رفتن به محتوای اصلی

برداشت شیخ صدوق از قضیه جعفر؛ خلاف احتمال تقیه جعفر

(40:26)

آن چه که می‌خواستم عرض کنم، این بود: مرحوم صدوق در کمال الدین، جلد دوم، صفحه چهارصدو هفتاد و نه، یک روایتی را می‌آورند و تحلیل ایشان برعکس حرف من است. ایشان می‌گویند:

قال مصنف هذا الكتاب رضي الله عنه هذا الخبر يدل على أن الخليفة كان يعرف هذا الأمر كيف هو و أين هو و أين موضعه فلهذا كف عن القوم عما معهم من الأموال و دفع جعفر الكذاب عن مطالبتهم‌ و لم يأمرهم بتسليمها إليه إلا أنه كان يحب أن يخفى هذا الأمر و لا ينشر لئلا يهتدي إليه الناس فيعرفونه‌[1]

عده‌ای آمده بودند و خبر نداشتند که امام شهید شده‌اند. وقتی وارد سامرا شده بودند گفتند حضرت شهید شده‌اند. گفتند خب وارث چه کسی است؟ جعفر آمد و نزد خلیفه رفت، با عتاب آن‌ها را احضار کرد. اول نزد او رفتند و گفتند باید بگویی چقدر است و از کجا آوردیم، نگفت. بعد از این‌که دید می‌خواهند اموال را ببرند، جعفر نزد خلیفه رفت و گفت این‌ها پول‌ها را آورده‌اند، آن‌ها برای من است و می‌خواهند ببرند. خلیفه آن‌ها را احضار کرد. بعد مرحوم صدوق می‌گویند وقتی آن‌ها حرف را گفتند، «فَقَالَ الْخَلِيفَةُ فَمَا كَانَتِ الْعَلَامَةُ الَّتِي كَانَتْ مَعَ أَبِي مُحَمَّدٍ»؛ آن علامت چیست که شما به‌خاطر آن علامت، پول‌ها را به جعفر نمی‌دهید؟! آن‌ها توضیح دادند. «فَقَالَ جَعْفَرٌ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ كَذَّابُونَ يَكْذِبُونَ عَلَى أَخِي وَ هَذَا عِلْمُ الْغَيْبِ، فَقَالَ الْخَلِيفَةُ…»؛ مرحوم صدوق از این حرف خلیفه این جور استفاده می‌کنند؛ «الْقَوْمُ رُسُلٌ‌ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ‌ قَالَ فَبُهِتَ جَعْفَرٌ وَ لَمْ يَرُدَّ جَوَاباً»؛ خلیفه گفت این‌ها رسل هستند، الآن باید نزد کسانی برگردند که این‌ها را فرستاده‌اند. این‌ها وکیل هستند. ایشان می‌گویند از این جواب مشخص می‌شود که «ان الخلیفه کان یعرف». اما آیا واقعاً این جور است؟! به صرف این‌که خلیفه حاضر نشد پول را از آن‌ها بگیرد و به جعفر بدهد، معلوم بود که مطلب دستش است؟! بله، اصل این‌که این بیت را می‌دانستند؛ آن‌ها را به همین خاطر به سامرا آورده بودند، اما این‌که «یعرف کیف هو، این موضعه» معلوم نیست. نمی‌دانم منظور صدوق چیست. اتفاقا دنباله اش دارد:

«فَقَالَ الْقَوْمُ يَتَطَوَّلُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بِإِخْرَاجِ أَمْرِهِ إِلَى مَنْ يُبَدْرِقُنَا»؛ نکته در اینجا هست. دیدید بدرقه می کنند؟ یعنی گفتند شما مأمور بگذار، بدون این‌که تعرضی به ما بشود از شهر خارج بشویم. «حَتَّى نَخْرُجَ مِنْ هَذِهِ الْبَلْدَةِ». نکته ی آن کجا است؟

شاگرد: می‌ترسیدند اعوان جعفر آن‌ها را بگیرند.

استاد: علاوه که طوری هم باشد که بتوانند به‌دنبال حضرت بلند شوند. در آن شهر عیونی بودند. می‌خواستند بگویند ما در امان خودت باشیم به‌طوری‌که مطمئن باشی از شهر بیرون رفتیم. دیگر قرار نیست امر را ادامه بدهیم. «یبدرقنا»؛ ما را تا بیرون شهر بدرقه کند. همین کار هم کردند. از شهر بیرون رفتند و تمام شد. وقتی خارج شدند؛ «فَأَمَرَ لَهُمْ بِنَقِيبٍ فَأَخْرَجَهُمْ مِنْهَا فَلَمَّا أَنْ خَرَجُوا مِنَ الْبَلَدِ خَرَجَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَحْسَنُ النَّاسِ وَجْهاً كَأَنَّهُ خَادِمٌ»؛ غلام حضرت آمد و آن جا طریقی بود که دیگر متوجه نشدند. برگشتن این‌ها و نحوه کاری که آن‌ها داشتند، روشن می‌کند که این‌طور نبود که خلیفه قضیه را بداند. مأمور گذاشته بود اما زندگی طوری بود درعین‌حالی که حضرت در سامرا بودند اما عیونی که می‌خواستند اطلاع از ایشان پیدا کنند، از امور ظاهریه و کارهایی که جعفر انجام می‌داد مشحون بود. بعضی از احتمالات در ذهنم می‌آید، می‌بینم بسیار جذاب بود. البته ممکن است درست نباشد. یعنی کارهایی که جعفر می‌کرد حواس آن‌ها را پرت می‌کرد. برادر من که اصلاً بچه ندارد. فقط من هستم. این‌ها دروغ می‌گویند. این حرف‌ها و کارهای جعفر خیلی عجیب بود. اقدامات خشنی هم می‌کرد. با شیعیانی که می‌آمدند تند برخورد می‌کرد. می‌آمد وداد و فریاد می‌کرد. خانه را به هم می‌ریخت. یعنی این جور کارها را داشت و نقش خودش را به‌خوبی ایفاء می‌کرد. حتی این احتمال در ذهنم آمد که چون مفصل با دربار در ارتباط بود، تا می‌خواست عیون بیاید، او خبر می‌داد که دارند می‌آیند. این خیلی مهم است. یعنی کاملاً می‌توانست اوضاع را از این طرف اخبار کند. روی حساب اخبارات عادی. البته روی حساب محتملات عرض می‌کنم. یعنی کاملاً رفت‌وآمد شدید داشت و می‌گفت امروز و فردا چه می‌شود. انواع این‌ها را اطلاع‌رسانی می‌کرد. چیز دوری نیست، اگر این احتمال راجع به او صحیح باشد.

شاگرد: منظور صدوق از این‌که خلیفه می دانسته چیست؟

استاد: این امر که حضرت اولاد دارند و به دنیا آمده و به دنبالش هستند. جاسوس‌های او چندبار حضرت را دیدند. دنبال کردند. اما جاهایی که دیگر مهم بود، حضرت از نظرشان غیب می‌شدند. چند مورد این‌چنین هست. 


[1] كمال الدين و تمام النعمة نویسنده : الشيخ الصدوق    جلد : ۲ صفحه : ۴۷۹