ج) فنسخت الاحاديث بعضها بعضا
خب روایت بعدی؛ در همین بابی که مرحوم مجلسی آوردهاند، حدیث دهم است. به نظرم این هم از موارد حذفی نسبت به فرمایش صاحب حدائق است. این باب ممتع وخوبی است. روایات جالبی هست. کل این باب راجع به علل اختلاف الحدیث است. باید اینها را دستهبندی کنیم.
عن ابن حازم ، قال : قلت لابي عبدالله : ما بالي أسألك عن المسألة فتجيبني فيها بالجواب ثم يجيئك غيري فتجيبه فيها بجواب آخر؟ فقال : إنا نجيب الناس على الزيادة والنقصان. قال : قلت : فأخبرني عن أصحاب رسول الله صدقوا على محمد أم كذبوا؟ قال : بل صدقوا. قلت : فما بالهم اختلفوا. فقال : أما تعلم أن الرجل كان يأتي رسول الله فيسأله عن المسألة فيجيبه فيها بالجواب ، ثم يجيبه بعد ذلك بما ينسخ ذلك الجواب فنسخت الاحاديث بعضها بعضا.[1]
«عن ابن حازم ، قال : قلت لابي عبدالله : ما بالي أسألك عن المسألة فتجيبني فيها بالجواب»؛ من دارم میبینم؛ از شما یک مسأله میپرسم و یک جوابی میدهید.
«ثم يجيئك غيري فتجيبه فيها بجواب آخر؟»؛ من همینجا نشسته ام و شخص دیگری میپرسد و جواب دیگری به او میدهید. این چه طور میشود؟
«فقال : إنا نجيب الناس على الزيادة والنقصان»؛ خب این یک جواب است. تقیه خوفی است؟ برای خوف از خودمان اهل البیت است؟ تقیه خوفی برای آن سائل؟ تقیه خوفی است از آن سائل؟ نه، بالزیادة و النقصان برای این است که مسأله او یک قیدی دارد که باید زیادتر بگویی. دیگری که میپرسد میدانم که این قید را ندارد. هیچکدام از آن قبلیها نیست. «بالزیادة و النقصان» برای اینکه موضوعات مختلف است. عین همان حدیثی که خواندم.
شاگرد: حضرت تخطئه میکنند که یک سؤال نیست؟ ظاهراً سوالش این بوده که از یک مسأله میپرسند.
استاد: همه مشکلات ما همین است. من بارها گفتهام. حتی در فضاهای علمی که نوابغ بالای بشر تفکر کردهاند، بسیاری از موارد را تعارض میبینند. بعد از رفتوبرگشتها، با صدها مجالس رفتوبرگشت میگویند که تعارض نبود. یعنی همان کسان رده اولی که تعارض میدیدند، به این دلیل بوده که مطلب ظریف و دقیق بود که برای آنها تعارض نما میشد. بعد که رفتند و برگشتند فهمیدند تعارض نیست. بله، حضرت او را تخطئه میکنند که چرا میگویید دو جواب دادی؟! چرا میگویی «فتجیبه بجواب آخر»؟! اینکه آخر نیست. آن چه که تو گفتی یک جواب بیشتر ندارد. واقعاً هم همینطور است. اگر عوام نزد شما بیایند و مسأله بپرسند. عوام در مسأله پرسی یک عبارات کلی میگویند. اگر شما جواب بدهید قیود جواب شما را نمی فهمند. این قدر باید تأکید کنید که من میخواهم این را بگویم. در آخر کار هم وقتی نقل میکند میبینید چیز دیگری نقل میکند.
شاگرد: مقصودم این است که زیاده و نقصان را طوری بگیریم که سؤال یکی است، ولی منتها یکی عمیقتر است و لایههای بیشتری از معنا را میگیرد، یکی همان سؤال است و … .
استاد: این هم خوب است. این هم یک جور جواب است. لذا باز تخطئه است که چرا میگویی «بجواب آخر»؟! زیادة و نقصان، جواب آخر نیست. کمال و نقص است.
فعلاً این جایش منظور من نیست. آن چه که منظور من بود، این است: «ان الاحادیث یختلف عنکم»، حضرت اول آن را به قرآن کریم زدند. حالا اینجا میفرمایند:
«قال : قلت : فأخبرني عن أصحاب رسول الله صدقوا على محمد أم كذبوا؟»؛ روایاتی که از اصحاب میآید و در آن زمان خیلی در السنه بود، آنها راست میگویند یا دروغ میگویند؟! البته در اینکه آنها دروغ میگفتند امام در اینجا اصلاً کاری ندارند با آن اصحابی که منافق بودند و دروغ گو بودند. یکی از احادیث متواتر «من کذب علیّ» است. چرا حضرت «من کذب علیّ» را فرمودند؟ خب معلوم بود که دروغ میگفتند. اهلسنت میگویند از متواترات است. «من کذب علیّ متعمدا فلیتبوأ مقعده من النار»[2]. لذا در اینجا معلوم است که حضرت نمیخواهند نفی کذب کنند. میخواهند یک وجه عالی ای را بگویند که برای فرمایش صاحب حدائق روش حذفی است. آیا اصحاب رسول الله راست میگفتند؟
«قال: بل صدقوا»؛ خیلی از آنها راست میگفتند. اینها را شنیده بودند. اهل دروغ نبودند تا بخواهند دروغ بگویند.
«قلت : فما بالهم اختلفوا»؛ صادقینی هستند که از رسول الله صلیاللهعلیهوآله اختلاف دارند. یعنی از رسول الله هم تقیه ای بود که «لئلا یقول الناس علیه قول واحد»؟! حرف صاحب حدائق در اینجا میآید؟! اصلاً حرف صاحب حدائق در اینجا نمیآید. چون دیگر میدانیم پیامبر خدا اینطور نبود که اختلافی که از آن حضرت هست، محمل ایشان باشد.
«فقال: أما تعلم أن الرجل كان يأتي رسول الله فيسأله عن المسألة فيجيبه فيها بالجواب، ثم يجيبه بعد ذلك»؛ ظاهراً به خود همان شخص باشد، «بما ينسخ ذلك الجواب فنسخت الاحاديث بعضها بعضاً»؛ ببینید این خودش چه کلیدی است! قضیه تفضیل هم نشد. تفضیل یک چیز است که تحلیل خودش را دارد. خیلی هم بلند است. اما قضیه نسخ موضوع دیگری است. نسخ یعنی این حکم وجوه نداشت، امد داشت. ببینید چقدر تفاوت است! یک وقتی است که یک حکم وجوهی دارد، یک وقتی است که یک حکم الآن یک وجه دارد و ثابت است، اما نسخ میشود. یعنی میبینید یک قیدی در این حکم بوده؛ توضیح نسخ را چندبار عرض کردهام. عالم اثبات نسخ مطلق است، اما عالم ثبوت آن موقت است و زمان دار است و امد دارد. ناسخ کاشف از آن امد ثبوتی است. نه کاشف بیاید و کلاً حکم را عوض کند. حکم عالم اثبات در ظهور اثباتی خودش و انشائش مطلق است. انشاء ثبوتی را که میگویم میخواهم ملاک را بگویم. انشاء ثبوتی آن مطلق بود. چرا مطلق بود؟ جلوترها عرض کردم خیلی وقت ها هست که اگر حکم را انشاء مطلق نکند، و از ابتدا بگوید این موقت است اصلاً مُنشئ و جاعل به مقصود خودش نمیرسد. باید مطلق بگوید. قانونش این است. «خَٰلِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلۡأَرۡضُ»[3]؛ این باید طوری باشد که این اطلاق را داشته باشد و بعد ناسخ بیاید. لذا حضرت بعد فرمودند: «فنسخت الاحاديث بعضها بعضاً». بنابراین این هم در مقابل فرمایش صاحب حدائق روایت یادداشت کردنی است. این روایت میگوید نسخ است. حتی احادیثی که از حضرت در زمان خودشان آمده واصلا مساله تقیه ای که شما میگویید نبوده، اختلاف دارند.
شاگرد: نسخ همان معنای اصطلاحی است؟ یعنی نمیتواند شامل تخصیص شود؟
استاد: در اینکه واژه تخصیص با نسخ نزدیک هم هستند و به کار می رفته، مثلاً از آن هایی باشد که اذا افترقا اجتمعا؛ یعنی وقتی میگویید النسخ و التخصیص، افتراق دارند. اما وقتی میگوییم النسخ، وقتی آن را تنها میگوییم یعنی نسخ و بند و بیل هایش. یعنی آن هایی که برادر آن هستند و به آن مربوط هستند. اینطور ممکن است. اذا افترقا اجتمعا. یعنی با یک لفظ یک طیفی را شامل میشوند. نه یک واحد را.
شاگرد۲: فرمودید دو روایت هست. روایت صفحه دویست و چهل و سه را خواندید؟
استاد: روایت دویست و چهل و سه همان روایت بود. فقط مصدرش محاسن بود. گفتم در سه کتاب است. بصائر و اختصاص و محاسن. آن جا مرحوم مجلسی دو تا از آنها را دیدند. بعداً هم به محاسن برخورد کردند شاید نظر شریفشان نبود. آن جا از محاسن نقل کردند. شاید یک تفاوت اندکی در الفاظ بوده که این بعید است.
[1] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء نویسنده : العلامة المجلسي جلد : ۲ صفحه : ۲۲۸
[2] صحيح البخاري، ص ۴۶؛ صحيح مسلم، ص ۱۵.
[3] هود ۱۰۷
بدون نظر