هماهنگی استحباب طولی سواک با نظامی فراتر از پنج ارزش
شاگرد۲: در مثال مسواک، ملاکی که وجوب را آورده دیگر نمیتواند استحباب را بیاورد. چون تباین بین وجوب و استحباب دائمی است.
استاد: تباین در انشاء است یا تباین در ملاک؟
شاگرد: تباین بین وجوب و استحباب.
استاد: این اول الکلام است. شما طوری وجوب و استحباب را در نظر میگیرید که بین آنها تباین باشد.
شاگرد۲: موارد مختلف است.
استاد: این را قبول داریم. این مطلب لطیف وخوبی است. یعنی گاهی ثبوتا طوری است که یا وجوب هست یا هیچی.
شاگرد۲: در اینجا هم همینطور است. چون از روایت میفهمیم که تنها مقتضی برای وجوب بوده. چه دلیلی برای استحباب داریم؟
استاد: وجوب یعنی برای نوع بشر، مصلحت ملزمه دارد. حالا که مشقت آمد مصلحت را میبرد یا الزام را میبرد؟ من میگویم خود حضرت می فرمایند: وقتی مشقت آمد وجوب را میبرد، نه چون مشقت آمد مصلحت رفت.
شاگرد۲: من عرض میکنم وجوب را میبرد، ولی استحباب را نمی رساند. چون شاید همین مسواک ضرر داشته باشد.
استاد: یعنی چون مشقت دارد، مسواک ضرر دار میشود؟!
شاگرد۲: بله. الآن میگویند اگر گاهی مسواک بزنی و گاهی نزنی، ضررش خیلی بیشتر از این است که اصلاً نزنی. در اینجا هم شاید از همینجاها است. یعنی تنها با قید وجوب مصلحت دارد و بدون آن مصلحت ندارد.
استاد: مشقت را که میگویند. یعنی یک چیز به قید وجوب، مشقت دارد. بدون قید وجوب اصلاً هیچ مصلحتی ندارد و بلکه ضرر هم دارد؟
شاگرد: بله.
استاد: در اینکه چنین فرضی معقول است حرفی ندارم. اما نکته اصلی کلام شما این است؛ اولی که شروع کردید میگویید وجوب و استحباب با هم مقابل اند. این درست است. ولی یک نگاهی به آنها است. وجوب و استحباب پنچ تایی قیدش همین است. چرا؟ چون میگویید استحباب یعنی حتماً به شرط لا از الزام. خب به شرط لا و به شرط شیء یکی هستند؟! معلوم است که متباین هستند.
اما اگر شما نگاهتان به احکام تکلیفیه، نگاه طیفی باشد؛ این پنج تا متبلور از بخشی از این طیف است. مثل رنگهایی که در طیف هست. اگر نگاهتان به این صورت شد، بعد میگویید واجب داریم، اوجب داریم. در خود وجوب، اهم داریم، مستحب داریم، اشد استحبابا داریم. اما با نگاه ابتدایی شما اشد استحبابا معنا ندارد.
شاگرد: قائل به تفصیل میشویم. یعنی گاهی به این صورت است و گاهی به آن صورت است.
استاد: بین دو مستحب، شد استحبابا معنا دارد؟ با دیدی که شما شروع کردید.
شاگرد: گاهی اهمیت هست.
استاد: چرا؟ مگر استحباب این نیست که واجب نباشد؟ نباشد متواطی است، مشکک نیست. مستحب یعنی آن چه که واجب نباشد، میگویید این خیلی نباشد! «نباشد»، که خیلی ندارد. یا الزام هست یا نیست. وقتی نیست، استحباب میشود. میگوییم نه، این اشد استحبابا است. میخواهم عرض کنم روی دید ما اشد معنا ندارد. چون وقتی میگویید این دو در کنار هم هستند، دید متواطی است؛ اینها را در کنار هم در نظر گرفتهاید. در دید متباین، تشکیک معنا ندارد.
میخواهم بگویم شما باید عینک اولی را که عینک تسهیل کننده است، نه نفس الامریت، عوض کنید. دید ابتدائی شما که اینها را مبائن میبیند، تنها دیدی برای تسهیل امور است. برای نظم دادن بخش وسیعی از معلومات و احکام شرعی است. و الّا در واقع احکام شرعی، اشد استحبابا داریم. اشد وجوبا داریم. اما روی تحلیل ابتدائی نداریم. چون ریخت تنویع ما، متواطی است. یا الزام هست یا نیست. یا عقاب هست یا نیست. این بود و نبود متواطی است.
والحمد لله رب العالمین