردم. گفتم من نمی خواستم از مختار ایشان دفاع کنم. یعنی سر جایش میگوییم تعدد مفطر، تعدد کفاره نمیآورد. محقق میگویند پس چطور میگویید صوم میماند؟ میگوییم منافاتی ندارد. یعنی شارع کفاره را برای مرتبهای از آن حکم وضعی قرار داده که وقتی با اولین افطار، آن حکم وضعی که درجهای از حکم وضعی است، رفت دیگر دست خود شارع است. میگوید من برای مراتب بعدی ولو درجهای از وضع هست اما کفارهای نمیآورم. حکم تکلیفی ترتب کفاره با این ملازمه ندارد با اینکه بگوییم هر کجا حکم وضعی هست، باید کفاره هم باشد.
شاگرد: برای دفاع از آقای حکیم و اشکال به محقق کرکی؛ خود دلیل وجوب کفاره هم باید ببینیم برای صدمه زدن به کدام مرتبه از ماهیت صوم است؟
استاد: خود آقای حکیم گفتند که روایت داریم که مفطر صوم است.
شاگرد: حالا می خواهم بگویم اگر با این مبنای تشکیک مراتب، یک بار این روایات را بازخوانی کنیم، بگوییم که فقط صدمه زدن به مرتبه اول ماهیت صوم، وجوب کفاره را می آورد.
استاد: احسنت، دیروز هم تأکید کردم که من نمی خواستم مختار مرحوم حکیم را رد کنم. یعنی ما سر جایش می گوییم تعدد مفطر تعدد کفاره نمی آورد. اگر محقق بگوید پس چطور می گویید صوم هست؟ می گوییم منافاتی ندارد. یعنی شارع کفاره را برای مرتبه ای از این حکم وضعی قرار داده است. که وقتی با اولین افطار، آن حکم وضعی، درجه ای از آن حکم وضعی ثبوتی رفت، دیگر شارع دست خودش است که بگوید من برای مراتب بعدی، ولو درجه ای از وضع است کفاره نمی آورم. حکم تکلیفی ترتب کفاره ملازمه ندارد با این که هر کجا گفتیم حکم وضعی است کفاره هم وجوب داشته باشد.
والحمد لله رب العالمین