رفتن به محتوای اصلی

برداشت نادرست صاحب حدائق از کلام استرآبادی درتفویض احکام به ائمه ع

 

شاگرد: اگر طبق این مبنا پیش برویم چه می‌شود؟

استاد: طبق این مبنا می‌خواهم حرف صاحب حدائق را بگویم. ایشان در جلد اول در متن فرمودند:

و لعلك بمعونة ذلك تعلم ان الترجيح بين الاخبار بالتقية- بعد العرض على الكتاب العزيز- أقوى المرجحات. فان جل الاختلاف الواقع في أخبارنا بل كله عند التأمل و التحقيق إنما نشأ من التقية[1]

«و لعلك بمعونة ذلك تعلم ان الترجيح بين الاخبار بالتقية- بعد العرض على الكتاب العزيز- أقوى المرجحات»؛ می‌فرمایند حمل بر تقیه اقوی المرجحات است. «فان جل الاختلاف الواقع في أخبارنا بل كله عند التأمل و التحقيق إنما نشأ من التقية». در پاورقی می‌فرمایند به خیالم این بود که تنها من هستم که این را می‌گویم. تعجب هم می‌کردم که چرا تنها من این‌طور گفته ام.

و انى سابقا كان يكثر تعجبي من عدم اهتداء أحد سيما من المحدثين الى ما ذكرنا، حتى وفق الله سبحانه للوقوف على هذا الكلام، و ما ذكره (قدس سره) من خروج بعض الاختلافات عنهم (ع) من باب التفويض يدل عليه من الاخبار المذكورة هنا خبر موسى بن أشيم منه[2]

«و انى سابقا كان يكثر تعجبي من عدم اهتداء أحد سيما من المحدثين»؛مخصوصاً از محدثینی که با من هم فکر بودند. چرا آن‌ها این را نفهمیدند؟! «حتى وفق الله سبحانه للوقوف على هذا الكلام»؛ دیدم که استرآبادی این را گفته است. بعد جمله‌ای را گفته اند که مهم است.

«و ما ذكره (قدس سره) من خروج بعض الاختلافات عنهم (ع) من باب التفويض يدل عليه من الاخبار المذكورة هنا خبر موسى بن أشيم منه»؛ خبر ششم است. خب خیلی عالی شد. شما می‌گویید دلیل اختلاف اخبار چیست؟ برای این است که اختلاف بیاندازند. چون اخباری که آمده قرار شد سندهایش تصفیه شده باشد. لذا به معصومین بر می‌گردد چون می‌خواستند اختلاف بیاندازند. شما خودتان می‌گویید یک روایتی که ما آوردیم  و استرآبادی هم آورده است او دو جورش کرد، درحالی‌که شما یک جور کردید. شما از کلامی شاهد می‌آورید که او دارد دو جور را می‌گوید، و بعد می‌گویید شاهد حرف من است. شما گفتید می‌خواهند اختلاف بیاندازند، اما استرآبادی گفت دو جور است. گاهی می‌خواستند اختلاف بیاندازند و گاهی از باب تفویض است.

شاگرد: ایشان این را ریشه همان گرفت. گفت امام باید در اختلاف انداختن اجازه داشته باشد. یعنی تفویض را به این صورت معنا کرده‌اند. درست است که دو شق گفته‌اند اما چون به امام تفویض شده امام اختیار دارد. صاحب حدائق می‌گویند ائمه که این اختلاف را ایجاد می‌کنند صرفاً به‌خاطر تقیه است. شما می‌فرمایید وجوه نفس الامری متعددی دارد. امام سبعین مخرج دارد. وقتی می‌تواند این اختلاف را با نکات ثبوتی نفس الامری بیاندازد، چرا اعتباطا بیاندازد؟! و الّا تفویض همان است.

استاد: نه، خیلی تفاوت است. وقتی حضرت می‌خواهند یک مطلب ثبوتی را بگویند چه کار دارند به اختلاف انداختن بین مسلمین؟! مسلمین همه می‌گویند اگر در بیست و نهم ماه را دیدی تمام.

شاگرد: ما در خصوص این روایت نیستیم، در مقدمه اولی هستیم.

استاد: خود تفویض دلالت دارد. حدیث تفویض سر سوزنی دلالت بر اختلاف افکنی ندارد. من چطور می‌گویم دلالت بر اختلاف افکنی دارد و همراه اختلاف افکنی می‌خواهم وجوهی را هم بگویم؟!

شاگرد: مقدمه کلامی است. امام چطور می‌تواند اختلاف بیاندازد؟ می‌گویند چون تفویض شده امام می‌تواند این کار را انجام بدهد. برخی «اذن فتخیر» را همین تفویض امام گفته اند.

استاد: ببینید خیلی تفاوت است بین این‌که غرض اختلاف انداختن باشد، با این‌که اصلاً نه اختلافی بیافتد و نه غرض این است که اختلاف بیاندازند. در روایت حضرت به چه آیه‌ای استشهاد کردند؟ «هذا عطائنا فامنن او امسک»، این یعنی اختلاف بیانداز؟! اصلاً لسان این آیه به این است که تو می‌توانی اختلاف بیاندازی؟! اصلاً این‌طور نیست. عطاء خدایی است. «فامنن او امسک». می‌خواهی منت بگذار و نشر علم کن، می‌خواهی امساک کن. این را می‌گوید.

شاگرد: جمعش با «ابقی لکم» چیست؟

استاد: آن پنج روایت یک بیان است. لذا استرآبادی نسبت به ایشان ادق صحبت کرده. ایشان گفتند همه آن‌ها تقیه القاء خلاف است. بعد از استرآبادی آوردند. عبارت ایشان این بود:

و اما الروايات المختلفة المتضمنة للنزح ففي سبب اختلافها احتمالات، و ذلك لتضمن كثير من الروايات انه من أنواع التقية صدور أجوبة مختلفة عنهم (عليهم السلام) في مسألة واحدة لئلا يثبت عليهم قول واحد، و لنص كثير منها ان خصوصيات كثير من الأحكام مفوضة إليهم (عليهم السلام) كما كانت مفوضة إليه (ص)، ليعلم المسلم لأمرهم من غيره، الى آخر كلامه خصه الله بمزيد إكرامه.[3]

«ذلک لتضمن کثیر من الروایات انه من انواع التقیه.و لنص كثير منها ان خصوصيات كثير من الأحكام مفوضة إليهم»؛ چقدر عالی می‌فرمایند؟! بیان استرآبادی از بیان مرحوم شیخ بهتر است.

شاگرد: گمان من این است که کلام استرآبادی ذو وجهین است. یک وجهش را شما گرفته‌اید و یک وجهش را صاحب حدائق گرفته است.

استاد: در این‌که در مواردی غرض القاء اختلاف باشد، مشکلی ندارم. خب صحبت سر این است که برای همه جا کبری درست کنیم. این عرض من است. می‌گویم مواردی خیلی روشن است. هر کسی به تناسب حکم و موضوع نگاه می‌کند می‌گوید اینجا جایش بوده که اختلاف انداخته‌اند «لئلا یعرفوا».

شاگرد: در اوقات صلات هم همین‌طور است. وقتی امام می‌خواهد اختلاف بیاندازد، دو جور می‌تواند اختلاف بیاندازد. یک اختلاف بدون پشتوانه نفس الامری و یک اختلاف با پشتوانه نفس الامری. مثلاً در اوقات صلات به یک شخص می‌گویند عصر را بلافاصله بخوان. به دیگری نافله را در نظر می‌گیرد و می‌گوید بگذار به قدمین برسد.

استاد: یعنی عام و خاص من وجه درست کردید. خوب است.

شاگرد: من نمی‌خواهم بگویم فرمایش صاحب حدائق همه جا درست است.

استاد: ایشان گفت «کله».

شاگرد: مقصودم این است که نمی‌خواهم بگویم همه جا به این شدت درروایات هست. ولی حضرت عالی تصورا فرمودید فرمایش ایشان معلوم نیست، چیست.

استاد: خود ایشان می‌گویند ابن اشیم ماذکره را تأیید می‌کند، که ماذکره دو تا بود. روایت چه بود؟ از یک آیه سؤال کردند. یک آیه را سه جور معنا کردند. این اختلاف افکنی می‌شود؟!

شاگرد: من این را نمی‌گویم بلکه برداشت ایشان از کلام استرآبادی را می‌گویم. ایشان می‌گویند «من باب التفویض» روایت ابن اشیم است. می‌گوید این را معنا کنید.

استاد: این چیزی که در اینجا گفته اند را من هم قبول دارم. من می‌گویم شما قبل از دیدن کلام استرآبادی روایت ابن اشیم را شاهد حرف خودتان آوردید. وقتی من عبارت ایشان را خواندم و به سطر آخر تعلیقه رسیدم، از تذکر خود ایشان این تهافتی که در کلام ایشان می‌آید را فهمیدم. یک تذکری می‌دهند که ذهن ناظر متوجه می‌شود. می‌گویند «ما ذکره»؛ یعنی آن چه که من نگفتم یک وجهش تفویض است. در قبال چه؟ در قبال اختلاف افکنی. می‌گویند این چیزی که او در قبال آن گفت، همانی است که روایت ششم می‌گوید. در ذهن من هم همان جا فوری آمد. پس حرف ایشان با شما دو تا شد. یعنی خود تذکر ایشان به این‌که این حرف استرآبادی موافق روایت ششم است… . شما روایت ششم را با آن‌ها یکی گرفتید، اما استرآبادی با روایت ششم دو بخش کرد. من از تذکر خود ایشان به این نتیجه رسیدم. 

والحمد لله رب العالمین


[1] الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة نویسنده : البحراني، الشيخ يوسف    جلد : ۱  صفحه : ۸

[2] همان

[3] همان