رفتن به محتوای اصلی

بررسی دیدگاه آیت‌الله سیستانی در کشف احساسی در استصحاب

 

عن معمر بن خلاد عن أبي الحسن عليه السلام قال: كنت جالسا عنده آخر يوم من شعبان ولم يكن هو صائما فأتوه بمائدة، فقال: ادن وكان ذلك بعد العصر، فقلت له: جعلت فداك صمت اليوم، فقال لي: ولم؟ قلت: جاء عن أبي عبد الله عليه السلام في اليوم الذي يشك فيه أنه قال: يوم وفق له، قال: أليس تدرون أنما ذلك إذا كان لا يعلم أهو من شعبان‌ام من شهر رمضان فصام الرجل فكان من شهر رمضان كان يوما وفق له، فأما وليس علة ولا شبهة فلا، فقلت: أفطر الآن؟ فقال: لا. الحديث[1]

به روایت سیزدهم رسیدیم. دیروز در مورد روایت دوازدهم صحبت شد. آخر جلسه هم بود. مطلبی را مطرح کردند. در ادامه هم مطلبی را فرستادند؛ دیروز عرض کردم که زیر کلمه «لایعلم» خط بکشید که باید چطور آن را معنا کنیم. فرمودند غیر از این‌که ممکن است احتمال عقلائی باشد، اما «یعلم» عقلائی به‌معنای کشف احساس عقلاء؛ کشف ناشی از احساس عقلاء است، نه کشف ناشی از احتمال عقلائیه. در جلسه چنین مطلبی را فرمودند و بعد هم به کتاب الرافد حاج آقای سیستانی ارجاع دادند که ایشان در استصحاب چنین چیزی را قائل هستند. عقلاء کشف احساسی دارند، در قبال کشف نفس الامری.

خب بنابراین در روایت ابن خلاد بنابر کشف احساسی به این صورت می‌شود: «أ ليس تدرون أنما ذلك إذا كان لا يعلم أهو من شعبان‌ام من شهر رمضان»؛ «لایعلم» حالت شک است. مقابلش «اما ولیس عله و لا شبهة فلا» است. «فلا» یعنی «یعلم». اما چه «یعلم»ی است؟ نه «یعلم» به بیانی که دیروز عرض کردم. به این معنا که ولو احتمال عقلائی باشد اما عدم اعتنائی که عقلاء در اینجا دارند از باب کشف احساسی است. عقلاء گاهی با احساس، بر مطلبی مشی می‌کنند. نه با بناگذاری طبق حِکم و مصالح. دیروز در آخر جلسه این را گفتند و آن را تتمیم کردند به کتاب الرافد.

این کتاب در نرم‌افزار اصول هم هست. آن‌طور که من مراجعه کردم ظاهراً ایشان کل استصحاب را از باب کشف احساسی معنا کردند. ظاهراً استشهاد می‌کنند به علماء النفس. یعنی مطالبی که در علم روانشناسی مطرح شده است. از حرف اهل فن در این علم، شاهد آورده‌اند برای مسأله استصحاب. اما این‌که روانشناسان چه می‌گویند باید عباراتشان را ببینیم. چیزی که ایشان به آن استشهاد کرده‌اند، ببینیم چیست.

شاگرد: الرافد آقای سیستانی را می‌گویند؟

استاد: بله، دیروز آقا در جلسه گفتند و بعد هم مستندش را برایم فرستادند. عرض کنم که علماء النفس می‌گویند انسان یک کشفی دارد که کشف احساسی است. احساس به‌معنای مواجه شدن مشاعر انسانی در اول مرتبه با امری است. خدای متعال انسان را به این صورت آفریده است. غیر از تداعی معانی و سائر مطالبی که روی تحلیل‌های روانشناسانه توضیح می‌دهند، در اول برخوردی که مشاعر ما با یک امر دارد، به آن احساس می‌گویند؛ نظره اولی. این در نفس می‌ماند. برخورد اولی در نفس می‌ماند. تا مادامی که این نظره اولی و این احساس بدوی ما با یک امر در اینجا هست، ما هم می‌گوییم آن هست. یعنی این نظره اولی و احساس بدویای که داشتیم را همین‌طور ادامه می‌دهیم. اگر شما به خیابان رفتید و مغازه‌ای را دیدید، با نگاهی که کردید صورت مغازه همین‌طور در ذهن شما هست. می‌گویید مغازه در خیابان. یعنی بقاء آن را همین الآن متفرع می‌دانید بر همان نگاهی که به او کردید. آن صورت محسوسه نزد شما و احساس مشاعری نزد شما، چون نزد شما باقی است، شما به وسیله این احساستان، به وجود الآن آن اشاره می‌کنید و می‌گویید الآن هم هست. بقاء آن را کشف می‌کنید، به کشف احساسی.

5:34

خب اینجا احساس به‌معنای عواطف و احساس نیست، همان‌طوری که خودشان توضیح دادند احساس به‌معنای مواجهه مشاعر انسان است با این امر. شاید من دیروز به‌خوبی لفظ را متوجه نشدم. شما هم که تشریف داشتید نمی‌دانم چطور فهمیدید؛ ایشان می‌گفتند از باب حال احساس؛ احساس و عواطف که می‌گویند. گویا به این صورت در ذهن آمد. ولی توضیحی که در الرافد می‌دهند به این صورت نیست. مقصود از احساس همانی است که در علم روان‌شناسی و روان نفس می‌گویند؛ نگاهی که انسان به چیزی می‌کند آن احساسی که به وسیله مشاعر انسان، در انسان شکل می‌گیرد، آن یک نحو کشفی در ادامه به او می‌دهد. تا مادامی که این صورت هست، آن را هم موجود می‌داند. ظاهراً استصحاب را از همین باب می‌گیرند. قاعده فراغ و تجاوز را هم به نظرم بر همین متفرع کرده بودند. من سریع نگاه کردم.

شاگرد: یعنی از لحاظ احساس اصلاً شکی نیست؟

استاد: بعداً هم می‌گویند میثاق عقلائی یا میثاق اجتماعی. یادم نیست کدام را گفتند. می‌گویند آن هم قواعد دیگری است که ربطی به این کشف احساسی ندارد. من گفتم این سرنخی باشد و بعد هم شما به‌دنبال آن بروید و مطلب را به‌صورت تفصیلی ببینید. آن چه که به‌صورت خلاصه عرض می‌کنم و به ذهن قاصرم می‌آید این است: قبلاً هم راجع به آن صحبت کردیم. آن چه که در ذهن من بود، این است که کلاً استصحاب یک صورت بیشتر نیست. در فضای اصول رایج، به استصحاب به‌عنوان اصل عملی و به‌عنوان یک امر برخورد می‌شود. بگو ببینم استصحاب اماره است یا اصل؟ استصحاب جزء اصول عقلائیه است یا ظن یا تعبد است؟ آن چه که من عرض می‌کردم این بود: استصحاب به‌عنوان امری که عقلاء می‌خواهند آن را ادامه بدهند، مواردی دارد که آن‌ها در شکل‌گیری و دلیل بر آن اصل تفاوت می‌کند.

ایشان الآن استصحاب را به کشف احساسی برگردادند، طبق بیانی که من قبلاً عرض کرده بودم، روشن‌ترین مورد استصحاب که علمائی هم که می‌گویند اماره است و موجب ظن است و این استصحاب هم ناظر به آن است، استصحابی است که اگر می‌گوییم در بقاء شک داریم، هیچ امری باعث این شک ما نیست، جز مضی زمان. چند بار دیگر عرض کرده بودم. صبح وضو گرفته و بیرون رفته، الآن که عصر است می‌گوید وضو دارم یا ندارم؟ چرت نزده؛ خفقه و خفقتان نیامده، همان‌طور که در روایت زراره بود، فقط مضی زمان آمده و می‌گوید وضو دارم یا ندارم؟ خیلی وقت طول کشیده است. در صرف مضی زمان من عرض می‌کردم که این جور استصحاب‌ها اماره است. موجب ظن است. هیچ چیزی رخ نداده که شما دست بردارید. بلکه حتی یک نحو اماریت آن نیاز به اجراء اصل هم ندارد.

لذا این‌که علماء از حیوانات شاهد آورده بودند بر این‌که حیوانات هم استصحاب می‌کنند، همین‌طور معنا می‌کردند. آهویی که دیروز به کنار چشمه‌ای رفته و آب خورده، فردا هم از آشیانهاش راه می‌افتد و به چشمه دیروز می‌رود. اگر استصحاب نکند که این همه راه نمی‌رود تا آب بخورد. می‌گوید چشمهای که دیروز دیدم امروز هم هست. این برای این است که تنها مضی زمان بوده است. چشمه‌ای را دیدم، از دیروز تا امروز زمان گذشته است، رفت یا نرفت؟ چرا رفته باشد؟! این یک جور استصحاب است. به گمانم این چیزی که ایشان فرموده‌اند برای این خیلی خوب است که شما در روان‌شناسی بگویید که انسان و عقلاء احساسی عمل می‌کنند. یعنی اول برخوردی که مشاعر آن‌ها با یک چیزی داشته، این صورت در ذهن آن‌ها می‌ماند و با همین صورت واقع الآن او را کشف می‌کنند. کشف احساسی به این معنا.

شاگرد: ظنی است یا اطمینانی است؟ یا مواردش فرق می‌کند؟

استاد: موارد که فرق می‌کند. طول و تفصیل دارد، همه به یک صورت نیست. منظور من این است که تا این اندازه این خوب است. آیا کشف احساسی برای مانحن فیه هم خوب است یا نه؟ همه این‌ها را برای این توضیح دادم.


[1] وسائل الشيعة - ط الإسلامية ج۷ ص۱۵