روش تفکیک طبیعت از فرد
ستاره های دوگانه
ستارههایی در آسمان است که وقتی نگاه میکنید یکی است، آن قدر نزدیک هم هست که شما یکی میبینید. در اصطلاح ستارهشناسی به این ها میگویند ستارههای دو گانه[1]؛ یعنی دو تا ستاره است فاصلهشان از هم در واقع خیلی زیاد است، اما از بس نزدیک هم دیده می شود، شما میگویید یک ستاره. اما وقتی با تلسکوپ میبینید، میبینید دو تا ستاره است، چقدر هم فاصله دارند. شما با چشم معمولی یکی میبینید.
ابزار تفکیک: سؤال خوب
در محدوده کارهایی که ذهن ما انجام میدهد، رابطههایی که بین کلی، جزئی، طبایع و افراد برقرار میکند، مدرکات ما در یک نگاه جمعی، آغشته به هم هستند. شما با سؤالهای خوب این ها را در اذهان جدا کنید.
کلّیِ طرح سؤال این است که وقتی ذهن مخاطبتان، یک مُدرک شهودی دارد امّا مندمج،شما با سؤالات دقیق، در ذهن او تجریدِ ادراکی صورت میدهید تا ذهن او، آن امور مندمج را از هم جدا کند. سماء و ارض را از همدیگر جدا کند؛ سؤالی باشد که ذهن را یک گام پیش ببرد. «أَنَّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ كانَتا رَتْقًا فَفَتَقْناهُما[2]» خیلی وقتها طبایع با افرادشان در ظروف مختلف، رَتق[3] هستند؛ شما با سؤال دقیق و بجا، فَتق[4] ایجاد میکنید.
دسته بندی سؤالات
سؤالات چند دستهاند:
۱. سؤالاتی که شما در مورد یک فرد، انجام میدهید تا طبیعت را از فردِ خارجی جدا کنید.
۲. سؤالاتی که شما مطرح میکنید و مربوط به ظرف ذهن است؛ شما این سؤالات را مطرح میکنید برای اینکه طبیعت را از ظرفِ ذهن تجریدش بدهید
۳. سؤالاتی که شما مطرح میکنید که طبیعت را نه تنها از ظرف ذهن تجرید کنید، بلکه از تفرّد ذهنی،از فرد ذهنی هم او را جدا کنید.
۴. سؤالاتی که شما در ظرف مکانی مطرح میکنید برای اینکه طبیعت را از مکان؛فرد مکانی بالا ببرید.
۵. سؤالاتی که در ظرف زمانی مطرح میکنید برای اینکه طبیعت را از زمان؛فرد زمانی بیرون ببرید.
۶. تجرید فرد از مکان مطلق.
۷. تجریدِ فرد از زمان مطلق.
۸. تجرید فرد از فرض خاص
۹. تجرید فرد از فرض مطلق.
۱۰. تجرید فرد از عوالمِ متصل
۱۱. تجرید فرد از مطلق عوالم
مثلاً تا میگوییم که پدر و مادرِ زید برای بچهشان اسم «زید» را میگذارند. چند جور سؤال میشود اینجا مطرح کرد. دستهبندی سؤالات مهم است:
١.تفکیک طبیعت از فرد خارجی
اگر بگویم که لفظِ «زید» از دهان بابا در میآید،همین لفظِ «زید» که به گوش همه میخورد، از دهان مادر هم در میآید .از دهان همسایه هم در میآید .پدر و مادر، کدام یک از این ها را اسمِ بچهشان گذاشتند؟ آن صوتی که از دهان بابا در میآید، یا صوتی که از دهان مادر در میآید؟ همه جواب میدهند؛میگویند: هیچ کدام. این سؤال چه سؤالی است؟ فردِ خارجیِ عینی.در این سؤال، ذهنِ طرف را متمرکز میکنید روی صوتی که از دهان بابا در میآید؛ این فرد را میگیرید، تحدّدِ او را به رخ مخاطب میکشید، میگویید آن که نام گذاشتند کدام است؟ در ذهنش فرد عینی را با طبیعت فرق میگذارد.
٢.تفکیک طبیعت از ظرفِ ذهن
سؤال بعدی: میگویید آن «زید»ی که بابا در ذهنش تصور کرده اسمِ بچه میگذارید؟ یا آن «زید»ی که مادر در ذهنش است و تصور کرده؟ اینجا چه میگویید؟ میگویید هیچ کدام. به ذهن او چه ربطی دارد؟ الآن میخواهید طبیعت را از تفرّد ذهنی تجرید کنید؛ از ظرف ذهن، بگویید این برای آنجا نیست.
٣.تفکیک طبیعت از فرد ذهنی
میگوییم وقتی میخواهد نامگذاری کند، اگر بابایش دو بار لفظ «زید» را تصور کند، یک بار ،الآن؛ بعد از ذهنش محو میشود که راجع به زید صحبت می کند، دوباره ده دقیقه بعد لفظ زید را تصور میکند. میگوییم لفظِ «زید»ی که میخواست وضع کند، «زید»ی بود که ده دقیقه قبل در ذهنش بود؟ یا «زید»ی که ده دقیقه بعد آمد؟ اینجا چه کار کردید؟ نه تنها از ظرف ذهن دارید تجرید میکنید، بلکه دارید از تفرّدِ ذهنی هم دارید تجریدش میکنید. نشان میدهد در ظرف ذهن، میتواند افراد داشته باشد، و در ضمنِ همهی این افراد موجود است.
۴.تفکیک طبیعت از فرد مکانی
در مکان هم همینطور است. میگویید این لفظ «زید»ی که در این خانه به او میگویند، برایش اسمگذاری کردند؟ یا لفظ «زید»ی که در مدرسه به او میگویند؟ میبینید هیچ کدام.
۵.تفکیک طبیعت از فرد زمانی
میگویید زید را وضع کردند ، برای لفظ «زید»ی که روز اوّل تولدش میگویند یا فردای تولّدش را میگویند؟ میبینید دو تا زمان دارید شما، ولو این فردها به هم مربوط هستند، اما گاهی خود لفظ زمان، طبیعت را مخفی میکند، شما میتوانید با سؤال، طبیعت را از تحدّد در ازمنه، در بُعد چهارم تجریدش دهید.
۶.تفکیک فرد از مکان مطلق
یک وقتی میگویید علامت جمع ؛ می گوییم کدام علامت جمع؟ این که معلم، این طرفِ تخته سیاه کشیده، یا آنکه آن طرف، کشیده است؟علامت جمعِ در این طرف صفحه، یا علامت جمعی که در آن طرف صفحه کشیده است؟ با این سؤال، دارید نشان میدهید که طبیعت در مکانهای خاص، منحصر نمیشود، اینجا یا آنجا؟ وقتی که این سؤال را مطرح کردید، طبیعیِ علامتِ جمع را، تجریدش میکنید از مکان خاصِّ طرف راست و از مکان خاصِّ طرف چپ.
بعد از این که طبیعی را دید،این سؤال را مطرح کنید: آن را که شما علامت جمع گذاشتید، کجاست؟ اوّل با سؤال او را از مکان خاص تجریدش کردید، بعد میگویید حالا میخواهم جایش را پیدا کنیم. کجاست؟ کجا برویم دنبالش بگردیم؟ برویم مثلاً یک سفینه سوار بشویم برویم در کهکشانهای دیگر؟ کجا برویم؟ زیرزمین برویم چاه بکنیم؟ چه کار بکنیم؟ این سؤال یعنی چه؟ یعنی دقیقاً دارید ذهن او را رهبری میکنید به اینکه طبیعت، جا ندارد. طبایع جا ندارند؛تجرید از مکان مطلق.
٧.تفکیک فرد از زمان مطلق
تجرید از زمان مطلق هم همین است. ابتدا می پرسید:علامت جمع کدام است؟ علامتِ دیروز یا علامتِ امروز؟ بعد میگویید که خب علامت جمعی که نامگذاری کردیم از چه زمانی این علامت آمد؟ کلّ زمان؛ میخواهید بگویید طبیعت، اصلاً زمانی نیست. قاعدهی فیثاغورث؛ از چه زمانی مجموعِ دو تا مربع با مساحت مربع وتر برابر بوده؟ از چه زمانی؟ عدد عدد گنگ است، از چه زمانی گنگ بوده؟ ریختِ گنگ بودنِ عدد ۲، ریخت این است که بگوییم دیروز گنگ بود، فردا هم هست؛ موطنش، موطن بالای زمان است. اینها سؤالات بسیار زیبایی است، برای اینکه اذهان را رهبری میکند، که طبایع در ازمنهی خاصه و امکنهی خاصه، و بعد در مطلقِ مکان و زمان جایگاه ندارند.
٨و٩.تفکیک فرد از فرض خاص و فرض مطلق
تجرید از فرض خاص، تجرید از فرض مطلق. حالا که با سؤالات، مرحلهای، به این طبیعت رسیدیم میگوییم او را فرض میگیریم یا او را درک میکنیم؟یکی از گزینههای مهم، فرض است. میخواهیم طبیعت را از فرض تجریدش کنیم، که فرض نیست؛فرضهای خاص. میگوییم این علامت را چه کسی فرض گرفته؟ روز اوّل، یک کسی آن را فرض گرفته است.
مثلاً ما درک میکنیم که عدد گنگ است. بعد خیلیها میگویند بشر ، ریخت ذهنیاش این است که میگوید: عدد گنگ است. اینطور آفریده شده یا تکامل او را به این مرحله رسانده که اینها را میگوید؛فرضگونه. می پرسیم چه کسی فرض او را پدید آورده است؟ اوّلین کسی که او را درک کرده، این فرض را پدید آورده و ما ادای او را در میآوریم؟
الآن دارید فرضهای خاص را مطرح میکنید، بعد هم طبیعت را تجرید میکنید که نشان بدهید فرضی نیست. حالا نمیخواهم الآن مثالش را بزنم، فقط روش سؤال را بگویم.
یکی دیگر، تجرید طبیعت از فرض مطلق. از فرض مطلق یعنی چه؟ یعنی میگوییم اگر بشر نبود،این مطلب بود یا نبود؟ ما فرض مطلق را میگوییم. در این صورت،نشان می دهیم که این مطلب، اصلاً فرضی نیست.
خلق یا درک
یکی از چیزهایی که برای این مطلب خوب است، تذکّر دادن به خلق است و درک. مثلاً شما میگویید مربع. مربّع یعنی یک شکلی که چهار ضلع مساوی دارد، با زوایای قائمه. مربع را وقتی شما میگویید آن مربع را ذهن شما درک میکند به عنوان یک شکل، یا فرضش میگیرد؟
اگر شما مربع را به عنوان یک شکل فرض میگیرید، فرض بگیرید: ۴ تا زاویه قائمه باشد، ضلعها هم مربّع، ولی مثلاً قطرش نصف ضلع باشد؛ فرض است دیگر. شما وقتی میگویید مربّع، یک شکل است، دارید با یک شیء نفس الامری مواجه میشوید که وقتی درکش میکنید، همراه خودش احکامش را دارد؟شما دیگر محدود هستید. نمیتوانید بگویید من فرض میگیرم؛ مثل یک خانهای که فرض میگیرم یک اتاق داشته باشد، یک هال داشته باشد یک متر. فرض من است دیگر. مربع را هم فرض میگیرم. ۴ تا ضلع مساوی، اما یک قطری داشته باشد نصف ضلع.[5]. پس من میروم درک میکنم یک چیزی را، نه اینکه فرض بگیریم. اگر همه چیزش به فرض من بود، من اینطور فرض میگرفتم.
١٠و ١١.تجرید طبیعت از عوالمِ متّصل و مطلق عوالم
تجرید طبیعت است از عوالم متّصل خاص؛ شما گاهی میگویید اگر من نبودم، این بود یا نبود؟ دارید ذهن طرف را با سؤال میبرید سراغ اینکه اگر من نبودم،...
اما گاهی است میگویید اگر بشر نبود. یعنی کلّاً بشر اذهان دارند. اذهان جمعی دارند. شما کل ذهن جمعی بشر را میخواهید بردارید. یعنی عوالم متصل را به صورت بین الاذهانی؛ به صورت یک ضمیر جمعی می خواهید بردارید. میگویید اگر بشر اصلاً نبود -حتّی ضمیر جمعی بشر نبود-، این مطلب بود یا نبود؟ این جا دارید با سؤال چه کار میکنید؟ دارید تجرید میکنید طبیعت را از جمیع عوالم متصل، به نحوی که اگر بشر نبود، باز این بود. قاعده فیثاغورث، گنگ بودن عدد پی و امثال اینها. سؤال خیلی ساده. اگر بشر نبود، اصلاً ضمائر جمعی بشر هم نبود، مجموع مساحت این دو تا مربع با مربع وتر برابر بود یا نبود؟
طبیعت در موطن طبائع؛طبیعت در دلِ افراد
در یک نوع سؤالات تجریدی، شما طبیعت را از افرادش، از رقائقش تجرید میکنید و میبرید در یک موطن جدای از آن ها و ذهن، کاملاً درکش میکند.
یک نوع دیگر از سؤالات در حوزههای مختلف، میآید طبیعت را در دل فرد نشان میدهد. یعنی اینطور نیست که واقعاً فرد، وجودِ بالعرضِ[6] طبیعت باشد. همان که در منطق میگفتند کلی و فرد، میگفتند و الطبیعی موجود بعرض وجود فرده[7]. این عبارت دقیق نبوده است ، سر جایش هم، محققینِ حکما، دیگران میگفتند اینطور نیست که ماهیت، وجودِ بالعرض داشته باشد. بالعرض علی ثلاثه اقسام[8]. مرحوم حاجی در تعلیقهشان بر حاشیه[9] داشتند. چون بالعرض و المجاز، اصلاً برای اینجا نیست. طبیعت واقعاً در ظرفِ فرد، در ظرفِ ذهن، در ظرفِ خارج، به مناسبت این ظروف ظهور میکند؛ با تفاوتهایی که طبایع دارند.
[1] ستارۀ دوگانه (binary star)یک سامانۀ ستارهای است که در آن دو ستاره به دور مرکز سنگینی سراسری مشترک میان خود گردش میکنند. سامانههای دارای بیش از دو ستاره را سامانههای چند ستارهای مینامند. به ستارهٔ دیگر ستارهٔ ندیم یا ستارهٔ همدم نیز گفته میشود. بررسیهای جدید نشان میدهند که درصد زیادی از ستارگان بخشی از یک سامانهٔ حداقل دو ستارهای هستند... ستارگان دوتایی واقعی با ستارگان دوتایی نوری یکی نیستند، تفاوت آنها در این است که ستارگان دوتایی نوری از زمین و از دیدگاه ما با چشم غیر مسلح نزدیک به یکدیگر یا گاهی به صورت یک ستاره دیده میشوند ولی آنها هیچ اثر گرانشی بر یکدیگر ندارند و فقط در راستای دید ناظر اینگونه دیده میشوند.. یک سامانه دوتایی واقعی، دو ستارهاست که جاذبه گرانشی دارند. وقتی دو ستاره، تفکیک میشوند که با بالابردن دقت تلسکوپها به اندازه کافی ،دو ستاره کاملاً مجزا دیده شوند که به آنها دوتایی مرئی میگویند.(سایت ویکی پدیا)
[2] سوره الانبیاء،آیه ٣٠
[3] الرَّتْقُ: الضمّ و الالتحام، خلقة كان أم صنعة، قال تعالى: كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما [الأنبياء/ 30]، أي: منضمّتين(مفردات الفاظ القرآن،ص ٣۴١)
[4] الْفَتْقُ: الفصل بين المتّصلين، و هو ضدّ الرّتق(همان،۶٢٣)
[5] قطر (Diagonal)مربع یک پارهخط است که دو رأس مقابل مربع را به هم متصل میکند (رأس محل برخورد دو ضلع مجاور است). از آنجا که مربع چهار رأس دارد، بنابراین در یک مربع دو قطر وجود دارد. اندازه قطرهای مربع همیشه از اضلاع آن بزرگتر است.(سایت فرادرس)
[6] وجودِ مجازیِ طبیعت باشد.
[7] قوله «و الحق أن وجود الطبيعي بمعنى وجود أشخاصه»: لا ينبغي أن يشك في أن الكلي المنطقي غير موجود في الخارج فإن الكلية إنما تعرض للمفهومات في العقل و لذا كانت من المعقولات الثانية و كذا في أن الكلي العقلي غير موجود فيه فإن انتفاء الجزء يستلزم انتفاء الكل و إنما النزاع في أن الطبيعي كالإنسان من حيث هو إنسان الذي يعرضه الكلية في العقل هل هو موجود في الخارج بوجود أفراده أم لا بل ليس الموجود فيه إلا الأفراد و الأول مذهب جمهور الحكماء و الثاني مذهب بعض المتأخرين(حاشیه ملاعبدالله،ص ۴٨)
[8] و شخصه واسطة العروض له في باب اتصافه بالوجود فإن التشخص هو الوجود في الحقيقة. و قد علمت أن التحقق للوجود أولا و بالذات و للماهية ثانيا و بالعرض.
و لما ذكرنا أن الشخص واسطة في العروض و هي أن يكون مناطا لاتصاف ذي الواسطة بشيء بالعرض و اتصاف نفسها به بالذات و كانت على أنحاء و في بعضها صحة السلب ظاهرة كما في حركة السفينة و حركة جالسها و في بعضها خفية كما في أبيضية الجسم و أبيضية البياض و في بعضها أخفىكالجنس في باب التحصل حيث - تعليلي - الفصل جا ذلك الفصل محصله أي محصلا لذلك الجنس حيث إن لا مرتبة له في التحقق يكون فيها خاليا عن تحقق الفصل لفناء كل جنس في فصله و لا سيما في البسائط و كل مبهم في معينه أشرنا إلى أن الوساطة في العروض في الطبيعي و شخصه و الماهية و وجودها من هذا القبيل. فصحة سلب التحقق و التحصل هنا بالنظر الدقيق البرهاني بل بإعانة من الذوق العرفاني. و أما بعد التنزل فالتحقق لذي الواسطة هنا حقيقي و صحة السلب منتفية(شرح المنظومة (تعلیقات حسن زاده)، جلد: ۲، صفحه: ۳۴۶)
[9] ما اشبه هذا بقول العرفاء: اذا جاوز الشيء حدّه، انعكس ضدّه، فلو كان للماهيّة التي هي الكلّي الطبيعي تقرّر حقيقي بذاتها، كضميمة للوجود الذي هو التشخص الحقيقي، كان هو تحققها، لكنّه باطل. فالتحقق الذي للوجود بالذات، يكون تحققا لها بالعرض، لانّ حكم المفني فيه، ينسحب على الفاني. و لذا يقال: اتحادهما اتحاد اللا متحصّل و المتحصّل و اتحاد المبهم و المعين. و بالجملة، هذا سبيل القصد في القول بوجود الكلّي الطبيعي. و منهم من افرط فقال بوجوده بالذات.و هم القائلون باصالة الماهيّة. و منهم من فرّط فيه و نفاه مطلقا. و منهم من قال بوجوده بالعرض، لكن لا على الوجه اللطيف الذي قلنا في معنى ما بالعرض، بل كاتصاف الجالس في السفينة بالحركة العرضيّة. و منهم من قال ان وجود الكلي الطبيعي و هو وجود ربّ النوع. و منهم من يقال بوجوده كما ظنّه الهمداني. و الكل مزيفة.(همان،٣۴٧)
بدون نظر