شکفتن یا شکافتن، معنای کلمه «فطور» و «انشقاق»

چندین بار از کلمه ‌ ی «فطور» بحث کردیم. لغت مهمی است. به ‌ معنای شکاف و شکفت است. شکافتن و شکفتن. در هر دو به کار رفته است. «إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنفَطَرَتۡ» [1] . مثل انشقاق است؛ « وَٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَهِيَ يَوۡمَئِذٖ وَاهِيَة » [2] ؛ «شق» به ‌ معنای شکافتن و شکفتن است. اگر بگویید: «انشق النَور»، یعنی شکوفه ‌ ی درخت شکفت. اما اگر بگویید: «انشق الجبل»، یعنی کوه شکافته شد. «تَكَادُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ يَتَفَطَّرۡنَ مِنۡهُ وَتَنشَقُّ ٱلۡأَرۡضُ» [3] . هر دوی این ‌ ها به کار می ‌ رود. چون برای خود من خیلی جذاب است، تکرار می ‌ کنم. آیه می ‌ فرماید: « فَإِذَا ٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتۡ وَرۡدَة كَٱلدِّهَانِ» [4] ؛ یکی از اساتید بودند که می ‌ فرمودند: من از این آیه، هیچ چیزی نمی فهمم! خدارحمت ‌ شان کند! به گمانم ایشان «انشقاق» را به ‌ معنای شکافتن می ‌ گرفت. آسمان شکافته شد و گل شد! خُب، چه ربطی به هم دارد؟! مگر چیزی که شکافته می ‌ شود، گل می ‌ شود؟! اما اگر «انشقاق» به ‌ معنای شکفتن باشد، خیلی زیبا می ‌ شود. 

 الآن در مانحن فیه، کتاب التحقیق را ببینید. جلد نهم، صفحه ‌ ی صد و پنجاه. ایشان چند معنا برای «تفاوت» دارند. بعد نکته ‌ ای می ‌ گویند. روی آن تأمل کنید. می ‌ فرمایند: قید «فوت» این است که اصلاً به وجود نیامده باشد، لذا به آن نرسیدیم. اگر چیزی به وجود آمده باشد و بعد منعدم شود و از دست ما در برود، می ‌ فرمایند: لغت «فوت» برای این نیست: 

 

 «و التحقيق‏ 

 أنّ الأصل الواحد في المادة: هو انعدام شي‏ء بأن لا يوجد و لا يدرك. و الفرق بينها و بين الانعدام و الموت و الفناء: أن المادة تدل على عدم شي‏ء قبل أن يوجد. بخلاف تلك المواد، فهي دالة على انعدام بعد الوجود» [5] . 

 

 آیا این معنایی که ایشان در «فوت» می ‌ فرمایند، قیدش این است که اصلاً به وجود نیاید؟ آیا در همه ‌ ی موارد جور در می ‌ آید؟ راجع به «تفاوت» هم ایشان می ‌ فرمایند: من در دو جلد کتابم، مطالبی در کلیات لغت گفته ‌ ام. یکی از چیزهایی که آن ‌ جا گفته ‌ اند و در التحقیق هم بسیار از آن استفاده می ‌ کنند، معنای باب «مفاعله» است. بعد هم «تفاوت». تا زمانی ‌ که «مفاوته» را نفهمید، در مبنای ایشان «تفاوت» را نمی ‌ فهمید و لذا در التحقیق توضیحاتی که در جلد دوم و چهارم داده ‌ اند را، مراجعه بفرمایید. آن توضیحات با این دو معنایی که در «تفاوت» تضمین می ‌ کنند، ببینیم مطابق ارتکاز هست یا نیست. 

 شاگرد: معنای دوم «طبقا عن طبق» دیگر مصدر باب تفاعل نیست؟ 

 استاد: شبیه اسم می ‌ شود. مثل «قتال» مصدر باب مفاعله است؛ یعنی «فعالی» داریم که مصدر باب مفاعله است و یک «فعالی» داریم که اسم بود. البته «طبقا عن طبق» با معنای «مطابقت» جور است و مشکلی ندارد. چون هر طبقی ولو روی آن قرار می ‌ گیرد اما طوری است که بر آن مماثلت محافظه ‌ کاری می ‌ کند. 

 شاگرد ٢: در شعر مرحوم میرفندرسکی منظور از تعبیر «آن چه در بالاست» حضرت حق است؛ یعنی همه ‌ ی این ‌ ها ربط به او هستند و جلوات الهی است. اما شما طوری معنا کردید که این طبقات پایین، مثل طبقات بالا هستند. 

 استاد: شما می ‌ گویید «آنچه در بالاست» فقط مرحله ‌ ی الهیت است، درحالی ‌ که این ‌ طور نیست. عوالم ملکوت چه؟ 

 شاگرد: من این شعر را در تبیین نظریه ‌ ی مُثُل افلاطونی دیده بودم. 

 استاد: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی» یعنی هر چه در مرتبه ‌ ی بالاتر است، یک صورت زیرین دارد. لذا احتمال دارد که ایشان همین آیه ‌ ی شریفه را در شعرشان آورده باشند: «وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٖ مَّعۡلُومٖ» [6] ، نه این ‌ که «إن من شیء الآن عندنا خزینته»؛ هر شی ‌ ای یک خزینه ندارد، هر شی ‌ ای خزائن دارد. هر خزائنی به قَدَر مُنزَل می ‌ شود و صورتی زیرینی برای بالا است. دوباره همان خزینه ‌ ای که به قدر نازل می ‌ شود، به پایین ‌ تر نازل می ‌ شود و صورت زیرین برای بالا می ‌ شود. ایشان که آن را نفی نکرده است. آنچه که شما فرمودید، دید کلی می ‌ دهد و درست هم هست. لذا می ‌ گوید با اصل خودش. وقتی اصل می ‌ گوید، روشن است. ذهن ‌ ها را سراغ مبدأ متعال می ‌ برد. ولی باز به این معنا، اصل با واسطه منافاتی ندارد. یعنی فاعل ما به الوجود یا ما منه الوجود است. یعنی ایشان می ‌ گوید: سلسله مراتب امکان اخص که از این طرف بالا می ‌ رود؛ در سلسله مراتب امکان اخص هر چه شما بالا می ‌ روید، یک اصل دارد ولو خود آن اصل، فاعل ما منه الوجود نیست، بلکه فاعل ما به الوجود است، وقتی به آن اصل می ‌ رسید دوباره از آن بالاتر می ‌ روید تا به جایی برسید که فاعل ما منه الوجود باشد. 

   

 و الحمدللّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی محمد و آله الطیبین الطاهرین. 

 

 [1] . سوره ‌ ی انفطار، آیه ‌ ی ١. 

 [2] . سوره ‌ ی حاقه، آیه ‌ ی ١۶. 

 [3] . سوره ‌ ی مريم، آیه ‌ ی ۹۰. 

 [4] . سوره ‌ ی رحمن، آیه ‌ ی ٣٧. 

 [5] . التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج ‏۹، ص ۱۵۰. 

 [6] . سوره ‌ ی حجر، آیه ‌ ی ٢١.