ماجرای حضرت زهرا در کتب اهل سنّت
نقطه شروع: صحیح بخاری
در صحیح بخاری است:
3998 حدثنا يحيى بن بكير حدثنا الليث عن عقيل عن بن شهاب عن عروة عن عائشة أن فاطمة عليها السلام بنت النبی صلى الله عليه وسلم أرسلت إلى أبی بكر تسأله ميراثها من رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقی من خمس خيبر فقال أبو بكر إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل محمد صلى الله عليه وسلم فی هذا المال وإنی والله لا أغير شيئا من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التی كانت عليها فی عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأعملن فيها بما عمل به رسول الله صلى الله عليه وسلم فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئا فوجدت فاطمة على أبی بكر فی ذلك فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت وعاشت بعد النبی صلى الله عليه وسلم ستة أشهر فلما توفيت دفنها زوجها علی ليلا ولم يؤذن بها أبا بكر وصلى عليها وكان لعلی من الناس وجه حياة فاطمة فلما توفيت استنكر علی وجوه الناس فالتمس مصالحة أبی بكر ومبايعته ولم يكن يبايع تلك الأشهر فأرسل إلى أبی بكر أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك كراهية لمحضر عمر فقال عمر لا والله لا تدخل عليهم وحدك فقال أبو بكر وما عسيتهم أن يفعلوا بی والله لآتينهم فدخل عليهم أبو بكر فتشهد علی فقال إنا قد عرفنا فضلك وما أعطاك الله ولم ننفس عليك خيرا ساقه الله إليك ولكنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى لقرابتنا من رسول الله صلى الله عليه وسلم نصيبا حتى فاضت عينا أبی بكر فلما تكلم أبو بكر قال والذی نفسی بيده لقرابة رسول الله صلى الله عليه وسلم أحب إلی أن أصل من قرابتی وأما الذی شجر بينی وبينكم من هذه الأموال فلم آل فيها عن الخير ولم أترك أمرا رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه فيها إلا صنعته فقال علی لأبی بكر موعدك العشية للبيعة فلما صلى أبو بكر الظهر رقی على المنبر فتشهد وذكر شأن علی وتخلفه عن البيعة وعذره بالذی اعتذر إليه ثم استغفر وتشهد علی فعظم حق أبی بكر وحدث أنه لم يحمله على الذی صنع نفاسة على أبی بكر ولا إنكارا للذی فضله الله به ولكنا نرى لنا فی هذا الأمر نصيبا فاستبد علينا فوجدنا فی أنفسنا فسر بذلك المسلمون وقالوا أصبت وكان المسلمون إلى علی قريبا حين راجع الأمر المعروف[1]
راویِ حدیث، عایشه است می گوید: حضرت صدیقه آمدند. از ابوبکر، فدک را می خواستند بعد از این که ابوبکر آن حدیثِ «معاشر الأنبیاء» را نقل کرد و فدک را نداد، میگوید: « فوَجَدَتهُ[2]»، یعنی حضرت صدیقه از ابوبکر ناراحت شدند، «فَهَجَرَتهُ» قهر کردند، «فلَم تُکَلِّمهُ حتّی ماتَت» شما هیچ توضیح ندهید فقط بگویید: ناراحت شد با او حرف نزد تا وفات کرد. بعد در دنبالش چه؟ این ها را شیعه ها می گویند؟ کتابی است که تالی تِلوِ قرآنتان است،
[1] صحيح البخاری، ج4، ص1549 و ط السلطانیه،ج ۵،ص 139
[2] فوجدت فاطمة علی ابی بکر
«دفنها علیّ لیلا و لم یؤذن بها ابابکر»
می گوید:« فَدَفَنَها زوجُها علیٌّ لیلاً ولَم یؤذِن أبابکر» شوهر این فاطمه که تا بود با ابوبکر قهر کرد، شبانه او را دفن کرد، خبر نکرد ابوبکر را. این عبارت را یک بچۀ سُنّی از ده سالگی بشنود. چرا ما چیزی می گوییم که او ناراحت بشود؟ ما اصلاً چیزی نمی گوییم، این کتاب خودتان است از ده سالگی بشنو، چرا می گذاری شصت سالت بشود اینها را نشنیده باشی حالا که یک شیعه می گوید برآشفته می شوی؟!
در ادامه چه می گوید؟ واقعاً این ها را در مجالس شیعه ها می گویند شیعه ها اشک می ریزند بدون این که بدانیم این عین عبارت کتاب صحیح بخاری است می گوید:« وَکانَ لعلیٍّ مادام فاطمة وجهٌ عندَ الناس[1]» تا فاطمه - سلام الله علیها- زنده بود علی پیش مردم یک آبرویی داشت. ما در مجالس شیعه می گوییم که حضرت گریه می کردند برای مظلومیت امیرالمؤمنین که گفتند: فاطمه جان سلام می کنم جواب نمی دهند. هنوز حضرت بودند این خبرها بود،
صحیح بخاری می گوید: چه خبر شد بعدی که فاطمه رفت؟ تازه این یک ذرّه آبرویی که علی داشت تمام شد. بعد می گوید: «فَالتَمَسَ مُصالحةَ ابی بکر و لم یکن یُبایع تلک الأشهُر» علیّ که دید این طور شده گفت: خب می روم با ابوبکر بیعت می کنم و تا وقتِ رفتن فاطمه، علیّ بیعت نکرده بود.
خب این عبارات را یک جوان سُنّی بشنود سبب می شود قلبش نزدیک شود به حرف هایی که شیعه می گویند. وقتی ما کار نکنیم همین است، ما آن طرف می ایستیم حرفهایی می زنیم تحریکش می کنیم -حرام است چیزی بگوییم تحریک کنیم آن ها را- ما فقط عین عبارت را نشر بدهیم حتی ترجمه هم نکنیم، ترجمه اش را خودت برو از عالِمت بپرس. چرا ترجمه کنم که بگویند شیعه ترجمه کرده؟خودت برو ترجمه کن. امّا از طفولیّت بشنو و بدان این ها بوده، در دنبالۀ روایت می گوید که حضرت آمدند با ابوبکر بیعت کنند.
[کارایی این تعبیر «و لم يؤذن بها أبا بكر وصلى عليها» در فضای بحث از بمب اتم بیشتر است. البته اگر سر جایش باشد. یادمان باشد از این جمله استفاده کنیم.
خود شما در همین حدیثهای صحیح میگویید و همه هم شنیدهاید، حضرت چه کار کردند؟ اول گریه کردند و بعد خندیدند. راوی این حدیث[2] کیست؟ راوی همین حدیث است. گفت یا بنت رسول الله چه شد که ابتدا گریه کردید و بعد خندیدید؟ فرمودند ابتدا پدرم به من خبر دادند که همین زودی بین ما مفارقت میشود لذا گریه کردم. بعد چه گفتند؟ گفتند «إنك أول أهل بيتي لحاقا بی»؛ تو زودتر از همه به من ملحق میشوی. لذا خندیدم. این روایت مفصل در صحاح اهلسنت هست. نگاه کنید.
خب چنین بضعه رسول الله که خودتان میگویید که گریه کردند و خندیدند. خودتان هم میگویید شش ماه. شش ماه بسیار کم است. خلیفه ای که خودتان میگویید اجماع است که افضل الناس بعد از رسول الله او است[3]، چطور شد که «لم يؤذن بها أبا بكر»؟ این بضعه، این تنها یادگار پیامبر، آن هم با عمر کوتاه که هنوز داغ پدرش باقی است، چرا نباید او را خبر کنند؟! ببینید جواب خیلی از جاها را همین عبارت میدهد. او را خبر نکردند و نیامد. شیعه ها هم نمیگویند. روایت ضعیف شما هم نیست. در اصح الکتب شما است. او را خبر نکردند و تمام! شبانه دفن کردند و او را هم خبر نکردند.[4]]
«کراهیه محضر عمر»
آیا تعجب آور نیست این عبارات در أصحّ الکتاب در نزد خودشان؟ می گوید که حضرت آمدند پیش ابوبکر فرمودند: ای ابوبکر بیا خانۀ ما « وَلم یکن مَعَک أحدٌ غیرَک کراهیةَ مَحضَرِ عُمَر[5]»، بیا خانۀ ما امّا تنها بیا تنهای تنها، بعد خودش توضیح می دهد که حضرت ناراحت بودند که عمر همراه ابوبکر نرود.
علمای اهل سنّت می گویند یعنی چه که «کراهیةَ مَحضَر عُمر»؟ حضرت چرا ناراحت بودند؟ در توضیح این عبارت مانده اند. می گویند: به خاطر این که خلیفۀ دوّم زود اوقاتش تلخ می شد، حضرت می خواستند حالا که می خواهد کار به صلح ختم بشود دوباره آن خشونت و فظّ غلیظ بودنِ عمر، اوضاع را به هم نزند[6].
کلام ابن حجر در شرح روایت
[«کراهیة لمحضر عمر» چیست؟ یک کلمه! ابن حجر میگوید عمر مقداری خشن و تند بود لذا این «کراهیة» به این معنا است که حضرت میترسیدند کار به مشکل بخورد و دعوا بشود[7]. لذا میگفتند که عمر نیاید. خب ما کاری به آن نداریم، شما «کراهیة لمحضر عمر» را بشنوید.
نقد کلام ابن حجر
خب قضیه چه بود؟ بعد از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها؛ « وكان لعلي من الناس وجه حياة فاطمة»؛ مادامی که حضرت زهرا بودند، علی علیهالسلام نزد مردم یک وجه ای داشتند. «فلما توفيت استنكر علي وجوه الناس». شما ببینید از هر کدام از این جملهها سر جای خودش چقدر میتوانید استفاده کنید.
خب ببینید ابن حجر «کراهیة» را چه طور معنا میکند. ببینید با قبل و بعدش چطور معنا میشود. «و كان لعلي من الناس وجه حياة فاطمة، فلما توفيت استنكر علي وجوه الناس، فالتمس مصالحة أبي بكر ومبايعته، ولم يكن يبايع تلك الأشهر»؛ بعد که حضرت دیدند همه مردم با او بد شدند، سراغ بیعت با ابوبکر رفتند. بعد حضرت به ابوبکر چه گفتند؟ «فأرسل إلى أبي بكر: أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك»؛ گفتند شما به خانه ما بیا البته تنها بیا و کس دیگری نباشد. مگر میشد این یار باشد و یار دیگر همراه او نباشد؟! خب اینجا دیگر حضرت چیزی نگفتند، فقط گفتند کسی همراه تو نباشد. اینجا راوی توضیح میدهد و میگوید: «كراهية لمحضر عمر». چرا حضرت فرمودند که ابوبکر تنها به خانه من بیاید؟! برای اینکه حضرت خوش نداشتند عمر آن جا حاضر شود.
ببینید این یک کلمه است. چقدر از این یک کلمه سر جایش کار بر میآید! وقتی ما کار نکردیم استفاده هم نمیکنیم. خب او میگوید چرا حضرت کراهت داشت؟ بهخاطر اینکه عمر خشن بود و یک دفعه دعوا میشد؟!
حضرت صدیقه سلام الله علیها که شهید شدهاند و رفتهاند، الآن هم همه مردم با علی بد هستند. و به تعبیر عایشه –که اصل روایت برای او است- حضرت از روی ناچاری با او مبایعه میکند. کسی که با این ناچاری آمده، دعوا راه میاندازد؟! خود شما بگویید! حضرت میگویند بیا صحبت کنیم و من بیعت کنم؛ همانطوری که خود این حدیث میگوید. لذا او که دعوا راه نمی اندازد. پس وجه «کراهیة لمحضر عمر» چیست؟! لذا هر کسی بداند که در صحیح بخاری این هست و خودش برود ببیند که این «کراهیة» چه بوده.
شروح صحیح بخاری را ببینید[8]. همینجا را ببینید که چقدر شرح هست. به اعتراف همین متن، حضرت نمی خواستند عمر بیاید. علی ایّ حال آنجا خانه حضرت زهرا بود. دفعه قبل آنها نیامده بودند؟! شما میگویید دروغ است. «کراهیة لمحضر عمر» به این معنا است که حضرت نمی خواستند دوباره آن خاطرات تکرار شود. وقتی «فالتمس مصالحة أبي بكر ومبايعته» باشد که حضرت دعوا ندارد! بلکه نمی خواستند کسی که آن سابقه را دارد به آن جا بیاید. این هم یک جور است. ببینید یک سنی از بچگی «کراهیة لمحضر عمر» را بشنود، بعداً در طول عمرش جریانات را میشنود. تحلیل میکند وقتی حضرت برای مصالحه میروند که زمان دعوا نیست. مگر بچههای کوچک حضرت زهرا در این خانه نبودند؟! وقتی از او خاطره دارند میخواهد دوباره به اینجا بیاید؟! «کراهیة محضر عمر»؛ خود ابوبکر آن وقت نبود. تو در مسجد نشسته بودی تا با تو بیعت کنند. تو بیا چون این بچهها از تو خاطره ندارند. اما دیگری نیاید چون بچهها خاطره دارند! مادرشان تازه شهیده شده! لذا از این «کراهیة لمحضر عمر» چقدر میتوان استفاده کرد. به چه نحوی؟ به نحو موضوع محور. به این نحو که آن را به دهها جای دیگر که شما از آن خبر دارید میزنید[9].]
آن ها این طور معنا می کنند امّا آیا آن ها در دل امیرالمؤمنین بودند؟ همین اندازه می دانیم می فرمایند:« کراهیةَ مَحضرَ عُمَر»، فرمودند: ابوبکر تو بیا خانۀ ما ولی برای بار دوّم دیگر نمی خواهم او را اینجا ببینم.
یک دفعه عمر آمده بچه های من دیدند او چه کار کرد؟ ببینید همین اندازه این کتاب می گوید که امیرالمؤمنین نمی خواستند عمر برود در خانه شان. حالا شما معنا کنید هرچه می خواهید، این که دیگر مشترک بین ما و شماست، من تحریک نمی کنم ذهن شما را، منِ شیعه این طور به ذهنم می آید؛ آخر یک دفعه آمده کارها کرده در این خانه، اگر دوباره پیدایش بشود یتیم های فاطمه یادشان می آید این مرد چه کارها کرد.
[1] کان لعلی من الناس وجه حیاه فاطمه
[2] ٣٤٢٦ - حدثنا أبو نعيم" حدثنا زكرياء، عن فراس، عن عامر، عن مسروق، عن عائشة رضي الله عنها قالت:
أقبلت فاطمة تمشي كأن مشيتها مشي النبي صلى الله عليه وسلم، فقال⦗١٣٢٧⦘النبي صلى الله عليه وسلم: (مرحبا بابنتي). ثم أجلسها عن يمينه أو عن شماله، ثم أسر إليها حديثا فبكت، فقلت لها: لم تبكين؟ ثم أسر إليها حديثا فضحكت، فقلت: ما رأيت كاليوم فرحا أقرب من حزن، فسألتها عما قال، فقالت: ما كنت لأفشي رسول الله صلى الله عليه وسلم، حتى قبض النبي صلى الله عليه وسلم فسألتها، فقالت: أسر إلي: (إن جبريل كان يعارضني القرآن كل سنة مرة، وإنه عارضني العام مرتين، ولا أراه إلا حضر أجلي، وإنك أول أهل بيتي لحاقا بي). فبكيت، فقال: (أما ترضين أن تكوني سيدة أهل الجنة، أو نساء المؤمنين).فضحكت لذلك.(كتاب صحيح البخاري ت البغا ، ج ٣، ص1326 -١٣٢٧ و كتاب صحيح البخاري ط السلطانية ، ج ۴،ص203 )
٩٩ - (٢٤٥٠) حدثنا أبو بكر بن أبي شيبة. وحدثنا عبد الله بن نمير عن زكرياء. ح وحدثنا ابن نمير. حدثنا أبي. حدثنا زكرياء عن فراس، عن عامر، عن مسروق، عن عائشة قالت: اجتمع نساء النبي صلى الله عليه وسلم. فلم يغادر منهن امرأة. فجاءت فاطمة تمشي كأن مشيتها مشية رسول الله صلى الله عليه وسلم. فقال "مرحبا بابنتي" فأجلسها عن يمينه أو عن شماله. ثم إنه أسر إليها حديثا فبكت فاطمة. ثم إنه سارها فضحكت أيضا. فقلت لها: ما يبكيك؟ فقالت: ما كنت لأفشي سر رسول الله صلى الله عليه وسلم. فقلت: ما رأيت كاليوم فرحا أقرب من حزن. فقلت لها حين بكت: أخصك رسول الله صلى الله عليه وسلم بحديثه دوننا ثم تبكين؟ وسألتها عما قال فقالت: ما كنت لأفشي سر رسول الله صلى الله عليه وسلم. حتى إذا قبض سألتها فقالت: إنه كان حدثني "أن جبريل كان يعارضه بالقرآن كل عام مرة. وإنه عارضه به في العام مرتين. ولا أراني إلا حضر أجلي. وإنك أول أهلي لحوقا بي. ونعم السلف أنا لك.⦗١٩٠٦⦘فبكيت لذلك. ثم إنه سارني فقال "ألا ترضين أن تكوني سيدة نساء المؤمنين. أو سيدة نساء هذه الأمة"؟ فضحكت لذلك.(كتاب صحيح مسلم ت عبد الباقي ، ج ۴، ص1905-1906 و كتاب صحيح مسلم ط الترکیة، ج ٧،ص ١۴٣)
[3] وقد روى الترمذي والنسائي وابن ماجه وغيرهم من حديث حبشي بن جنادة مرفوعا: "علي مني وأنا من علي, لا يؤدي عني إلا أنا أو علي" وليس في هذا كله ما يقدح في إجماع أهل السنة من الصحابة والتابعين فمن بعدهم على أن أفضل الصحابة بعد النبي -صلى الله عليه وسلم- على الإطلاق أبو بكر ثم عمر وقد قال ابن عمر: كنا نقول ورسول الله -صلى الله عليه وسلم- حي: أفضل هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر وعثمان, فيسمع ذلك رسول الله -صلى الله عليه وسلم- فلا ينكره (كتاب كشف الخفاء ت هنداوي ، ج ١، ص232)
عقيدة أهل السنة في تفضيل الصحابة
أجمع أهل السنة على أن أفضل الصحابة بعد النبي صلى الله عليه وسلم على الإطلاق أبو بكر ثم عمر، وممن حكى إجماعهم على ذلك أبو العباس القرطبي، فقال: ولم يختلف أحد في ذلك من أئمة السلف ولا الخلف، فقال: ولا مبالاة بأقوال أهل التشيع ولا أهل البدع، انتهى. وقد حكى الشافعي وغيره إجماع الصحابة والتابعين على ذلك، قال البيهقي في كتاب «الاعتقاد» : روينا عن أبي ثور عن الشافعي قال: ما اختلف أحد من الصحابة والتابعين في تفضيل أبي بكر وعمر وتقديمهما على جميع الصحابة، وإنما اختلف من اختلف منهم في علي وعثمان (كتاب الإصابة في تمييز الصحابة ، ج ١، ص23 )
وقوله:
٨٠١ - والأفضل الصديق ثم عمر ... وبعده عثمان وهو الأكثر
٨٠٢ - أو فعلي قبله خلف حكي ... قلت: وقول الوقف جا عن مالك
٨٠٣ - فالستة الباقون، فالبدريه ... فأحد، فالبيعة المرضيه
الشرح: أفضل الصحابة مطلقا بعد النبي صلى الله عليه وسلم أبو بكر، ثم عمر بالإجماع، فيما حكاه أبو العباس القرطبي، وحكي عن الشافعي وغيره إجماع الصحابة والتابعين عليه فيما رواه عنه البيهقي في كتاب «الاعتقاد».(كتاب مفتاح السعيدية في شرح الألفية الحديثية، ص323)
الثالث: أفضلهم على الإطلاق أبو بكر، ثم عمر رضي الله عنهما بإجماع أهل السنة، ثم عثمان ثم علي؛ هذا قول جمهور أهل السنة. وحكى الخطابي عن أهل السنة من الكوفة تقديم علي على عثمان، وبه قال أبو بكر بن خزيمة؛ قال أبو منصور البغدادي: أصحابنا مجمعون على أن أفضلهم الخلفاء الأربعة، ثم تمام العشرة، ثم أهل بدر، ثم أحد، ثم بيعة الرضوان، وممن لهم مزية أهل العقبتين من الأنصار، والسابقون الأولون، وهم من صلى إلى القبلتين في قول ابن المسيب وطائفة، وفي قول الشعبي: أهل بيعة الرضوان، وفي قول محمد بن كعب وعطاء: أهل بدر.(کتاب تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج ٢، ص682 )
عقيدة أهل السنة والجماعة في ترتيب الخلفاء الأربعة في الإمامة كترتيبهم في الفضل فالإمام بعد النبي صلى الله عليه وسلم أبو بكر الصديق، ثم عمر الفاروق، ثم عثمان ذو النورين ثم أبو السبطين علي رضي الله عنهم أجمعين فأهل الحق يعتقدون اعتقادا جازما لا مرية فيه ولا شك أن أولى الناس بالإمامة والأحق بها بعد النبي صلى الله عليه وسلم هو أبو بكر الصديق رضي الله عنه، روى أبو عمر بن عبد البر بإسناده إلى عباد السماك قال: (سمعت سفيان الثوري يقول: الأئمة أبو بكر وعمر وعثمان وعلي وعمر بن عبد العزيز وما سوى ذلك فهم منتزون) (كتاب الموسوعة العقدية ، ج ٧، ص342 )
[4] مقاله بایستگی های حوزوی در عصر حاضر، جلسه اول مباحث کلامی ٢٧/ ٩/ ١۴٠٠
[5] ولا يأتنا أحد معك كراهية لمحضر عمر
[6] أما كراهتهم لمحضر عمر فلما علموا من شدته وصدعه بما يظهر له فخافوا أن ينتصر لأبي بكر رضي الله عنه فيتكلم بكلام يوحش قلوبهم على أبي بكر وكانت قلوبهم قد طابت عليه وانشرحت له فخافوا أن يكون حضور عمر سببا لتغيرها (كتاب شرح النووي على مسلم، ج ١٢، ص ٧٨)
(فأرسل) علي - رضي الله عنه - (إلى أبي بكر) الصديق - رضي الله عنه - (أن ائتنا، ولا يأتنا معك أحد - كراهية محضر عمر بن الخطاب) - رضي الله عنه -، والسبب في ذلك ما ألفوه من قوة عمر - رضي الله عنه -، وصلابته في القول والفعل، وكان أبو بكر - رضي الله عنه - رقيقا لينا (كتاب البحر المحيط الثجاج في شرح صحيح الإمام مسلم بن الحجاج، ج ٣٠، ص ۵۶٨)
[7] قوله: (كراهية ليحضر عمر) في رواية الأكثر: لمحضر عمر والسبب في ذلك ما ألفوه من قوة عمر وصلابته في القول والفعل، وكان أبو بكر رقيقا لينا، فكأنهم خشوا من حضور عمر كثرة المعاتبة التي قد تفضي إلى خلاف ما قصدوه من المصافاة.(كتاب فتح الباري بشرح البخاري ط السلفية، ج ٧، ص494)
[8] مطلب مطرح شده در شروح را می توان به دو بیان تقسیم کرد:
برخی مانند قاضی عیاض و عینی در شرح مسلم این گونه گفته اند که با توجّه به سابقه تندی عمر خوف این می رفت که در آن جلسه علیه امام و به نفع ابوبکر احتجاج کند و غالب شود و این غلبه موجب شود که صفا و صمیمیت به وجود آمده مکدّر گردد: … وكذلك ما حكاه من كراهيتهم هم محضر عمر بن الخطاب؛ إنما ذلك لما كانوا يعلمونه من تشدده وتغلظه فيما يظهر له من الحق، فخافوا أن ينتصر لأبى بكر، فيغلظ عليهم فتتغير نفوسهم عليه(كتاب إكمال المعلم بفوائد مسلم، ج 6، ص85 و كتاب المعلم بفوائد مسلم ،ج 3،ص21 -22)
أما كراهتهم لمحضر عمر فلما علموا من شدته وصدعه بما يظهر له فخافوا أن ينتصر لأبي بكر رضي الله عنه فيتكلم بكلام يوحش قلوبهم على أبي بكر وكانت قلوبهم قد طابت عليه وانشرحت له فخافوا أن يكون حضور عمر سببا لتغيرها(كتاب شرح النووي على مسلم ،ج 12،ص78)
تعبیر دوم این است که ترسیدند عمر با شدت و خشونتی داشت بحث را به بگومگو بکشاند و کار از دست برود: قوله: (كراهية ليحضر عمر) في رواية الأكثر: لمحضر عمر والسبب في ذلك ما ألفوه من قوة عمر وصلابته في القول والفعل، وكان أبو بكر رقيقا لينا، فكأنهم خشوا من حضور عمر كثرة المعاتبة التي قد تفضي إلى خلاف ما قصدوه من المصافاة(كتاب فتح الباري بشرح البخاري ط السلفية، ج ٧، ص494 و كتاب عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 17، ص259)
در مورد سرّ اینکه چرا عمر به ابوبکر اصرار داشت که تنها نرود نیز نکات جالبی گفته شده است. وقد يوهم قول عمر لأبى بكر: " والله لا تدخل عليهم وحدك " أنه خاف عليه أن يغدروه. ومعاذ الله أن يظن بهم ذلك، ولعله قد رآهم يغلظوا على أبى بكر - رضى الله عنهم - فى العاقبة، ويبدو منهم ما يكون عند أبى بكر جفاء فتتغير نفسه عليهم أو يتأذى بذلك ذكره عمر انفراده لذلك(كتاب إكمال المعلم بفوائد مسلم، ج 6، ص85)
وأما قول عمر لا تدخل عليهم وحدك فمعناه أنه خاف أن يغلظوا عليه في المعاتبة ويحملهم على الإكثار من ذلك لين أبي بكر وصبره عن الجواب عن نفسه وربما رأى من كلامهم ما غير قلبه فيترتب على ذلك مفسدة خاصة أو عامة وإذا حضر عمر امتنعوا من ذلك(كتاب شرح النووي على مسلم ،ج 12،ص78)
اين عبارت نیز نکات مهمی را برای ما کشف میکند:
قال: (فقال عمر لـ أبي بكر: والله لا تدخل عليهم وحدك).
وأنتم تعلمون لباقة علي وفصاحته وبلاغته، فيمكن أن يمسك أبا بكر ويعظه حتى يبكي أبو بكر فيرق له، ويعطيه ما يريد، ويمكن أن يطالبه علي بن أبي طالب بشيء من خاصة أبي بكر، فيحمل الحياء أبا بكر على دفعه إليه، ويستحي أن يدافع عن نفسه، ويتمنى لو أن الغير قد تكلم عنه، حتى عمر رضي الله عنه لو أن له حقا يستحيي أن يطلبه ولا يرضى، وتأبى عليه كرامته أن يطالب به، لكن لو أن لغيره الحق لطالب به، فالإنسان يطالب لغيره بعلم وجرأة؛ لأنه لا يطلب لنفسه فهو غير متهم.
إذا: أبو بكر الصديق قال: أنا سأذهب لـ علي بن أبي طالب، وعمر قال له: لا تذهب بمفردك ولا بد أن آتي معك، حتى إذا كلمك في شيء أدفع عنك وأذود عنك وأتكلم؛ لأن حياءك سيمنعك من الرد على(كتاب شرح صحيح مسلم حسن أبو الأشبال، ج ٨٨، ص10)
او میگوید ممکن بود امیرالمؤمنین با موعظه ابوبکر او را نرم میکرد «و یعطیه ما یرید» سؤال اینجاست که آنچه حضرت میخواستند چه بود؟ حضرت که برای بیعت اعلام آمادگی کرده بودند، تنها مطلبی که میماند این بود که حضرت خود را مستحق خلافت میدانستند و عمر میترسید که نه به واسطه فصاحت و بلاغت صرف که به واسطه حجّتی که امام در دست داشت خلافت را به او واگذار کند و دوباره ماجرایی مانند ماجرای مسجد قبا برای او پیش بیاید.
تفصیل این مطالب را در پیوست شماره ٧ مشاهده بفرمایید.
[9] مقاله بایستگی های حوزوی در عصر حاضر، جلسه اول مباحث کلامی ٢٧/ ٩/ ١۴٠٠
امتداد بحث به سایر کتب
من یک کلمه عرض می کنم؛ شما می گویید: شهادت نبود؟ کتاب های معتبر خودتان، مثلاً یکی دوتا را نقل می کنم خیلی جالب است. وقتی دیگری می خواهد بگوید: دروغ می گویی. حرف آن شخص را برای ما نقل کرده است؛
١. ابن ابی دارم
یک آقایی بوده در سال 350 هجری وفات کرده[1] که عمدۀ عمرش در غیبت صغری بوده و پیرمرد شده بود علمای اهل سنّت آمده اند شرح حالش را نوشته اند. خیلی عجیب است: «ابوبکر بن ابی دارم» اسمش را یادداشت کنید و بروید ببینید.
ذهبی که بزرگ علمای اهل سنّت است در میزان الاعتدال می گوید:
وقال محمد بن أحمد بن حماد الكوفي الحافظ - بعد أن أرخ موته: كان مستقيم الأمر عامة دهره، ثم في آخر أيامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرته ورجل يقرأ عليه: إن عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن.
وفي خبر آخر في قوله تعالى: وجاء فرعون عمر وقبله أبو بكر والمؤتفكات عائشة وحفصة، فوافقته على ذلك، ثم إنه حين أذن الناس بهذا الاذان المحدث وضع حديثا متنه: تخرج نار من قعر عدن تلتقط مبغضي آل محمد[2]،
«کان مستقیماً عامّة دهره» یک عمر بین مردم خوب بود همه به خوبی می شناختند او را، فقط پیر که شده بود عدّه ای می آمدند دور او و او حدیث می خواند و آن ها حدیث می خواندند «یذکر عنده المثالب» یک چیزهای عجیبی پیش او می خواندند و فهمیدند که او رافضی است.
چه می خواندند؟ دقّت کنید. آیا الآن شیعه ها می گویند؟ ابوبکر ابن ابی دارم، استاد حاکم نیشابوری بود که چهل و هشت حدیث از این استادش در مستدرک آورده است[3]،
همین ذهبی که اینجا برای او چیزی می گوید، موارد متعددی می گوید: « علی شرط الشیخین». با این که روایاتی از همین ابوبکر است[4]، این تناقضات چه دستگاهی دارد؟ وقتی تضییع حق پیش میآید، او می شود دروغگو!
«رفس فاطمه...»
می گوید: یکی از چیزهایی که پیش او می خواندند این بود که «إنَّ عُمَر رَفَسَ فاطمة فأسقطت جَنینَها» حالا ما می گوییم شهادت؟!خود شما دارید به او می گویید دروغگو، امّا او می گفت. پس امروز این کلمه در نیامده چرا می گویید امروز در آمده؟
٢.نظّام نیشابوری
«نَظّام» متعلق به صد سال قبل از این ابن ابی دارم است، در زمان امام جواد - سلام الله علیه - بوده است خودتان وقتی می خواهید بر علیه او حرف بزنید می گویید:
وزاد في الفرية فقال: إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها، وكان يصبح: أحرقوا دارها بمن فيها، وما كان في الدار غير علي وفاطمة والحسن والحسين[5].
او می گفت: «إنّ عمر ضَرَبَ بطن فاطمة»، یک نفر احتمال نداده که نَظّام شیعه باشد بلکه از رؤسای معتزله است و چقدر مباحثه با امامیه دارد، شما بروید در شرح حال نَظّام، ببینید با بزرگان اصحاب ائمّه بحث می کرد بر سر امامت؛ شیعه نیست[6] امّا در تاریخ می دانستند و این ها را می گفتند.
پس اینجور نیست که حالا درآمده باشد، بابا نمی شود مخفی کرد. برای بشر هرچه جلوتر بروند، شواهد قطعی تر می شود. وقتی روشن شد، عقل جمعی می آید، دور هم جمع می شوند و می گویند: چرا تا به حال می گفتید: وفات؟ حالا بر همه ما معلوم شد که او مظلومه بوده و شهادت بوده، فقط ما نباید تحریک بکنیم. حرام است طوری حرف بزنیم که دل کسی که برای اعتقاداتش هست ناراحت بشود، با عبارات کتابی که او پذیرای این کتاب باشد فقط عبارت را بگوییم و بگوییم: فقط از سنّ ده سالگی بشنو، وقتی از ده سالگی تا پنجاه سالگی این ها را شنیده باشی، ممکن نیست شاکلۀ روح تو شاکلۀ کسی باشد که این ها را نشنیده است. این کم کاری از ما شیعه هاست، چرا این ها را بعنوان نیم سطر نیم سطر پخش نمی کنیم بدون این که برچسبی به آن بزنیم؟ این عبارات که هست برو ببین. این ها بسیار مهمّ است و هر دو جهت رعایت شده است. هم حقّ مظلوم رعایت شده و هم «لاتَنازَعُوا فَتَفشَلوا وَتَذهَبَ ریحَکم[7]». به سر و کلۀ همدیگر بکوبید چه می شود؟ چه از دین خدا می ماند؟
کلام ابن خلدون
ابن خلدون می خواهد بگوید که کلّ شیعه از ابن سبأ هستند چجور می گوید؟ این ها قدرت نمایی خداست، می گوید:
(أعلم) أن مبدأ هذه الدولة أن أهل البيت لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم كانوا يرون أنهم أحق بالأمر وأن الخلافة لرجالهم دون من سواهم من قريش. وفي الصحيح أن العباس قال لعلي في وجع رسول الله صلى الله عليه وسلم الذي توفي فيه: اذهب بنا إليه نسأله فيمن هذا الأمر، إن كان فينا علمنا ذلك، وإن كان في غيرنا علمناه فأوصى بنا. فقال له علي: إن منعناها لا يعطيناها الناس بعده. وفي الصحيح أيضا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال في مرضه الذي توفي فيه: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا فاختلفوا عنده في ذلك، وتنازعوا ولم يتم الكتاب. وكان ابن عباس يقول: إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله صلى الله عليه وسلم وبين ذلك الكتاب لاختلافهم ولغطهم، حتى لقد ذهب كثير من الشيعة إلى أن النبي صلى الله عليه وسلم أوصى في مرضه ذلك لعلي، ولم يصح ذلك من وجه يعول عليه. وقد أنكرت هذه الوصية عائشة وكفى بإنكارها. وبقي ذلك معروفا من أهل البيت وأشياعهم. وفيما نقله أهل الآثار أن عمر قال يوما لابن العباس: إن قومكم يعني قريشا ما أرادوا أن يجمعوا لكم، يعني بني هاشم بين النبوة والخلافة فتحموا عليهم، وأن ابن عباس نكر ذلك، وطلب من عمر إذنه في الكلام فتكلم بما عصب له. وظهر من محاورتهما أنهم كانوا يعلمون أن في نفوس أهل البيت شيئا من أمر الخلافة والعدول عنهم بها. وفي قصة الشورى: أن جماعة من الصحابة كانوا يتشيعون لعلي ويرون استحقاقه على غيره، ولما عدل به إلى سواه تأففوا من ذلك وأسفوا له مثل الزبير ومعه عمار بن ياسر والمقداد بن الأسود وغيرهم. إلا أن القوم لرسوخ قدمهم في الدين وحرصهم على الألفة، لم يزيدوا في ذلك على النجوى بالتأفف والأسف.[8]
«مَبدأُ دولة الشیعة»، برای این که ابن سبأ را بگوید، اوّلش می گوید: خود اهل بیت می گفتند حقّ مال ما بوده است. بعد می گوید: «صَبَرُوا تأسّفاً و تأفّفاً»، این ها به خاطر حفظ دین در دلشان غصه خوردند تاسّف خوردند و دم نزدند.
منظور این که کسانی که با خون دل نگه داشتند، ما بیاییم کاری بکنیم برخلاف مرام آنها. امّا از آن طرف هم نباید حقِّ مظلوم طوری باشد که پایمال بشود.این حاصل عرض من است، پس نظّام و ابوبکر بن ابی دارم، این دونفر، باز هم هستند این ها مال چه زمانیند؟
در سال دویست و خُرده ای[9] نَظّام وفات کرده و در سال سیصد و پنجاه ابوبکر وفات کرده، این ها بزرگانِ خود اهل سنّتند وقتی می خواهند علیه آنها با همدیگر حرف بزنند می گویند: او به خلفا اینجوری نسبت داده. پس مسألۀ شهادت را شیعه در نیاوردند، بین شما هم گفته شده، فقط شما گفته اید که او دروغ می گوید.
حالا باید ببینیم دروغ بوده یا نبوده؟ صبر کنید شواهد بیاورید بدون نزاع، مگر نمی شود بدون این که دعوا بشود فقط عبارات را بخوانیم و معنا بکنیم؟ از قبل حرف نزنیم، ببینیم واقعیت مطلب چی بوده؟ نه حقّ مظلومی اگر بوده، پایمال بشود نه ظالم اگر تهمت ظلم به او زده اند، بی گناه است. بگذارید بفهمیم. مطمئنّاً وقتی با این تفاهم و محیط آرام بدون این که اعصاب طرف را تحریک کنیم حق معلوم می شود و می بینید که سالها می گفتند وفات، وقتی عقل جمعی می نشینند کنار هم می گویند: چرا گفتیم وفات؟ ای وای برما که می گفتیم وفات. حالا تصویب می شود، چیز خوبی هم تصویب شده است.
إن شاءالله خدای متعال بر توفیقات شیعه بیافزاید آن راه صحیح را به ایشان بنمایاند کاری نکنند شقاق تفرقه و تحریک همدیگر در بینشان بیاید؛ بروند علم یاد بگیرند، با جملات کوتاه، کاری بکنند در تفاهم با سایرین از سنین طفولیّت- همان کاری که آن ها هم به شدّت مشغولند- از سنین طفولیّت چیزهایی را که تا هفتاد سال نمی شد نمی شنید، به ایشان برسانند.
[1] تاریخ وفات او را ٣۵١، ٣۵٢ و ٣۵٧ گزارش کرده اند.
مات أبو بكر في المحرم سنة اثنتين وخمسين وثلاث مائة.
وقيل: سنة إحدى.(كتاب سير أعلام النبلاء ط الرسالة ، ج ١۵، ص578)
مات في أول سنة سبع وخمسين وثلاثمائة.(كتاب ميزان الاعتدال ، ج ١، ص139)
[2] كتاب ميزان الاعتدال ، ج ١، ص ١٣٩
٣٤٩ - ابن أبي دارم أبو بكر أحمد بن محمد الشيعي
الإمام، الحافظ، الفاضل، أبو بكر أحمد بن محمد السري بن يحيى بن السري بن أبي دارم التميمي، الكوفي، الشيعي، محدث الكوفة.
...
قال الحاكم: هو رافضي، غير ثقة
وقال محمد بن حماد الحافظ: كان مستقيم الأمر عامة دهره، ثم في آخر أيامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرته ورجل يقرأ عليه أن عمر رفس فاطمة حتى أسقطت محسنا.
وفي خبر آخر قوله تعالى: {وجاء فرعون} :عمر، {ومن قبله} أبو بكر، و {المؤتفكات} :عائشة، وحفصة.
فوافقته وتركت حديثه
قلت: شيخ ضال معثر.( كتاب سير أعلام النبلاء ط الرسالة، ج ١۵، ص ۵٧۶-۵٧٨)
[3] بهعنوان نمونه:
١٧٢٦ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا محمد بن عثمان بن محمد العبسي، ثنا أبي، ثنا زيد بن الحباب، ثنا سفيان الثوري، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جابر رضي الله عنهم، قال: «حج النبي صلى الله عليه وسلم حجتين قبل أن يهاجر - يعني وحج بعدما هاجر - حجة قرن معها عمرة» هذا حديث صحيح على شرط مسلم، ولم يخرجاه "(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية، ج ١، ص642 )
٢٠٦٢ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا أحمد بن موسى بن إسحاق التميمي، ثنا الفضل بن دكين، ثنا شعبة، عن سلمة بن كهيل، عن أبي الأحوص، عن عبد الله، قال: «اقرءوا سورة البقرة في بيوتكم فإن الشيطان لا يدخل بيتا يقرأ فيه سورة البقرة» . «هذا حديث صحيح الإسناد على شرط الشيخين، ولم يخرجاه» . وقد أسنده عاصم بن بهدلة، عن أبي الأحوص(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ١، ص749)
برای مشاهده سایر موارد به سایت فدکیه، صفحه رفس فاطمه مراجعه فرمایید.
[4]بخاری و مسلم، هر دو شروط اختصاصی برای ارزیابی صحت روایات دارند که تا روایتی به این خصوصیات متصف نباشد، وصف صحت بر آن بار نمیشود. حاکم نیشابوری در مستدرک به گرداوری روایاتی پرداخت که شروط صحت را در دیدگاه بخاری و مسلم داشتهاند،اما این دو آنها را در کتاب خود ذکر نکردهاند.
ذهبی که خود از متشدّدین در امر ارزیابی روایات است، بر کتاب حاکم تعلیقه ای زده است و در موارد متعدد با او مخالفت کرده است. اما در این روایت با وجود اینکه ابن ابی دارم از راویان حدیث است و خود آنها به صراحت او را رافضی و غیرثقه خواندهاند اما روایت نقل شده از او را تصحیح میکند، هم با ملاکهای بخاری و هم با ملاکهای مسلم.
٦٢٩٢ - أخبرني بكر بن أبي دارم الحافظ بالكوفة، ثنا الحسين بن جعفر القرشي، ثنا علي بن حكيم، ثنا مالك بن سعيد بن الحسن، ثنا الأعمش، عن أبي وائل، قال: حججت أنا وصاحب لي وابن عباس على الحج، فجعل «يقرأ سورة النور ويفسرها» ، فقال صاحبي: يا سبحان الله، ماذا يخرج من رأس هذا الرجل، لو سمعت هذا الترك لأسلمت «هذا حديث صحيح الإسناد، ولم يخرجاه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٦٢٩٢ – صحيح (كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٣، ص618 )
٣١٦٧ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا أحمد بن إسحاق التميمي، ثنا أحمد بن يونس، ثنا أبو بكر بن عياش، عن أبي حصين، عن أبي الضحى، عن ابن عباس رضي الله عنهما، قال: " كان آخر كلام إبراهيم حين ألقي في النار حسبي الله ونعم الوكيل، وقال نبيكم صلى الله عليه وسلم مثلها {الذين قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم، فزادهم إيمانا، وقالوا حسبنا} [آل عمران: ١٧٣] الله ونعم الوكيل «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٣١٦٧ - على شرط البخاري ومسلم(كتاب المستدرك على الصحيحين للحاكم ط العلمية ، ج ٢، ص ٣٢۶)
٣٣٥٦ - حدثنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، ثنا محمد بن عثمان بن أبي شيبة، حدثني أبي، ثنا أبو معاوية، عن أبان بن تغلب، عن المنهال بن عمرو، عن زر بن حبيش، عن عبد الله رضي الله عنه، في قوله عز وجل " {بنين وحفدة} [النحل: ٧٢] قال: الحفدة الأختان «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٣٣٥٦ - على شرط البخاري ومسلم(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٢، ص387 )
٤٩٦٣ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ بالكوفة، ثنا أحمد بن موسى بن إسحاق التميمي بالكوفة، ثنا العلاء بن عمرو الحنفي، ثنا إبراهيم بن يوسف بن أبي إسحاق السبيعي، عن أبيه، عن أبي إسحاق، عن جبلة بن حارثة أخي زيد بن حارثة، قال: «أهدي للنبي صلى الله عليه وسلم حلتان فأخذ إحداهما، وأعطى زيدا الأخرى» صحيح على شرط الشيخين، ولم يخرجاه "
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٤٩٦٣ - على شرط البخاري ومسلم(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٣، ص241 )
٣٦١٧ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، ثنا محمد بن عثمان بن أبي شيبة، ثنا أبي، ثنا محمد بن عبد الله الأسدي، ثنا سفيان، عن الأعمش، عن يحيى بن عمارة، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس رضي الله عنهما، قال: مرض أبو طالب فجاءت قريش فجاء النبي صلى الله عليه وسلم وعند رأس أبي طالب مجلس رجل فقام أبو جهل كي يمنعه ذاك وشكوه إلى أبي طالب فقال: يا ابن أخي ما تريد من قومك؟ قال: «يا عم، إنما أريد منهم كلمة تذل لهم بها العرب وتؤدى إليهم بها جزية العجم» قال: كلمة واحدة؟ قال: «كلمة واحدة» قال: ما هي؟ قال: «لا إله إلا الله» قال: فقالوا: أجعلوا الآلهة إلها واحدا إن هذا لشيء عجاب؟ قال: ونزل فيهم {ص والقرآن ذي الذكر} [ص: ١] حتى بلغ {إن هذا إلا اختلاق} [ص: ٧] «هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٣٦١٧ – صحيح(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٢، ص469 )
٢٥١٨ - أخبرني أحمد بن محمد العنزي، ثنا عثمان بن سعيد الدارمي، ثنا محمد بن كثير، ثنا سفيان الثوري، عن أبي إسحاق، عن رجل من مزينة قال: سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم رجلا ينادي في شعاره: يا حرام يا حرام. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «يا حلال يا حلال» صحيح على شرط الشيخين على الإرسال «وإذا الرجل الذي لم يسمه محمد بن كثير، عن الثوري عبد الله بن مغفل المزني»
٢٥١٩ ⦗١١٩⦘ أخبرني أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، ثنا الحسن بن محمد بن جعفر القرشي، ثنا منجاب بن الحارث القرشي، ثنا أبو عامر الأسدي، عن سفيان، عن أبي إسحاق، عن عبد الله بن مغفل رضي الله عنه، عن النبي صلى الله عليه وسلم مثله
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٢٥١٨ - على شرط البخاري ومسلم(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٢، ص118 )
٥٤٠٥ - حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب، ثنا أبو أسامة عبد الله بن أسامة الحلبي، ح وأخبرنا أبو عمرو عثمان بن أحمد بن السماك، ببغداد، ثنا عيسى بن عبد الله الطيالسي، ح وحدثني أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا موسى بن هارون قالوا: ثنا محمد بن عمران بن محمد بن عبد الرحمن بن أبي ليلى، ثنا معاوية بن عمار الدهني، عن أبيه، عن أبي الزبير، عن جابر قال: حملني خالي جد بن قيس وما أقدر أن أرمي بحجر في السبعين، راكبا من الأنصار الذين وفدوا على النبي صلى الله عليه وسلم، فخرج إلينا رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه عمه العباس، فقال: «يا عم، خذ لي على أخوالك» فقال: يا محمد سل لربك ولنفسك ما شئت، فقال: «أما الذي أسألكم لنفسي فتمنعوني مما تمنعون منه أموالكم وأنفسكم» قالوا: فما لنا إذا فعلنا ذلك؟ قال: «الجنة» هذه الروايات كلها بلفظ واحد وفي حديث موسى بن عمران ولم يسمعه إلا منه «هذا حديث صحيح الإسناد، ولم يخرجاه» وليس للعباسية رضي الله عنهم في تقدم إسلام العباس أصح من هذا الحديث "
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٥٤٠٥ – صحيح(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية، ج ٣، ص364 )
٣٥١٣ - حدثنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، ثنا أحمد بن موسى التميمي، ثنا منجاب بن الحارث، ثنا أبو بكر بن عياش، عن أبي حصين، عن أبي عبد الرحمن السلمي، عن علي رضي الله عنه، في قوله تعالى: {ليستأذنكم الذين ملكت أيمانكم} [النور: ٥٨] قال: «النساء فإن الرجال يستأذنون» هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه "
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٣٥١٣ – صحيح(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية، ج ٢، ص434)
٩٦٤ - أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، ثنا عبد الله بن غنام، ثنا أبو كريب، ثنا زيد بن الحباب، ثنا كامل بن العلاء، حدثني حبيب بن أبي ثابت، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس، أن النبي صلى الله عليه وسلم كان يقول بين السجدتين: «اللهم اغفر لي، وارحمني، واهدني، وعافني، وارزقني» . «هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه، وكامل بن العلاء التميمي ممن يجمع حديثه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٩٦٤ – صحيح(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ١، ص393 )
موارد مخالفت ذهبی با حاکم نیز جالب است:
٤٧٧٠ - حدثنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ بالكوفة، ثنا محمد بن عثمان بن أبي شيبة، حدثني عمي القاسم بن أبي شيبة، ثنا يحيى بن العلاء، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جابر رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «لكل بني أم عصبة ينتمون إليهم إلا ابني فاطمة، فأنا وليهما وعصبتهما» هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه "
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٤٧٧٠ - ليس بصحيح(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٣، ص179)
٤٧٢٨ - أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الله بن عتاب العبدي، ببغداد، وأبو بكر بن أبي دارم الحافظ، بالكوفة، وأبو العباس محمد بن يعقوب، وأبو الحسين بن ماتي، بالكوفة، والحسن بن يعقوب، العدل، قالوا: ثنا إبراهيم بن عبد الله العبسي، ثنا العباس بن الوليد بن بكار الضبي، ثنا خالد بن عبد الله الواسطي، عن بيان، عن الشعبي، عن أبي جحيفة، عن علي عليه السلام قال: سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول: " إذا كان يوم القيامة نادى مناد من وراء الحجاب: يا أهل الجمع، غضوا أبصاركم عن فاطمة بنت محمد صلى الله عليه وسلم حتى تمر «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين، ولم يخرجاه»
[التعليق - من تلخيص الذهبي]٤٧٢٨ - لا والله بل موضوع(كتاب المستدرك على الصحيحين ط العلمية ، ج ٣، ص166 )
علاوهبر ذهبی، ابن حجر نیز در موارد متعدد روایاتی را که حاکم به نقل از ابن ابی دارم تصحیح کرده است، بدون هیچ گونه تعلیقه و تشکیکی ذکر میکند:
٥٤٧٨ - حديث (كم) : كان رسول الله، صلى الله عليه وسلم، إذا رجع إلى المصلى صلى ركعتين.
كم في العيد: ثنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ , ثنا محمد بن عبد الله بن سليمان , ثنا جندل بن والق , ثنا عبيد الله بن عمرو , عن عبد الله بن محمد بن عقيل , عنه , به. وقال: هذه سنة عزيزة , بإسناد صحيح.(كتاب إتحاف المهرة لابن حجر ، ج ۵، ص321)
١٢٥٦٩ - حديث (كم) : " قرأ رجل على عبد الله طه [سورة: طه، آية ١] مفتوحة فأخذها عليه طه [سورة: طه، آية ١] مكسورة. . . . . . . " الحديث.
كم في القراءات: أنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ بالكوفة، ثنا عبيد الله بن غنام، ثنا⦗١٩٧⦘ عبيد بن عيش، ثنا محمد بن فضيل، عن عاصم، عنه، به. وقال: صحيح الإسناد. ورواه محمد بن عبيد الله، عن عاصم.( كتاب إتحاف المهرة لابن حجر ، ج ١٠، ص196)
و علاوهبراین دو در کلام سایرین:
٤٥٣- أخبرنا سعيد بن أبي بكر بن أحمد أبو الفتح المؤدب المعروف بالخباز بقراءتي عليه بنيسابور ثنا أبو بكر أحمد بن سهل بن محمد بن محمد السراج إملاء أبنا القاضي أبو بكر أحمد بن الحسن بن أحمد الحيري أبنا أبو بكر أحمد بن محمد بن أبي دارم الحافظ بالكوفة أبنا إبراهيم بن عبد الله أبنا جعفر بن عون عن يحيى بن سعيد عن محمد بن إبراهيم قال سمعت علقمة بن وقاص يقول سمعت عمر بن الخطاب يقول سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول إنما الأعمال بالنية وإنما لامرئ ما نوى فمن كانت هجرته إلى الله وإلى رسوله فهجرته إلى الله وإلى رسوله ومن كانت هجرته إلى دنيا يصيبها أو امرأة يتزوجها فهجرته إلى ما هاجر إليه.
صحيح متفق على صحته. (كتاب معجم ابن عساكر(تألیف سعيد بن أبي بكر بن أحمد أبو الفتح المؤدب المعروف بالخباز) ،ج ١، ص377)
١٥٩ - ٢/ ١٩٨ (٣١٦٧) قال: أخبرنا أبو بكر بن أبي دارم الحافظ بالكوفة، حدثنا أحمد بن إسحاق التميمي، حدثنا أحمد بن يونس، حدثنا أبو بكر بن عياش، عن أبي حصين، عن أبي الضحى، عن ابن عباس - رضي الله عنهما - قال: كان آخر كلام إبراهيم حين ألقي في النار: حسبي الله ونعم الوكيل، وقال نبيكم - صلى الله عليه وسلم - مثلها: {الذين قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم إيمانا وقالوا حسبنا الله ونعم الوكيل} هذا حديث صحيح على شرط الشيخين، ولم يخرجاه. ا. هـ. كذا قال، ووافقه الذهبي!
قلت: رواه البخاري بنفس الإسناد (٤٥٦٣) كتاب (تفسير القرآن) باب ({إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم} الآية) قال: حدثنا أحمد بن يونس أراه قال حدثنا أبو بكر عن أبي حصين عن أبي الضحى عن ابن عباس {حسبنا الله ونعم الوكيل} قالها إبراهيم عليه السلام حين ألقي في النار، وقالها محمد - صلى الله عليه وسلم - حين قالوا: {إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم إيمانا وقالوا حسبنا الله ونعم الوكيل}. ثم رواه مختصرا (٤٥٦٤) قال: حدثنا مالك بن إسماعيل، حدثنا إسرائيل، عن أبي حصين، عن أبي الضحى، عن ابن عباس قال: كان آخر قول إبراهيم حين ألقي في النار: حسبي الله ونعم الوكيل.(كتاب الانتباه لما قال الحاكم ولم يخرجاه وهو في أحدهما أو روياه، ص 183)
[5] الحادية عشرة: ميله إلى الرفض، ووقيعته في كبار الصحابة، قال: أولا: لا إمامة إلا بالنص والتعيين ظاهرا مكشوفا، وقد نص النبي عليه الصلاة والسلام على علي رضي الله عنه في مواضع، وأظهره إظهارا لم يشتبه على الجماعة، إلا أن عمر كتم ذلك، وهو الذي تولى بيعة أبي بكر يوم السقيفة، ونسبه إلى الشك يوم الحديبية في سؤاله الرسول عليه السلام حين قال: ألسنا على الحق؟ أليسوا على الباطل؟ قال: نعم، قال عمر فلم نعطى الدنية في ديننا؟ قال: هذا شك وتردد في الدين، ووجدان حرج في النفس مما قضى وحكم. وزاد في الفرية فقال: إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها، وكان يصبح: أحرقوا دارها بمن فيها، وما كان في الدار غير علي وفاطمة والحسن والحسين. وقال: تغريبه نصر بن الحجاج من المدينة إلى البصرة، وإبداعه التراويح، ونهيه عن متعة الحج، ومصادرته العمال، كل ذلك أحداث...ثم زاد على خزيه ذلك فأن عاب عليا وعبد الله بن مسعود لقولهما: أقول فيها برأيي. وكذب ابن مسعود في روايته: "السعيد من سعد في بطن أمه، والشقي من شقي)كتاب الملل والنحل، ج ١، ص ۵٧)
وقال إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم لبيعة حتى ألقت المحسن من بطنها ووقع في جميع الصحابة فيما حكموا فيه بالاجتهاد(كتاب الوافي بالوفيات، ج ۶، ص ١۵)
[6] ابن ابی الحدید در بیان اقسام عالمان معتزلی میگوید: نظام از دستهای بودند که قائل به برتری ابوبکر بر امیرالمؤمنین علیهالسلام بود.
القول فيما يذهب إليه أصحابنا المعتزلة في الإمامة و التفضيل و البغاة و الخوارج
اتفق شيوخنا كافة رحمهم الله المتقدمون منهم و المتأخرون و البصريون و البغداديون على أن بيعة أبي بكر الصديق بيعة صحيحة شرعية و أنها لم تكن عن نص و إنما كانت بالاختيار الذي ثبت بالإجماع و بغير الإجماع كونه طريقا إلى الإمامة.
و اختلفوا في التفضيل فقال قدماء البصريين كأبي عثمان عمرو بن عبيد و أبي إسحاق إبراهيم بن سيار النظام و أبي عثمان عمرو بن بحر الجاحظ و أبي معن ثمامة بن أشرس و أبي محمد هشام بن عمرو الفوطي و أبي يعقوب يوسف بن عبد الله الشحام و جماعة غيرهم إن أبا بكر أفضل من علي ع و هؤلاء يجعلون ترتيب الأربعة في الفضل كترتيبهم في الخلافة.( شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج1، ص: 7)
ابن حزم نیز در مقام مذمّت شیعه به ذکر مناظرات نظام با علمای شیعه می پردازد:
والقوم بالجملة ذوو أديان فاسدة وعقول مدخولة وعديمو حياء ونعوذ بالله من الضلال وذكر عمرو ابن خولة الجاحظ وهو وإن كان أحد المجان ومن غلب عليه الهزل وأحد الضلال المضلين فإننا ما رأينا له في كتبه تعمد كذبة يوردها مثبتا لها وإن كان كثيرا لا يراد كذب غيره قال أخبرني أبو إسحاق إبراهيم النظام وبشر بن خالد انهما قالا لمحمد بن جعفر الرافضي المعروف بشيطان الطاق ويحك اما استحييت من الله أن تقول في كتابك في الإمامة أن الله تعالى لم يقل قط في القرآن {ثاني اثنين إذ هما في الغار إذ يقول لصاحبه لا تحزن إن الله معنا} قالا فضحك والله شيطان الطاق ضحكا طويلا حتى كانا نحن الذين أذنبنا قال النظام وكنا نكلم علي ابن ميتم الصابوني وكل من شيوخ الرافضة ومتكلميهم فنسأله أرأي أم سماع عن الأئمة فينكران يقوله برأي فتخبره بقوله فيها قبل ذلك قال فوالله ما رأيته خجل من ذلك ولا استحيا لفعله هذا قط ومن قول الإمامية كلها قديما وحديثا أن القرآن مبدل زيد فيه ما ليس منه ونقص منه كثير وبدل منه كثير حاشا علي ابن الحسن ابن موسى بن محمد بن إبراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسن ابن علي بن أبي طالب وكان إماميا يظاهر بالاعتزال مع ذلك فإنه كان ينكر هذا القول ويكفر من قاله وكذلك صاحباه أبو يعلي ميلاد الطوسي وأبوالقاسم الرازي(كتاب الفصل في الملل والأهواء والنحل، ج ۴، ص139 و اعيان الشيعة، ج1، ص: 41)
[7] سوره الانفال، آیه ۴۶
[8] تاریخ ابن خلدون، ج ٣، ص ٢١٣-٢١۴
[9] سال ٢٣١ هجری قمری