رفتن به محتوای اصلی

فقره «لیس بالرأی و التظنی» و معنای سبب محتمل الخطا و صرف رجحان مجهول السببیة

 

حالا به «رای» برگردیم؛ «لیس بالرأی و لا بالتظنی»، «تظنی» در اینجا به‌معنای باطل است؟ به‌معنای «لَا يُغۡنِي مِنَ ٱلۡحَقِّ شَيۡـًٔا» است؟ معلوم است که نمی‌خواهد این را بگوید. اصلاً لسان «و لابالتظنی»، «لایغنی من الحق شیئا» نیست. «تظنی» یعنی گمانی که در معرض خطا است. یک احتمالی دارد که درست باشد و احتمالی هم دارد که درست نباشد. اما ادله‌ای که متکلم می‌خواهد تخطئه کند، متکلم به‌طور قطع می‌گوید این حرف تو غلط است. نه این‌که حرف تو احتمال هم دارد درست باشد ولی ظن داری. نه، به‌طور قطع اوهام است و تو داری اشتباه می‌کنی.

در «لیس بالرای و لا بالتظنی»، رای برای چه وضع شده است؟ از لغت مطالبی را فرموده‌اند، من برخی از آن‌ها را بخوانم. مثلاً در العین خلیل آمده: «الرأي: رأي القلب، و يجمع على الآراء»[1]؛ رای به این معنا است که دل یک چیز را ببیند، با چشم نبیند. اگر جشم بخواهد ببیند می‌گوییم «رای رویتاً». اما اگر بخواهیم بگوییم نظر داد و دلش یک چیزی را دید، می‌گوییم «رأی رأیاً». «ارتأی» از باب افتعل نه یعنی یک چیزی را دید. «کنت ارتئی ان اصوم». «ارتأی» یعنی انسان فکر کند. «نظر» هم همین‌طور است. «نظر» یعنی دیدن، «نظر» به‌معنای فکر کردن. «فیه نظر»، یعنی «فیه تأمل و فکر». «نظر» هم همین‌طور است. پس «رأی» به‌معنای «رأی القلب» است. «يَرَوۡنَهُم مِّثۡلَيۡهِمۡ رَأۡيَ ٱلۡعَيۡنِ»[2]، در آن جا هم «رای» به کار می‌رود اما اینجا به‌معنای قلب نیست. استعمالات خودش را دارد نشان می‌دهد. «رای العین» یعنی مدّ البصر. یا قرینه «مثلیهم» در آیه شریفه می‌گوید «رای العین»، یعنی واقعاً دوبرابر نبودند بلکه چشمشان دو برابر می‌دید. در مقابل واقعیت است. واقعیتشان دو برابر نبودند اما «مثلیهم رای العین». این‌ها قرائن خاص است. علی ای حال «رأی» به‌معنای چیزی است که چشم ندیده.

شاهدش در همین روایت ما است؛ البته مرحوم سید نیاورده‌اند و در مقنعه هم نبود. دنبالش در همه کتب بود. حضرت فرمودند: «و ليس بالرأي و لا بالتظني- و لکن بالرؤية…»[3]. یعنی با فاصله دو کلمه، حضرت دو واژه را از یک ماده لغوی کنار هم گذاشتند و فرمودند: «و لیس بالرأی ولکن بالرویة». پس معلوم می‌شود که «رأی» داریم و «رؤیت». با فاصله کوتاه پشت سر هم آمده‌اند.

خُب حالا رؤیت چیست؟ این‌که با چشم ببینیم. «رأی» چیست؟ این‌که نظر بدهد. ندیده اما با نظر به آن برسد. در برخی از مباحثات قبلی دیدم یک احتمالی که عرض کرده بودم، این بود که «رای» را به‌معنای نظر اهل نجوم گرفته بودم. «لیس بالرای و لابتظنی»؛ «لیس بالرأی» یعنی «لیس بالمراجعه باهل النجوم و الهیئة» که بگوییم آن‌ها تقویم را چه نوشته‌اند. «و لابالتظنی» گمان های خودمان می‌شود.

احتمالی که دیروز عرض کردم اعم از آن است. دیروز عرض کردم «لیس بالرای» یعنی آن چه که معرضیت برای خطا دارد، ولی از سبب معین به آن رسیده است. تظنی، رجحان در نظر است ولی خودش نمی‌داند که چرا به این صورت شده، من حیث لایشعر می‌گوید بیشتر این‌طور است. خُب چرا؟ دلیلش را بگو! می‌گوید نمی‌دانم؛ اجد فی نفسی که غالب و رجحان با این است. این تظنی می‌شد. «رأی» چیست؟ رأی مثل حدسیات می‌ماند در مقابل تجربیات. رأی این است که می‌گوید «ارتأی»؛ یعنی می‌گویم امشب رؤیت هلال می‌شود به‌خاطر این دلیل. دلیلش را هم با خودش دارد. حضرت می‌فرمایند این دلیل فایده ندارد؛ این دلیل ها در معرض خطا است چه طور می‌خواهد در صوم و فریضه الهیه به این‌ها مراجعه کنیم. اگر این‌طور معنا کنیم که «رای» به این معنا باشد، هم حرف هیویین را می‌گیرد و هم غیر آن‌ها را. به نظرم احتمال دیروز از احتمال سابق بهتر است. چون آن یک خاص بود و این معنایی اعم است.

شاگرد: تظنی به چه معنا شد؟

استاد: یعنی در ذهنش غلبه با این است که امشب ماه دیده می‌شود و هلال داریم… .

شاگرد: یعنی اعتباطا؟! الکی به ذهنش آمده؟

استاد: نه، اعتباط یعنی جزاف. تظنی یعنی حیث لایشعر. یک چیزهایی هست اما نمی‌تواند منقح کند. در کفایه و … حرف‌هایی را می‌زدند و بعد می‌گفتند «فانقدح بما ذکرنا». یعنی یک چیزهایی را گفتیم و حالا یک چیزی منقدح شد. یعنی مبادی‌ روشنی دارد که داریم حرفش را می‌زنیم. در ذهنش یک غلبه ای هست اما مبادی آن روشن نیست و لایشعر است. منقدح و شسته رفته نمی‌تواند بگوید.

شاگرد: مثل چه موردی؟

استاد: مثل تجربه. در تجربه هر بار می‌بینید وقتی به فلز حرارت می‌دهید منبسط می‌شود.

شاگرد: در مسأله هلال چطور رای نباشد ولی تظنی باشد؟

استاد: مثلاً صبح بیست و هفتم ندیده و می‌گوید من صبح بیست و هفتم رفتم که ببینم نبود، پس هلال را می‌بینم. این ربطی به تقویم ندارد. ولو خودش یک جور دلیل است و باز عرض من نمی‌شود.

شاگرد٢: هلال دو شبه. فکر می‌کند ضخیم است.

شاگرد۱:‌دلیل به معنای وسیعش بخواهید بگیرید همه اینها می‌شود رأی.

شاگرد٣: ظاهراً در رأی یک مقدماتی می‌خواهد که نحوه استنباط دارد. مقدمات این‌ها به‌گونه‌ای است که وقتی به دست نوع بدهید، نمی‌گویند یک سری مسائل را کنار هم گذاشت و یک چیزی گفت.

شاگرد: تظنی پایین‌تر از ظن نیست؟ چون سابقا می فرمودید معنای باب تفعّل خود را به ماده زدن است. لذا باید حتی ظن هم حاصل نشده باشد، بلکه در حال روانی خودش شرائطی حاکم است که خودش را به این ظن می‌زند.

استاد: مثل تشرف مانعی ندارد. ولی وقتی باب تفعّل بود این‌طور نیست که وقتی خودش را به ماده زد، متلبس به آن مبدأ نباشد. الآن که می‌گویند تشرف حاصل کردید نه یعنی خود را به شرافت زدید و اصلاً از شرافت چیزی به شما نرسیده. اصلاً این منظور نیست. تشرف یعنی اصلش برای خودتان نبود، تشرّفتم؛ شما رفتید و خودتان را به معرض شرافت درآوردید و بعد از آن به شرافت هم متلبس شدید. لذا تظنی یعنی می‌رود و یک تلاشی می‌کند و به یک ظنی می‌رسد. اما تلاشی است که خودش را به ظن درآورده.

شاگرد٢: این مباحث را با «رأی القلب» یکی می‌فرمایید؟

استاد: نه، احتمالی که دیروز عرض کردم را گفتم.

شاگرد٢: ظاهراً «رأی القلب» با «رأی»ای که اسم است و مصدر نیست متفاوت است. گویا یک روح معنایی برای اصل رؤیت است که گاهی با رؤیت با بصر است و گاهی همان رؤیت، دیدن با قلب است.

شاگرد: بعید نیست تظنی همین باشد. تظنی یعنی تشبث به‌دلیل های الکی که حتی ظن هم نمی‌آورد. در مقابل رأی که ادله‌ای هستند که واقعاً صلاحیت دارد که ظن بیاورد.


[1] العین، ج۸، ص ۳۰۶

[2] آل عمران ١٣

[3]   الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏4، ص: ۷۷