رفتن به محتوای اصلی

روایت ابن اعین کلیدی برای فهم چند وجهی بودن فقه

 

آقا فرمودند سال نود و سه بوده. سال‌ها در ذهنم به این صورت بود. از قبلش هم دیده بودم. برای من خیلی روایت شیرینی است. چرا؟ چون این‌ها از روایاتی است که برای کل فهم فقه، کلید است. ذهن های ما چون از عالم خاک برخواستیم، در دامن خاک هستیم و در دامن مادر خاکی هستیم، ضیق است. به جای این‌که بعضی از اشیاء ضیق باشد، دائماً ذهن ما است که ضیق است. این روایت دارد می‌گوید که این‌طور نیست. این‌طور به همه اشیاء نگاه نکنید؛ آن‌ها را ثنائی ببینید؛ إمّا و إمّا ببینید. این‌ها خیلی روایات مهمی است. اگر ما این‌ها را چراغ راه قرار بدهید، بعداً ذهن ما وقتی به یک بحث می‌رسد، متوقف نمی‌شود.

خدا رحمت کند همه علماء را! حاج آقا می‌فرمودند استاد ما می‌گفت نزد میرزای دوم -میرزا محمد تقی شیرازی شاگرد میرزای بزرگ- مکاسب می‌خواندیم. حاج آقا می‌فرمودید تردید از من است؛ می‌گفت نه سال هفت ورق از مکاسب را خواندیم. یا هفت سال نه ورق خواندیم. ظاهراً مرحوم شیخ کاظم شیرازی بودند. از فقهای بزرگ آن طبقه بودند. گفتند استاد ما این را گفتند و … . به محضر استاد رفتم و گفتم آقا ببینید من هفت سال است که به محضر شما می‌آییم اما نه ورق خواندیم. بقیه‌آن را چه زمانی بخوانیم؟! می‌گفتند استاد فرمودند ولی ببین چطور خواندی! ببین چطور خواندی، یعنی حالا شدی آشیخ کاظم. آشیخ کاظم معروف هستند؛ ظاهراً در بازگشت یا رفتنشان به مشهد همین‌جا با آقای بروجردی در مناظره فقهی فتوای ایشان را عوض کرده بودند. آشیخ کاظم شیرازی. ظاهراً منظورشان آشیخ کاظم بوده. چون مرحوم کمپانی خیلی شاگردی آمیرزا محمد تقی را نکردند. در اینجا قرینه معلوم بود. گفت ببین چطور خواندی؟! منظور من این بود: این روایات پر فایده برای این است که سبعین وجه که می‌گوید برای این است که می‌خواهد کسی با فقه آشنا شود، ذهنش ذو وجوه بار بیاید. ملّا این است. ملّا کسی است که وقتی یک جا می نشیند وقتی گوینده مطلبی را گفت، همین‌طور ذهنش همراه آن برود. تا آخر سر هم بگوید به به؟! او که ملّا نیست. ملّا این هم نیست که وقتی گوینده مطلبی را می‌گوید بخواهد ایراد بگیرد. آن هم غلط است.

حالا برخی از حرف‌های یادم می‌آید برای لبخند زدن است. مرحوم حاج آقای حسن زاده تعبیری داشتند. می‌گفتند زُل می‌زند در صورت گوینده، این فک پایینش هم شل می‌شود و پایین می‌آید! خُب این یک جور گوش دادن است. به‌صورت گوینده زُل می‌زند و فکش پایین می‌آید. بقیه فرمایش ایشان نمک داشت. باید در فایلشان ببینید. به آن چیزهایی را اضافه می‌کردند. می‌گفتند در صورت گوینده نگاه می‌کند و فک پایینش هم شل می‌شود و پایین می‌آید. یعنی محو گفتار او است. تا آخری که منبر گوینده تمام شود، می‌گوید به به! این یک جور است.

یک جور هم این است که اینجا نشسته، آماده این است که گوینده جمله را بگوید و از او ایراد بگیرند. حالا اولی یک چیزی، دومی هم غلط است. سومی که مقصود ما است و باید این حدیث سر لوحه ما باشد، این است: اینجا نشسته، اما نمی‌خواهد ایراد بگیرد، وقتی او حرف می‌زند، همراه حرف او ده وجه می‌آید. می‌بیند که این‌ها هست اما آقا دارد یکی از آن‌ها را می‌گوید. این ملّا می‌شود؛ این عمیق می‌شود.

خدا اساتید را رحمت کند! آقای کازرونی می‌فرمودند شیخ غلام رضا ابرند آبادی بود. کارش این بود. با هر کسی بحث می‌کرد تا زمانی‌که طرف مقابل حرف می‌زد سرش زیر بود. سرش را زیر می‌انداخت و فقط گوش می‌داد. تا این‌که کار به آخر می‌رسید و حرف طرف تمام می‌شد. می‌گفتند حاج شیخ غلام رضا سرش را بالا می‌آورد و می‌گفت ملازمه نیست! حاج آقا می‌فرمودند اگر طرف اهل فهم بود، پدر صاحب کار را در می‌آورد! یعنی با این یک کلمه همه حرف‌های او را به هم می‌ریخت. ملازمه نیست، یعنی شما گام برداشته‌اید. ملزوم داشتی، لازم گرفتی، این ملازمه را از کجا بر آن متفرع کردی؟! این ملّا می‌شود. ساکت و آرام هم دارد می‌بیند. گام ها او قشنگ در ذهنش روشن است. وجوه روشن است. لذا است که باید قدر این حدیث را بدانیم.

بنابراین در خود این روایت دو وجه هست، باید بیشتر در آن فکر شود. بعد ببینیم استظهار کدام یک از طرفین راجح می‌شود.

شاگرد: من وقتی سؤال را که دیدم، به استظهار شما رسیدم.

استاد: از خود احکمناه؟

شاگرد: قبل از این‌که به جواب برسم ذهنم به آن طرف رفت.

استاد: از احکمناه؟

شاگرد: نه، از «فالتفت الیّ».

استاد: بله، درست است. اتفاقا ایشان که «التفت الیّ» را که گفتند؛ این‌که چرا فقط به خود او گفت و امام هم شنیدند، تقریباً اطمینانی بود از بحث بسیار خوب اصول «مبادی ظهورات عرفی». یعنی چه بسا خیلی کسانی که این را می‌خوانند توجه آگاهانه­ای به این نکته ندارند. اما ناخودآگاه آن را در نظر می‌گیرند.  «فالتفت الیّ و قال احکمناه» امام هم شنیدند و واکنش نشان دادند. مجموع این‌ها را ببینید. این‌ها مبادی ظهورات است. وقتی عرف این سه-چهار چیز را می‌بینند ذهنشان سراغ یک چیز صاف و تشویقی و افتخار کردن او نمی‌رود. بلکه ذهن سراغ چیز دیگری می‌رود.

شاگرد٢: خلاصه بحث این شد: به دیگری گفت ما از تمام فروض سؤال کردیم و مسأله برای ما حل شد. حضرت هم فرمودند تو که با ورع هستی بدان علم امام اوسع از این است.

استاد: بله، این مبنای اتقان است.

شاگرد٢: این جمع بین این است که او نمی‌خواست بگوید امام را گیر انداختم، می‌خواست علمیت خودش را برساند که من تمام فروض را یاد گرفتم. حضرت هم فرمودند نه. خودت را محدود نکن.

استاد: این فرمایش شما تقریر همان موضع اتقان و تشویق به این است که بیشتر تلاش بکن و توقف نکن.

این برای این روایت شریفه. اگر در ذهنتان مطالب بیشتری هست، بفرمایید. اگر نه، که عبارت دیگری که یکی از آقایان در جای دیگر فرموده‌اند بروم.