[نقد استنباط فوق]
[حقیقت این است که این ظهوری که در خصوص روایت مذکور ادعا شده ظهوری بدوی است که کسی که از بستر صدور این روایت مطلع باشد به وضوح درمییابد که اصلا چنین چیزی مراد امام معصوم نبوده است. قبل از اینکه شواهد بر این مدعا اقامه شود، تذکری بد نیست: آیا اگر واقعا امام معصوم ع در مقام بیان این بود که بگوید این قراءات متعدد درست نیست و قرآن فقط یک قرائت دارد، جای این نبود که لااقل در خصوص سوره حمد، که مسلمانان موظفاند حداقل روزی پنج بار در نمازهای واجبشان قرائت کنند و برای همه واضح بوده است که حتما و حتما آنچه قرائت میشود باید قرآن باشد و اضافه یا کم کردن عمدی یک حرف و حتی یک حرکت، ولو در معنا تاثیر نداشته باشد، نماز را باطل میکند (این چنان وضوحی دارد که اجماع قطعی فقها بر این مطلب رخ داده است)، دست کم یک نفر از یکی از امامان معصوم ع سوال کند که آیا آن قرائت نازل شده که واقعا قرآن است «مَلِكِ يَوْمِ الدِّين» است یا «مالِكِ يَوْمِ الدِّين»؟ آیا میشود امام بفرماید که قرآن بر حرف واحد نازل شده، و شیعه از حرف واحد، قرائت واحد بفهمد، اما حتی یک شیعه درخواست نکند که آن قرائت واحد را لااقل در سوره حمد که باید در نماز به طور صحیح قرائت کنیم به ما نشان دهید؟!]
[اما پیش از ورود به شواهد تاریخی که به وضوح نشان میدهد معنای حدیث چیز دیگری بوده، مناسب است ابتدا به قرائن داخلی خود این دو حدیث نگاهی انداخته شود، که آیا واقعا این دو حدیث در معنای ادعا شده، یک ظهور مستقر دارد؟]
الف. قرائن داخلی (مقالیه)
۱) تأملاتی در روایت اصلی
متن روایت اصلی محل بحث این است:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ: إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ. فَقَالَ: كَذَبُوا أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ لَكِنَّهُ نَزَلَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ مِنْ عِنْدِ الْوَاحِد. (کافی، ۲، ص۶۳۰)
۱.۱) در این حدیث، راوی موضوع بحث را مسأله نزول بر «سبعة أحرف» قرار داده است؛ اما نمیگوید که مردم این را به عنوان حدیث نبوی نقل میکنند؛ بلکه آن را مستقیم به خود مردم نسبت میدهد؛ و امام ع هم نمیگویند بر پیامبر ص دروغ بستند؛ بلکه مستقیما خود گویندگان را مذمت میکنند. آیا این نکته این احتمال را تقویت نمیکند که خود جمله «إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ» معنایی در فضای عمومی داشته است که حضرت آن معنا را دروغ میدانند؛ که باید ببینیم آن معنا چیست؟
۱.۲) طرفین [نزاع (یعنی هم کسانی که تعدد قراءات نازل شده از جانب خداوند و نیز اعتبار احادیث نزول قرآن بر سبعة احرف را قبول دارند و هم کسانی که منکر این دو هستند)] اتفاق نظر دارند که قطعا مقصود از «سَبْعَةِ أَحْرُفٍ» قرائات سبعه نیست؛ به این دلیل واضح که قرائت این هفت قاری معروف، از زمان ابن مجاهد در ابتدای قرن چهارم تثبیت شد؛ و قراءاتی که در جهان اسلام مطرح بوده و هست، بسیار بیش از این هفت تاست. پس وقتی مردم زمان امام صادق ع میگفتند قرآن بر هفت حرف نازل شده است، قطعا منظورشان این «هفت قرائت» نبوده است؛ به ویژه که برخی از قراء سبعه (مثلا کسائی، ۱۱۹-۱۸۹ق) عمده فعالیت و شهرتشان مربوط به بعد از شهادت امام صادق ع (۱۴۸ق) بوده است. آنگاه آیا موجه است که صدر کلام کلمه «حرف» در معنایی غیر از معنای «قرائت» باشد، ولی در تخطئه امام ع نسبت به این کلام، کلمه «حرف» به معنای «قرائت» به کار رود؟ [توجیهی که از کلام برخی از مخالفان تعدد قراءات (مثلا فیض کاشانی در تفسير الصافي، ج1، ص61) در پاسخ میتوان استنباط کرد این است که هفت عدد دال بر کثرت است. اما این هم چندان توجیه موجهی نیست؛ زیرا اتفاقا تعداد قراءات در زمان امام صادق بسیار بسیار بیش از اینها بوده است (و حتی از برخی از خود این قاریان هفتگانه، دهها قرائت، اعم از متواتر و شاذ نقل شده است)؛ در چنین فضایی، اگر مقصود امام ع اشاره به کثرت بود، عدد کثرت باید عددی همچون ۴۰ یا ۱۰۰ یا ۱۰۰۰ میبود یا عدد ۷ ؟]
۱.۳) اگر مقصود از «حرف واحد»، قرائت واحد بود، آوردن تعبیر «من عند الواحد» چه ضرورتی داشت؟ آیا اگر خدا واحد باشد نمیتواند چند قرائت نازل کند؟!
۲) تاملاتی بر روایت موید
متن روایتی که به عنوان موید ارائه شده (و در کافی درست پیش از همین روایت آمده) این است:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ الْقُرْآنَ وَاحِدٌ نَزَلَ مِنْ عِنْدِ وَاحِدٍ وَ لَكِنَّ الِاخْتِلَافَ يَجِيءُ مِنْ قِبَلِ الرُّوَاةِ. (کافی، ۲، ص۶۳۰)
اما به نظر میرسد آن مقدار که این حدیث، آن معنای مورد نظر را در فضای مبانی گویندگانش تضعیف میکند، تقویت نمیکند؛ زیرا:
۲.۱) در اینجا [نیز علاوه بر اینکه تعبیر «مِنْ عِنْدِ وَاحِدٍ» تکرار شد،] سخن از خود «قرآن» است که امری واحد است، نه «قرائت قرآن»؛ و اتفاقا خود این افرادی که منکر تعدد قراءات هستند، برای توجیه تواتر قرآن، اصرار دارند که بین قرآن و قرائت آن فرق بگذارند (البيان في تفسير القرآن، ص15۹[i]؛ التمهيد في علوم القرآن، ج2، ص79-۸۵)؛ پس این حدیث بر مبنای خود آنها با تعدد قراءات قابل جمع است.
۲.۲) در این حدیث از دو تعبیر «الإختلاف» و «الرواة» استفاده شده است. علیالقاعده «ال» در هر دو کلمه، الف و لام عهد است؛ یعنی حضرت اولا به اختلاف خاصی که مد نظر گوینده و شنونده است و ثانیا درباره افراد خاصی که به عنوان «رواة» شناخته میشوند اشاره دارد. اگر توجه شود که در فضای قرائت قرآن، کلمات «قاری» و «مقری» کلمات متعارف آن زمان است، چرا امام ع از کلمه «راوی» استفاده کرد که آن زمان مشخصا ناظر به کسانی است که به احادیث (ونه قرآن) اهتمام دارند؟[1] نه تنها تا پایان قرن دهم هیچ عالم و فقیه و محدث شیعی، چنین برداشتی از این حدیث (که در مقام انتساب ساختگی بودن قراءات متعدد به قراء معروف باشد) نداشته است، بلکه کسی مثل شیخ صدوق که به زمان صدور حدیث خیلی نزدیک بوده، مقصود از این تعبیر را راویانی قلمداد میکند که روایاتی نقل کردهاند که در نقل آنها عباراتی در متن قرآن کم یا زیاد شده است (إعتقادات الإمامية، ص۸۴-۸۶).
پس نمیتوان بسادگی ادعا کرد که ظهور این دو حدیث در نزول فقط یک قرائت، ظهور معتبر و مستقری است؛ تا با استناد به این حدیث، نقلهای متواتر تعدد قراءات منسوب به پیامبر ص، رد شود
ب. قرائن بیرونی (حالیه)
تا اینجا دیدیم ظهور این دو حدیث در تکقرائتی بودن قرآن، و تعدد قراءات را به قاریان برگرداندن، قابل مناقشه است. اما قرائن حالیهای هست که اگر به آنها توجه شود کاملا مقصود امام ع آشکار میشود:
۱) بستر اجتماعی حدیث
حقیقت این است که چون بستر اجتماعی برای صدور این حدیث نزد قدما واضح بوده اصلا چنین معنایی برداشت نمیکردند و وقتی با گذر زمان آن بستر اجتماعی به طور کامل محو شد این سوءتفاهمها پیش آمد.
حکایت از این قرار است که با گسترش فتوحات و مسلمان شدن بسیاری از افرادی که عربزبان نبودند – به ضمیمه مهجوریت اهل بیت ع- تدریجا در جامعه اسلامی فرهنگ ناصوابی توسط برخی از صحابه و تابعین شکل گرفت که افرادی که توان تلفظ درست عربی را ندارند میتوانند در مقام قرائت قرآن (حتی در نماز) کلمات مترادفش را به کار ببرند! این ذهنیت گاه توسط صحابهای ترویج میشد که خودشان در مقام تعلیم قراءات قرآن بودند و هنگام تعلیم قرائت به عربزبانان، اصرار کاملی بر رعایت تکتک حروف و إعراب و حتی اماله و مد و... داشتند. صحابه و تابعین مذکور، مستند خود برای آن حکمِ کاملا نادرست را حدیث نبویِ «نزول قرآن بر هفت حرف» معرفی میکردند، به ویژه که در بسیاری از نقلهای اهل سنت از این حدیث، فلسفه وجود هفت حرف برای قرآن کریم، تسهیل بر امت معرفی شده بود. آنان مدعی بودند مقصود از تسهیل مذکور این است که هرجا بیان عبارتی از عبارات قرآن برای کسی دشوار بود، میتواند مترادف و مشابه آن را بگوید! مثلا با نقلهای متعدد روایت شده که:
ابنمسعود به یک غیر عرب آیاتِ «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ؛ طَعامُ الْأَثيمِ» (دخان: ۴۳-44) را آموزش میداد. مخاطبش به جای «طَعامُ الْأَثيمِ»، میگفت: «طعام الیتیم». ابن مسعود بعد از اینکه چندبار تذکر داد ولی او نتوانست درست تلفظ کند، گفت: آیا میتوانی بگویی «طَعامُ الْفاجر»؟ گفت: بله. گفت همین را بگو! (الآثار لأبي يوسف، ص44[ii]؛ تفسير القرآن من الجامع لابن وهب، ج3، ص54[iii]؛ فضائل القرآن للقاسم بن سلام، ص311[iv]؛ الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج7، ص418[v]). و شبیه چنین واقعهای در بسیاری از صحابه و تابعین مشاهده میشود. آنها نهتنها این اقدام خود را به حدیث نزول قرآن بر سبعة احرف مستند میکردند، بلکه گاه جواز چنین کاری را مستقیما به خود پیامبر ص نسبت میدادند؛ مثلا از قول ابوهریره (مسند أحمد، ج14، ص120)[vi] یا ابی بن کعب (مسند أحمد، ج35، ص84؛[vii] سنن أبي داود، ج2، ص76)[viii] به پیامبر ص نسبت داده شده که ایشان بعد از نقل حدیث سبعة أحرف گفته باشند که سختگیریای در کار نیست و شما میتوانید مثلا به جای غفور رحیم، سمیع علیم بگویید، فقط مواظب باشید که آیه عذاب را با کلمات رحمت ختم نکنید و بالعکس!
این رویه مترادفگویی در بسیاری از صحابه رایج شده بود و کسی هم بر آنان اشکال نمیگرفت (فتح الباري، ج9، ص27)[ix] و امروزه در منابع حدیثی، شواهد فراوانی از وقوع این گونه مترادفگوییها به عنوان قرآن را در میان بسیاری از صحابه و تابعین مشاهده کرد:
در میان صحابه، افرادی همچون أبیّ بن کعب (م۲۱ ق) (التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج8، ص291)[x] و ابن مسعود (م۳۲ ق) (غريب الحديث (قاسم بن سلام)، ج3، ص159)[xi]؛ الآثار لأبي يوسف، ص44[xii]؛ تفسير القرآن من الجامع لابن وهب، ج3، ص54[xiii]؛ فضائل القرآن للقاسم بن سلام، ص311[xiv]؛ الأحرف السبعة للقرآن، ص22[xv]؛ تفسير القرطبي، ج16، ص149[xvi]؛ الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج7، ص418)[xvii] و ابوالدرداء (م۳۲ ق) (مصنف عبد الرزاق الصنعاني، ج3، ص364[xviii]؛ المستدرك على الصحيحين للحاكم، ج2، ص489)[xix] و ابوطلحه انصاری (م۳۴ ق) (مسند أحمد، ج26، ص285[xx]؛ مسند الروياني، ج2، ص471)[xxi]و ابوبکره ثقفی (م۵۱ ق) (مصنف ابن أبي شيبة، ج6، ص138[xxii] ؛ مسند أحمد، ج34، ص146[xxiii]؛ تفسير الطبري، ج1، ص۳۸ و ۴۵)[xxiv] و عبدالله بن عمر (م۷۳) (المعجم الأوسط للطبراني، ج2، ص109)[xxv]و انس بن مالک (م۹۳ ق) (تفسير القرآن من الجامع لابن وهب، ج3، ص51[xxvi]؛ مسند أبي يعلى الموصلي، ج7، ص88[xxvii]؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص156[xxviii]؛ تفسير ابن كثير، ج8، ص۲۶۳[xxix]؛ تفسير القرطبي، ج19، ص41) [xxx]؛
و در نسلهای بعد در افراد معروفی همچون ابن شهاب زهری (۵۸-۱۲۴ ق) (سير أعلام النبلاء، ج5، ص347[xxxi]؛ تاريخ الإسلام، ج8، ص241[xxxii]؛ الوافي بالوفيات، ج5، ص18)[xxxiii] و واصل بن عطاء (۸۰-۱۳۱ ق) (سير أعلام النبلاء، ج5، ص464[xxxiv]؛ تاريخ الإسلام، ج۸، ص۵۵۹)[xxxv] و حتی سه نفر از امامان چهارگانه اهل سنت یعنی ابوحنیفه (۸۰-۱۵۰ ق) (رئیس فرقه حنفی) (مفاتيح الغيب أو التفسير الكبير، ج27، ص664[xxxvi]؛ الموسوعة الفقهية الكويتية، ج33، ص55[xxxvii]؛ المجموع شرح المهذب، ج3، ص380[xxxviii]؛ المنهل العذب المورود شرح سنن أبي داود، ج5، ص267) [xxxix] و مالک بن انس (۹۳-۱۷۹ ق) (رئیس فرقه مالکی) (تفسير القرآن من الجامع لابن وهب، ج3، ص60[xl] و ص54[xli]؛ الإحكام في أصول الأحكام لابن حزم، ج4، ص171[xlii]؛ التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج8، ص292)[xliii] و محمد بن ادریس شافعی (۱۵۰-۲۰۴ ق) (رئیس فرقه شافعی) (الرسالة للشافعي، ج1، ص274-275[xliv]؛ اختلاف الحديث للشافعي، ج8، ص600)[xlv] میتوان مشاهده کرد[xlvi].
این وضع چنان عادی شده بود که حکم به جواز مترادفگویی در قرآن، از زبان عربی، به سایر زبانها هم سرایت کرد، تا حدی که معروفترین فقیه اهل سنت، ابوحنیفه، فتوا میداد که شخص میتواند در نماز بدون هیچ گونه عذری، ترجمه فارسیِ حمد و سوره را بخواند (موسوعه الفقهیه الکویتیه، ج۳۳، ص۵۵) [xlvii] و بزرگان اهل سنت تصریح دارند که این فتوای ابوحنیفه کاملا در امتداد این جریان جواز مترادفگویی در قرآن بوده است (تفسير القرطبي، ج16، ص149[xlviii]) و وقتی کمکم در اواخر قرن دوم این وضع داشت برمیگشت، امثال طحاوی (۲۲۹-۳۲۱) در عین حال که هنوز از اصل رأی او دفاع میکردند (شرح مشكل الآثار، ج8، ص116-117) [xlix] نظر نهاییشان این بود که این ضرورت تسهیل دیگر منتفی شده است (شرح مشكل الآثار، ج8، ص124)[l]؛ و بعدا دو شاگرد معروف ابوحنیفه نیز با این رای استادشان مخالفت کردند (الموسوعة الفقهية الكويتية، ج33، ص55)، [هرچند وجود معتقدان به این قول به صورت نادر تا اواخر قرن سوم هم گزارش شده است؛ مانند أبو بكر محمد بن إسحاق بن خزيمة (۲۲۳-۳۱۱ ق) (السنن الصغير للبيهقي، ج1، ص355)[li].]
شاید واضحترین شاهدی که رواج این تلقی نادرست از حدیث سبعة أحرف در قرن دوم (یعنی زمان صدور حدیث امام صادق ع) را نشان میدهد آن است که:
وقتی از سفیان بن عیینة (۱۰۷- ۱۹۸ق)- یکی از محدثان و فقهای بزرگ اهل سنت که معاصر امام صادق ع بود- میپرسند: آیا اختلاف قرائت مدنیین و عراقیین، از سبعة أحرف است؟ وی پاسخ میدهد: «خیر، سبعة أحرف این است که خودت برای کلمه قرآن، عبارت مترادف بیاوری.»
و أبوبكر اصبهاني، معروف به ابن أشته (م۳۶۰ ق)، از بزرگان علم قرائت، تصریح میکند که مقصود وی آن است که قراءات مشهور به قراءات مدنی و کوفی و بصری و...، چون از پیامبر ص نقل شده، همگی مربوط به «حرف واحد»ی از «سبعة أحرف» است:
«[أخبرنا محمدُ بنُ عبدِ الله الأصبهانيُّ المقرئُ، قال: أخبرنا أبو عليٍّ الحسنُ بنُ صافي الصَّفَّارُ، أنَّ عبدَ الله بنَ سليمانَ حدَّثهم، قال: حدَّثنا أبو الطَّاهرِ، قال: سألتُ سفيانَ بنَ عُيينةَ عن اختلافِ قراءةِ المدَنيِّين والعِرَاقيِّينَ، هل تدخُلُ في السبعةِ الأحرفِ؟ فقال: لا، وإنَّما السبعةُ الأحرفِ كقولهم: هلمَّ، أقبلْ، تعالَ. أيَّ ذلك قُلْتَ أجْزَاكَ. قال أبو الطَّاهرِ: وقاله ابنُ وَهْب.]
[قال أبو بكرٍ محمدُ بنُ عبدِ الله الأصبهانيُّ المقرئُ:] ومعنَى قولِ سفيانَ هذا أنَّ اختلافَ العراقيِّينَ والمدَنِيِّينَ راجع إلى حرفٍ واحدٍ من الأحرفِ السبعةِ [وبه قال محمدُ بنُ جريرٍ الطَّبريُّ.]»[lii] (التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج8، ص293 [liii] ؛ الاستذكار، ج2، ص483[liv]؛ المرشد الوجيز إلى علوم تتعلق بالكتاب العزيز، ج1، ص105[lv]؛ إمتاع الأسماع، ج4، ص270[lvi]؛ فتح الباري لابن حجر، ج9، ص30[lvii]؛ تفسير الطبري، ج1، ص27)[lviii]
در واقع، تا قرنها بعد معلوم بود که در دو قرن اول، بسیاری از اهل سنت، حدیث «نزول قرآن بر سبعة أحرف» را به منزله جواز یک توسعه دادنی در قرائت قرآن قلمداد میکردند که افراد میتوانند در مقام قرائت قرآن کریم، لفظ جایگزین بیاورند. در این فضا، «حرف واحد»، اشاره به همه قراءات متنوعی بود که سینه به سینه به شخص پیامبر و وحی الهی برمیگشت و شخصی در آن تصرف نکرده بود؛ چنانکه قرطبی (م۶۷۱) صریحا این را به علمایشان نسبت میدهد که این قراءات سبع، همگی حرف واحد از آن حروف سبعه، و غیر از آن مترادفگوییای است که صحابه انجام میدادند (الجامع لأحكام القرآن (تفسیر قرطبی) ج1، ص46) [lix]
اکنون معنای دو حدیث محل بحث واضح میشود؛ امام صادق ع در زمانهای آن سخن را فرمودند که این تلقی غلط از آن حدیث نبویِ «سبعة أحرف» رایج است. از این رو، در متن فرمایش امام ع، اصل حدیث نبوی تخطئه نمیشود و نمیفرماید این حدیث را به دروغ بر پیامبر بستند، بلکه تعبیرشان این است که این کسانی که این سخن را میگویند (یعنی کسانی که بر اساس چنان فهم غلطی از حدیث نبوی، باب دخل و تصرف و ترادفگویی در قرآن را باز میکنند) دروغ میگویند و قرآن فقط همان حرف واحد است، یعنی فقط همان قراءاتی است که از جانب خداوند واحد نازل شده است.
عبارت «من عند الواحد» نیز وجهش معلوم میشود: حضرت میفرماید اگر نزول قرآن از جانب خداوند واحد است، پس قرائتی، قرائت قرآن است که خداوند واحد فرستاده باشد؛ چه معنا دارد که شما میگویید «نزل علی سبعة أحرف»، ولی چیزهایی را به عنوان قراءات قرآن مطرح میکنید که از جانب خداوند واحد نازل نشده است؟! در روایت امام باقر ع نیز بر «واحد» بودن خود قرآن و نزول آن از جانب خداوند واحد اصرار میشود، یعنی دوباره تاکیدی است که فقط قراءاتی که مستند به خود پیامبر ص و از جانب خداوند نازل شده باشد قرآن است؛ و اختلافی را مذمت میکنند که افراد بخواهند قرآن را به نحو دلخواه خودشان روایت کنند. [البته معنای دیگری برای این اختلاف راویان محتمل است که در ادامه خواهد آمد.]
از این رو، شیعیانی که در زمان اهل بیت ع با آن فضا آشنا بودند، هیچگاه حدیث نزول قرآن بر حرف واحد را (که به قول شیخ طوسی و مرحوم طبرسی در روایات اهل بیت ع فراوان است) در معنای نزول قرآن بر قرائت واحد قلمداد نکردند. از این رو، نهتنها هیچ حدیثی از اهل بیت ع وجود ندارد که تصریح کرده باشد که دست کم در نماز فلان قرائت از میان این قراءات رایج در میان مردم مورد قبول من است و بقیه را قبول ندارم، بلکه علیرغم اینکه شیعیان در خصوص جزییترین مسائلی که احتمال تقیه میرفت از اهل بیت ع سوال میکردند و حتی تقیه اهل بیت ع در مسائل مستحبی همچون «جهر به بسم الله الرحمن الرحیم» برای شیعه معلوم شد، اما چنانچه اشاره شد حتی یک حدیث یافت نمیشود که شیعهای از یکی از امامان ع سوال کرده باشد که به ما بگویید کدام از این قرائتهایی از سوره حمد که الان در میان ما رایج است، آن حرف واحدی است که بر پیامبر ص نازل شده، تا دست کم در نمازمان قرآن درست را بخوانیم؟! این سیره اهل بیت ع در اعتنا به قراءات متعدد ذیل همان حرف واحد، بقدری جدی و معروف بوده است که بزرگانی همچون شیخ طوسی و مرحوم طبرسی، بلافاصله بعد از اشاره به نزول قرآن بر حرف واحد، تصریح میکنند که شیعه پرهیز داشت از اینکه بر یک قرائت اصرار بورزد (التبيان فى تفسير القرآن، ج1، ص7؛ مجمعالبیان، ج۱، ص۳۸).
به هر حال، از قرن دوم که تقریبا رشتههای تخصصی دانش (فقه و تفسیر و کلام و...) در حال شکلگیری بود، شاهد این هستیم که مقدم بر اغلب این رشتهها، طبقهای بر تعلیم و تعلم قرائت قرآن کریم متمرکز شدند و شاید شکلگیری علم قرائت به عنوان یک رشته مستقل بر اغلب رشتههای دیگر مقدم باشد. البته اهتمام جدی به تعلیم و تعلم قراءات قرآن، به نحوی که قرآن را حرف به حرف از پیامبر اکرم ص دریافت کنند و در این فراگیری در خصوص هیچ حرکت و سکون و... کمترین مسامحهای نداشته باشند و با همین جدیت به تعلیم قرآن به دیگران بپردازند، از همان زمان پیامبر ص شروع شده بود و این منحصر به وقت نزول قرآن نبود، بلکه افرادی اصرار داشتند که خدمت پیامبر ص برسند و فرازهایی از قرآن ویا کل قرآن را مستقیما با همین دقت و وسواس از پیامبر ص فرا بگیرند و حفظ کنند و به دیگران تعلیم دهند (النشر في القراءات العشر، ج1، ص6[lx]). در چنین فضایی بسیاری از صحابه مصاحف اختصاصی خود را داشتند که عمدتا قراءاتی را که خود مستقیما از پیامبر ص فرا گرفته بودند در آن ثبت و ضبط کرده بودند و البته هیچ اصراری بر اینکه صرفا مصحف خویش را بخوانند و تعلیم دهند نداشتند، بلکه به تعلیم قراءات دیگری را هم که میدانستند شخص پیامبر اکرم ص تعلیم دادهاند اهتمام میورزیدند. حتی ابن مسعود - که از کسانی است که معروف است که قرائات خویش را بر پیامبر ص عرضه کرده و تایید ایشان را گرفته بود (الطبقات الكبير، ج2، ص295[lxi] و ۲۹۷[lxii])، و مصحف خاص خود را داشت و در مقابل جریان توحید المصاحف (که عثمان قرائت زید بن ثابت را مبنای نگارش مصحف قرار داد و به سوزاندن و نابود کردن بقیه مصاحف دستور داد)، بشدت ایستاد و به همگان توصیه میکرد که مصاحف خود را در اختیار عثمان قرار ندهید (المصاحف لابن أبي داود، ص80[lxiii]؛ مسند أبي داود الطيالسي، ج1، ص322[lxiv]؛ الطبقات الكبير، ج2، ص۲۶۲[lxv]؛ سير أعلام النبلاء، ج1، ص486[lxvi])-، مسألهاش نگرانی از نابود شدن بقیه قراءات بود، نه مخالفت با مصحف عثمانی؛ چراکه خودش به تعلیم قراءات منطبق بر مصحف عثمانی نیز می پرداخت، چنانکه در سلسله سند سه نفر از قراء سبعه معروف - که همگی قرائتشان مطابق با مصحف عثمانی است – (یعنی قراء کوفه: عاصم و حمزه و کسائی) نام ابن مسعود مشاهده میشود (السبعة في القراءات، ص69-7۴)[2] [lxvii]؛ [که اگر توجه کنیم که کسائی هم قرائت خویش را از حمزه فراگرفته است (السبعة في القراءات، ص78)[lxviii]عملا وی در مسیر سه نفر از این قاریان هفتگانه قرار میگیرد.] در واقع، از زمان پیامبر ص شاهد پیدایش طبقه خاصی به نام قراء هستیم که اهتمام ویژهای در تعلیم و تعلم قراءات قرآن دارند و با سفر به شهرهای مختلف، قراءات قرآن را از بزرگان صحابه و تابعین حرف به حرف فرا میگرفتند و در شهر و دیار خویش، خود را وقف آموزش دقیق قراءات قرآن کرده بودند و اینان عملا هریک قراءات خاصی را در بلاد مختلف رایجتر میسازند (النشر في القراءات العشر، ج1، ص8-۹)[lxix]؛ اما در قرن دوم کمکم در میان اینها عدهای پیدا میشوند که تفاوتشان با اساتیدی که قرائتشان را از آنها آموخته بودند در این بود که همه اشتعالات دیگر را کنار گذاشته، تمرکز و تخصصشان همین تعلیم و تعلم قراءات بود؛ و به خاطر همین تمرکز از سویی، و نیز اینکه اصرار فراوان داشتند که تنها قرائاتی را بخوانند که با سند متصل سینه به سینه از پیامبر ص گرفته باشند، اسامی اینها به عنوان این قراءاتی که در آن بلاد رایجتر بود ثبت شد (مجمعالبیان، ج۱، ص۳۸[lxx]؛ فتح الباري، ج۹، ص۳۱)[lxxi].
بدین ترتیب، علاوه بر اینکه ائمه اطهار علیهم السلام (و به تبع ایشان، شیعیان) با این رویه ترادفگویی در قرآن مخالفت کردند[[3]] [منتهى المطلب في تحقيق المذهب؛ ج5، ص65][lxxii]، اهل قراءات (که برخی، از بزرگان شیعه، و برخی، از بزرگان اهل سنت بودهاند)، نیز با توجه به اعتبار اجتماعیای که به دست آوردند، به مبارزه شدید با این رویه پرداختند. بتدریج ورق برگشت به طوری که دیگر در اواخر قرن سوم کمتر کسی جرات میکرد این گونه مترادفگویی را قرآن بنامد تا جایی که دو شاگرد اصلی ابوحنیفه (ابویوسف و شیبانی) که مکتب حنفی را امتداد دادهاند از این قول استادشان برگشتند و امروز هم هیچ عالم حنفیای به این فتوای ابوحنیفه قائل نیست. [از این روست که مرحوم کلینی (۲۵۸-۳۲۹) که خودش در بحبوحه مبارزه با آن فهم غلط میزیسته، از سویی این روایات نزول قرآن بر حرف واحد و نفی تلقی نادرست از سبعة أحرف را در کافی شریف میآورد؛ و از سوی دیگردر همان کافی در احادیث متعددی براحتی قراءات مختلفی را از اهل بیت ع نقل میکند؛ مثلا در یک حدیث تفسیری از آیهای را بر اساس همین قرائت حفص از عاصم میآورد و در حدیثی دیگر استشهاد امام ع به قرائت دیگری از همان آیه را مطرح میکند؛ و هیچ منافاتی بین این دو دسته حدیث نمیبیند. یعنی در یک یا چند حدیث آیه را بر اساس همین قرائت حفص از عاصم میآورد و در حدیثی دیگر امام قرائت دیگری را مطرح میکند و هر دو نیز از امام معصوم است؛ مثلا آیه «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون» (توبه/۱۰۵) که سه بار (الكافي، ج1، ص220) به همین صورت در کلام امام ع آمده و تفسیر شده، در جای دیگر توسط امام ع به صورت «والمأمونون» قرائت میشود (الکافی، ج۱، ص424)[lxxiii]؛ و یا در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری ع براحتی در جایی تفسیر کلمهای را مبتنی بر دو قرائت متفاوتی که بوده مطرح میکنند و سپس میفرمایند چون هر دو قرائت حق است هر دو مطلب مد نظر قرآن بوده است (التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص390)[lxxiv]]
در چنین فضایی، میتوان حدس زد که چرا در میان محدثان بعد از دوره معصومان ع، فقط مرحوم کلینی (۲۵۸-۳۲۹) این مضمون نزول بر حرف واحد را (که به تعبیر شیخ طوسی و مرحوم طبرسی در روایات اهل بیت ع فراوان است) به عنوان یک حدیث مستند به معصوم ع آورده است[[4]]: او حیات علمیاش را در قرن سوم آغاز کرده بود و احتمالا هنوز نگران برگشت آن وضعیت بود؛ اما چون در قرن چهارم دیگر اثری از آن گرایش نادرست نمانده و فضای اهل سنت هم با شیعه همراه شده است که ترادفگویی و تصرف در قرآن را برنمیتاید، محدثان بعدی همچون شیخ صدوق (۳۰۱-۳۸۱) و شیخ طوسی (۳۸۵-۴۶۰) و... ضرورتی به آوردن این حدیث نمیدیدند و در مقابل حدیث سبعة أحرف را، که دیگر زمینه سوء برداشت آن از بین رفته بود، براحتی در آثار خود میآورند.
با این توضیحات معلوم میشود که چرا هیچیک از قدما، فهم متأخران از این دو حدیث کافی را ندارند. اظهار نظر صریح درباره برداشت خودم مرحوم کلینی دشوار است، چون وی دو حدیث مذکور را در باب «النوادر» آورده و عنوان خاصی برای این باب نگذاشته است؛ اما در کلمات محدثان بعدی همچون شیخ صدوق و شیخ طوسی مطالبی هست که کاملا نشان میدهد آنها از این حدیث نزول بر حرف واحد، به هیچ عنوان انحصار در یک قرآن را نمیفهمیدند:
۲) معنای این حدیث در کلام شیخ صدوق
شیخ صدوق، که چون زمینه آن سوءتفاهم مرتفع شده بود براحتی حدیث نزول قرآن بر سبعة أحرف را نقل کرد، در کتاب دیگرش شبیه حدیثی را که مرحوم کلینی از امام باقر ع نقل کرده بود، به این نحو از امام صادق ع نقل میکند: «الْقُرْآنُ وَاحِدٌ، نَزَلَ مِنْ عِنْدِ وَاحِدٍ عَلَى وَاحِدٍ، وَ إِنَّمَا الِاخْتِلَافُ مِنْ جِهَةِ الرُّوَاةِ» (إعتقادات الإمامية، ص86). کسی مباحث کتاب وی، قبل و بعد از این حدیث را ببیند برایش آشکار میشود که ذهن وی از تعبیر «إِنَّمَا الِاخْتِلَافُ مِنْ جِهَةِ الرُّوَاةِ» اصلا به سمت قراء سبعه و عشره که در جامعه زمان ایشان هم مطرح بودهاند، نرفته، و معنای اصطلاحی «رواة»، یعنی راویان حدیث را فهمیده است. وی در آنجا در مقام پاسخ به شبهه تحریف قرآن کریم است[: ابتدا اشاره به روایاتی میکند که برخی، از آنها تحریف قرآن را نتیجه گرفتهاند. سپس در پاسخ، بعد از اینکه میان «وحی بیانی» (توضیحاتی درباره آیات قرآن که بر زبان پیامبر ص جاری شده، که طبق توضیح ایشان، اگرچه از جانب خداوند آمده، اما جزء قرآن نبوده و به تعبیر امروزی حدیث قدسی است) و «وحی قرآنی» (متن عبارات قرآن کریم که به عنوان قرآن بر پیامبر ص نازل شده) فرق میگذارد، به حدیث فوق تمسک میجوید. در این سیاق واضح است که برداشت وی این بوده این اختلافی که در خصوص قرآن کریم مطرح شده، اختلاف قراءات نیست،] و بیان میدارد این ادعاهایی که در برخی احادیث نسبت به متن قرآن وجود دارد، (یعنی اختلاف بین قرآن موجود با مدعای آن احادیث)، امری است که به خاطر فهم راویان حدیث از این احادیث پیدا شده است. (همان، ۸۴-۸۶). پس از نظر او، این «الاختلاف» در حدیث فوق، نه اختلاف بین قاریان، بلکه اختلاف بین روایات راویان آن احادیث با متن مصحف است.
۳) عدم منافات بین قبول این حدیث و اذعان به قراءات متعدد نزد شیخ طوسی و مرحوم طبرسی
کسی که با این بستر تاریخی آشنا نیست وقتی با سخنان قدما در این زمینه مواجهه میشود احساس یک نحوه تهافت میکند! نمونه بارز آن کلماتی است که از شیخ طوسی و مرحوم طبرسی رسیده است. این دو بزرگوار - که هر دو در مقدمه تفسیرشان تصریح دارند که هیچ گونه زیادت و نقصانی در قرآن کریم رخ نداده است (التبیان فى تفسير القرآن، ج۱، ص۳-۴[lxxv]؛ مجمع البیان، ج۱، ص۴۲-۴۳[lxxvi]) –، در همان مقدمه ابتدا میگویند که مذهب شیعه اعتقاد به نزول قرآن بر حرف واحد است، و بلافاصله تصریح میکنند که رویه و مذهب شیعه این بوده است که قراءات متعدد را قبول دارد و شیعیان از اینکه بخواهند فقط به یک قرائت اکتفا کنند خودداری میکردند (التبيان فى تفسير القرآن، ج1، ص7؛ مجمعالبیان، ج۱، ص۳۸)[lxxvii] [lxxviii].
[اگر سوء برداشتهای برخی از متأخران از این جملات (الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة، ج8، ص100[lxxix]) را که متاسفانه بدون دقت توسط بسیاری از بزرگان تکرار شده، کنار بگذاریم، اتفاقا] این عبارات مؤید خوبی است که در ذهن ایشان نهتنها منافاتی بین مفاد حدیث «نزول قرآن بر حرف واحد» با قبول «تعدد قراءات» وجود نداشته، بلکه گویی یک نحوه تأیید و ارتباطی بین این دو میدیدند. جالب اینجاست اینکه هر دو بزرگوار بلافاصله بعد از این دو نکته، سراغ حدیث نزول قرآن بر سبعة أحرف میروند و درباره معنا و مراد آن -در زمانهای که دیگر آن معنای نادرست (جواز مترادفگویی) از ذهنها رخت بربسته، و خود اهل سنت هم دنبال معنای صحیح این حدیثاند- به اقوالی اشاره میکنند، که یکی از آن اقوال این است که: مقصود از «سبعة احرف»، هفت نوع از انواع اختلافاتی[5] است که بین این قراءات متعدد مشاهده میشود. واضح است که قبول چنین معنایی برای یک حدیث نبوی، مبتنی بر قبول تعدد قراءات نازل شده از جانب خداوند است؛ زیرا باید این اختلافات بین قراءات متعدد در همان زمان پیامبر ص وجود داشته باشد تا پیامبر ص بفرماید که اختلافات قراءات، هفتگونه است. شیخ طوسی تصریح میکند که بهترین قول در فهم مراد حدیث مذکور همین قول است که قرآن با هفتگونه اختلاف بین قراءاتش نازل شد، نه با هفت قرائت (التبيان فى تفسير القرآن، ج1، ص7-10[lxxx])، و مرحوم طبرسی هم بدون اینکه خودش موضع صریحی بگیرد این نظر شیخ طوسی را نقل، و البته یادآوری می کند که وی این را بهترین قول دانسته است (مجمع البیان، ج۱، ص۳۸-۳۹)[lxxxi].
دلیل کاملا واضح دیگری که نشان میدهد در ذهن ایشان، نزول بر حرف واحد، هیچ منافاتی با تعدد قراءات نازل شده از جانب خداوند ندارد آن است که هردوی این بزرگواران در اواسط تفسیرشان، ذیل آیه «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيرا» (نساء/۸۲)، تصریح می کنند که وجود اختلاف در قراءات به هیچ عنوان مصداق اختلاف مذموم در این آیه در نیست و «این اختلاف قراءات، همگی حق و همگی صواب است» (التبيان فى تفسير القرآن، ج3، ص271[lxxxii]؛ مجمع البيان، ج3، ص126[lxxxiii]) و از این رو هردو به وفور در تفسیر آیات مختلف به قراءات مختلف اشاره میکنند و معنای آیه را مطابق با هر قرائتی توضیح میدهند.[6]
[1] . اصطلاح «راوی» به معنای شخصی که قرائت خاصی را از قراء سبعه یا عشره در جامعه مستقر کرده (مثلا میگویند عاصم دو راوی دارد: حفص و شعبه)، در قرون بعد (از حدود قرن پنجم) رایج شد و زمان امام صادق ع چنین استعمالی مشاهده نمیشود.
[2] . دست کم در خصوص دو نفر از قراء سبعه (عاصم و حمزه) در سلسله سندشان تا رسول الله ص به اسم ابن مسعود تصریح شده است، و با توجه به اینکه کسائی هم مهمترین استادش حمزه بوده چهبسا بتوان گفت سند سه نفر قطعا از طریق ابن مسعود گذر کرده است.
[[3] . از شواهد بسیار واضح بر مبارزه ائمه با این روند مترادفگویی این است که علامه حلی وقتی به این مساله میرسد که خواندن ترجمه قرآن در نماز باطل است این را به عنوان «مذهب اهل البیت» معرفی میکند با اینکه حتی یک حدیث نداریم که صراحتا ناظر به ترجمه قرآن بوده باشد و ایشان در مقام توضیح، بعد از اشاره به قول ابوحنیفه که ترادف و به تبع آن ترجمه کردن قرآن را با استناد به حدیث سبعة احرف پذیرفته، خودش نیز کلمه ترجمه را کنار ترادف میگذارد و تصریح میکند که «ترجمه و ترادف» قرآن نیست (منتهى المطلب في تحقيق المذهب؛ ج5، ص65)]
[[4] . در کتب حدیثی شیعه تنها مورد دیگری که این حدیث آمده، فقط کتاب القراءات (التنزیل و التحریف) سیاري است. وی در مقدمه کتاب حدیثی را بدین صورت نقل میکند: الحسين بن سيف، عن أخيه، عن أبيه، عن أبي بكر بن الربيع الأسدي، عن الحسن الصيقل قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: على كم حرف نزل القرآن؟ فقال: على حرف واحد، قلت: من أين جاء هذا الاختلاف؟ قال:” من قبل الرواة، إن القرآن كان مكتوبا في الجريد والأدم وكان الناس يأتون فيأخذون منه» (کتاب القراءات، ص۶). صرف نظر از مناقشاتی که درباره اعتبار شخص سیاری مطرح است، اما واضح است که در همینجا (که اگر حدیث وی درست نباشد حداقل میتواند ذهنیت شیعیان آن زمان را منعکس کند) باز به هیچ عنوان نفی قراءات متعدد نازل شده بر پیامبر را نتیجه نمیدهد. در این حدیث عدهای که از آنان با تعبیر «راوی» یاد میشود میآمدند و از روی متن مصحفی که بود، رونویسی میکردند و میرفتند. واضح است که این افراد غیر از افرادیاند که به عنوان قاری یا مقری شناخته میشدند و قراءات را حرف به حرف و حرکت به حرکت آموزش میدیدند و قراءات متواتر سبع و عشر را به ما رساندند؛ زیرا اینها با تعلم و تلمذ قرائت نمیکردند، فقط رونویسی میکردند. این روایت، اگر درست باشد، ناظر به همان فضایی است که حضرت امیر ع به ابوالاسود دستور دادند بیا برایت نحو بگویم و بنویس؛ و حکایت «أَنَّ اللَّهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولِه»؛ معروف است. در واقع، این حدیث، به فرض صحت، در عرض همان فضای سهلانگارانهای است که همان گونه که ترادفگویی را مجاز میشمرد، قرائت صرفا از روی متن و بدون تعلیم گرفتن از استاد را هم مجاز میشمرد و حضرت دارد این رویه را تخطئه میکند.]
[[5] . توجه شود مقصود از هفتگونه، نه هفت قرائت است؛ بلکه انواع خود اختلافات است؛ مثلا (۱) اختلافی که اعراب در معنای کلمه تاثیر ندارد؛ (۲) اختلافی که اعراب در معنای کلمه تاثیر دارد؛ (۳) اختلافی که زیادت و نقصانی بین دو قرائت مشاهده میشود و ...]
[6]. [سوالی که شاید بعد از مطالعه این مقاله در اذهان پررنگ شود این است که بالاخره معنای درست نزول قرآن بر «سبعة أحرف» چیست.] در این مقاله نشان داده شد که حدیث نبوی نزول قرآن بر هفت حرف، به چه معانیای نمیباشد؛ یعنی هم برداشت قرون اول و دوم که گمان می کردند به معنای جواز مترادفگویی در قرآن است نادرست بود؛ هم برداشت متأخران که گمان میکردند به معنای نفی تعدد قراءات نازل شده از جانب خداوند است. اما اینکه بالاخره معنای درست چیست ان شاء الله در مقاله دیگری مورد بحث قرار خواهد گرفت.
[i] . و من الحق إن تواتر القرآن لا يستلزم تواتر القراءات. و قد اعترف بذلك الزرقاني حيث قال: يبالغ بعضهم في الإشادة بالقراءات السبع، و يقول من زعم أن القراءات السبع لا يلزم فيها التواتر فقوله كفر، لأنه يؤدي إلى عدم تواتر القرآن جملة، و يعزى هذا الرأي إلى مفتي البلاد الأندلسية الأستاذ أبي سعيد فرج ابن لب، و قد تحمّس لرأيه كثيرا و ألف رسالة كبيرة في تأييد مذهبه. و الرد على من رد عليه، و لكن دليله الذي استند اليه لا يسلم. فإن القول بعدم تواتر القراءات السبع لا يستلزم القول بعدم تواتر القرآن، كيف و هناك فرق بين القرآن و القراءات السبع، بحيث يصح أن يكون القرآن متواترا في غير القراءات السبع، أو في القدر الذي اتفق عليه القرّاء جميعا. أو في القدر الذي اتفق عليه عدد يؤمن تواطؤهم على الكذب قرّاء كانوا أو غير قرّاء. و ذكر بعضهم: ان تواتر القرآن لا يستلزم تواتر القراءات، و انه لم يقع لأحد من أئمة الأصوليين تصريح بتواتر القراءات و توقف تواتر القرآن على تواترها، كما وقع لابن الحاجب.
قال الزركشي في «البرهان»: للقرآن و القراءات حقيقتان متغايرتان، فالقرآن هو الوحي المنزل على محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للبيان و الاعجاز، و القراءات اختلاف ألفاظ الوحي المذكور في الحروف، و كيفيتها من تخفيف و تشديد غيرهما، و القراءات السبع متواترة عند الجمهور، و قيل بل هي مشهورة. (و قال أيضا:) و التحقيق انها متواترة عن الأئمة السبعة. أما تواترها عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ففيه نظر، فإن اسنادهم بهذه القراءات السبع موجود في كتب القراءات، و هي نقل الواحد عن الواحد
[ii] . عن أبيه عن أبي حنيفة، عن حماد، عن إبراهيم، عن ابن مسعود رضي الله عنه أن رجلا كان يقرئه ابن مسعود، وكان أعجميا، فجعل يقول: {إن شجرة الزقوم، طعام الأثيم} [الدخان: 44] فجعل الرجل يقول: طعام اليتيم، فرد عليه، كل ذلك يقول: طعام اليتيم فقال ابن مسعود: قل: «طعام الفاجر» ، ثم قال ابن مسعود: " إن الخطأ في القرآن ليس أن تقول: الغفور الرحيم، العزيز الحكيم، إنما الخطأ أن تقرأ آية الرحمة آية العذاب، وآية العذاب آية الرحمة، وأن يزاد في كتاب الله ما ليس فيه
[iii] . قال: وحدثني الليث بن سعد عن محمد بن عجلان عن عون بن عبد الله يرفع الحديث إلى عبد الله بن مسعود أنه كان يقرئ رجلا [ص:55] أعجميا هذه الآية: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم}، فيقول الأعجمي: طعام اليتيم؛ فقال ابن مسعود: أتستطيع أن تقول طعام الفاجر، قال: نعم، قال: فاقرأ كذلك.
قال: وحدثني مالك بن أنس قال: أقرأ عبد الله بن مسعود رجلا: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} ، فجعل يقول: طعام اليتيم، فقال له عبد الله: طعام الفاجر؛ قال: قلت لمالك: أترى أن تقرأ كذلك، قال: نعم، أرى ذلك واسعا.
[iv] . حدثنا نعيم بن حماد، عن عبد العزيز بن محمد، عن محمد بن عجلان، عن عون بن عبد الله بن عتبة، [ص:312] أن ابن مسعود، أقرأ رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} [الدخان: 44] فقال الرجل: (طعام اليتيم) فرددها عليه، فلم يستقم به لسانه. فقال: «أتستطيع أن تقول (طعام الفاجر) ؟» قال: نعم. قال: «فافعل»
[v] . وأخرج أبو عبيد في فضائله وابن الأنباري وابن المنذر عن عون بن عبد الله أن ابن مسعود أقرأ رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} فقال الرجل: طعام اليتيم فرددها عليه فلم يستقم بها لسانه فقال: أتستطيع أن تقول: طعام الفاجر قال: نعم قال: فافعل
وأخرج سعيد بن منصور وعبد بن حميد وابن جرير وابن المنذر والحاكم وصححه عن همام بن الحارث قال: كان أبو الدرداء يقرىء رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} فجعل الرجل يقول: طعام اليتيم فلما رأى أبو الدرداء أنه لا يفهم قال: إن شجرة الزقوم طعام الفاجر
[vi] . حدثنا محمد بن بشر، حدثنا محمد بن عمرو، حدثنا أبو سلمة، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " أنزل القرآن على سبعة أحرف، عليما، حكيما، غفورا، رحيما " (3)
تعلیقه: ... وأخرجه الطبري 1/19، وابن عبد البر في "التمهيد" 8/288، والطحاوي في "شرح مشكل الآثار" (3101) من طريق محمد بن عجلان، عن سعيد بن أبي سعيد المقبري، عن أبي هريرة. ولفظه عند الطبري وابن عبد البر: "إن هذا القرآن أنزل على سبعة أحرف، فاقرؤوا ولا حرج، ولكن لا تختموا ذكر رحمة بعذاب، ولا ذكر عذاب برحمة"، ولفظه عند الطحاوي: " ... فاقرؤوا ولا حرج، غير أن لا تجمعوا بين ذكر رحمة بعذاب، ولا ذكر عذاب برحمة".
[vii]. حدثنا عبد الرحمن بن مهدي، حدثنا همام، عن قتادة، عن يحيى بن يعمر، عن سليمان بن صرد، عن أبي بن كعب، قال: قرأت آية، وقرأ ابن مسعود خلافها، فأتيت النبي صلى الله عليه وسلم فقلت: ألم تقرئني آية كذا وكذا؟ قال: "بلى " فقال ابن مسعود: ألم تقرئنيها كذا وكذا؟ فقال: "بلى، كلاكما محسن مجمل " قال: فقلت له: فضرب صدري، فقال: "يا أبي بن كعب، إني أقرئت القرآن، فقلت: على حرفين، فقال: على حرفين، أو ثلاثة؟ فقال الملك الذي معي: على ثلاثة، فقلت: على ثلاثة، حتى بلغ سبعة أحرف، ليس منها إلا شاف كاف، إن قلت: غفورا رحيما، أو قلت: سميعا عليما، أو عليما سميعا فالله كذلك، ما لم تختم آية عذاب برحمة، أو آية رحمة بعذاب "
حدثنا بهز، حدثنا همام، حدثنا قتادة، عن يحيى بن يعمر، عن سليمان بن صرد الخزاعي، عن أبي بن كعب، قال: قرأت آية، وقرأ ابن مسعود خلافها، فأتيت النبي صلى الله عليه وسلم، فذكر الحديث.
[viii] . حدثنا أبو الوليد الطيالسي، حدثنا همام بن يحيى، عن قتادة، عن يحيى بن يعمر، عن سليمان بن صرد الخزاعي، عن أبي بن كعب، قال: قال النبي صلى الله عليه وسلم: " يا أبي، إني أقرئت القرآن فقيل لي: على حرف، أو حرفين؟ فقال الملك الذي معي: قل: على حرفين، قلت: على حرفين، فقيل لي: على حرفين، أو ثلاثة؟ فقال الملك الذي معي: قل: على ثلاثة، قلت: على ثلاثة، حتى بلغ سبعة أحرف "، ثم قال: " ليس منها إلا شاف كاف، إن قلت: سميعا عليما عزيزا حكيما، ما لم تختم آية عذاب برحمة، أو آية رحمة بعذاب "
[ix] . لكن ثبت عن غير واحد من الصحابة أنه كان يقرأ بالمرادف ولو لم يكن مسموعا له ومن ثم أنكر عمر على بن مسعود قراءته حتى حين أي حتى حين وكتب إليه إن القرآن لم ينزل بلغة هذيل فأقرئ الناس بلغة قريش ولا تقرئهم بلغة هذيل وكان ذلك قبل أن يجمع عثمان الناس على قراءة واحدة قال بن عبد البر بعد أن أخرجه من طريق أبي داود بسنده يحتمل أن يكون هذا من عمر على سبيل الاختيار لا أن الذي قرأ به بن مسعود لا يجوز.
[x] . وروى ورقاء عن ابن أبي نجيح عن مجاهد عن ابن عباس عن أبي بن كعب أنه كان يقرأ للذين آمنوا انظرونا للذين آمنوا أمهلونا للذين آمنوا أخرونا للذين آمنوا ارقبونا وبهذا الإسناد عن أبي بن كعب أنه كان يقرأ كلما أضاء لهم مشوا (فيه) مروا فيه سعوا فيه كل هذه الأحرف كان يقرؤها أبي بن كعب فهذا معنى الحروف المراد بهذا الحديث والله أعلم إلا أن مصحف عثمان الذي بأيدي الناس اليوم هو منها حرف واحد وعلى هذا أهل العلم فاعلم...
[xi] . قَالَ أَبُو عبيد: قَوْله: سَبْعَة أحرف يَعْنِي سبع لُغَات من لُغَات الْعَرَب وَلَيْسَ مَعْنَاهُ أَن يكون فِي الْحَرْف الْوَاحِد سَبْعَة أوجه هَذَا لم يسمع بِهِ قطّ وَلَكِن يَقُول: هَذِه اللُّغَات السَّبع مُتَفَرِّقَة فِي الْقُرْآن فبعضه نزل بلغَة قُرَيْش وَبَعضه بلغَة هُذَيْل وَبَعضه بلغَة هوَازن وَبَعضه بلغَة أهل الْيمن وَكَذَلِكَ سَائِر اللُّغَات ومعانيها مَعَ هَذَا كُله وَاحِد وَمِمَّا يبين ذَلِك قَول ابْن مَسْعُود: إِنِّي [قد -] سَمِعت الْقِرَاءَة فوجدتهم متقاربين فأقرأوا كَمَا علمْتُم إِنَّمَا هُوَ كَقَوْل أحدكُم: هلّم وتعال وَكَذَلِكَ قَالَ ابْن سِيرِين: [إِنَّمَا هُوَ كَقَوْلِك: هلّم وتعال وَأَقْبل ثمَّ فسره ابْن سِيرِين -] فَقَالَ فِي قِرَاءَة ابْن مَسْعُود ، صاِنْ كَانَتْ إلَاّ زَقْيَةً واحِدَةً /. وَفِي قراءتنا {اِنْ كَانَتْ إلَاّ صَيْحَةً وَّاحِدَةً} وَالْمعْنَى فيهمَا وَاحِد وعَلى هَذَا سَائِر اللُّغَات
[xii] . عن أبيه عن أبي حنيفة، عن حماد، عن إبراهيم، عن ابن مسعود رضي الله عنه أن رجلا كان يقرئه ابن مسعود، وكان أعجميا، فجعل يقول: {إن شجرة الزقوم، طعام الأثيم} [الدخان: 44] فجعل الرجل يقول: طعام اليتيم، فرد عليه، كل ذلك يقول: طعام اليتيم فقال ابن مسعود: قل: «طعام الفاجر» ، ثم قال ابن مسعود: " إن الخطأ في القرآن ليس أن تقول: الغفور الرحيم، العزيز الحكيم، إنما الخطأ أن تقرأ آية الرحمة آية العذاب، وآية العذاب آية الرحمة، وأن يزاد في كتاب الله ما ليس فيه "
[xiii] . قال: وحدثني الليث بن سعد عن محمد بن عجلان عن عون بن عبد الله يرفع الحديث إلى عبد الله بن مسعود أنه كان يقرئ رجلا [ص:55] أعجميا هذه الآية: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم}، فيقول الأعجمي: طعام اليتيم؛ فقال ابن مسعود: أتستطيع أن تقول طعام الفاجر، قال: نعم، قال: فاقرأ كذلك.
قال: وحدثني مالك بن أنس قال: أقرأ عبد الله بن مسعود رجلا: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} ، فجعل يقول: طعام اليتيم، فقال له عبد الله: طعام الفاجر؛ قال: قلت لمالك: أترى أن تقرأ كذلك، قال: نعم، أرى ذلك واسعا.
[xiv] . حدثنا نعيم بن حماد، عن عبد العزيز بن محمد، عن محمد بن عجلان، عن عون بن عبد الله بن عتبة، [ص:312] أن ابن مسعود، أقرأ رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} [الدخان: 44] فقال الرجل: (طعام اليتيم) فرددها عليه، فلم يستقم به لسانه. فقال: «أتستطيع أن تقول (طعام الفاجر) ؟» قال: نعم. قال: «فافعل»
[xv] . المؤلف: عثمان بن سعيد بن عثمان بن عمر أبو عمرو الداني (المتوفى: 444هـ)
حدثنا خلف بن أحمد قال نا زياد بن عبد الرحمن قال حدثنا محمد بن يحيى قال حدثنا محمد بن يحيى بن سلام قال حدثنا أبي عن يزيد بن إبراهيم عن محمد بن سيرين أن عبد الله بن مسعود قال نزل القرآن على سبعة أحرف كقولك هلم أقبل تعال
[xvi] . و" الأثيم" الفاجر، قاله أبو الدرداء. وكذلك قرأ هو وابن مسعود. وقال همام بن الحارث: كان أبو الدرداء يقرئ رجلا" إن شجرة الزقوم طعام الأثيم" والرجل يقول: طعام اليتيم، فلما لم يفهم قال له:" طعام الفاجر". قال أبو بكر الأنباري: حدثني أبي قال حدثنا نصر قال حدثنا أبو عبيد قال حدثنا نعيم بن حماد عن عبد العزيز بن محمد عن ابن عجلان عن عون بن عبد الله بن عتبة بن مسعود قال: علم عبد الله بن مسعود رجلا" إن شجرة الزقوم. طعام الأثيم" فقال الرجل: طعام اليتيم، فأعاد عليه عبد الله الصواب وأعاد الرجل الخطأ، فلما رأى عبد الله أن لسان الرجل لا يستقيم على الصواب قال له: أما تحسن أن تقول طعام الفاجر؟ قال بلى، قال فافعل. ولا حجة في هذا للجهال من أهل الزيغ، أنه يجوز إبدال الحرف من القرآن بغيره، لأن ذلك إنما كان من عبد الله تقريبا للمتعلم، وتوطئة منه له للرجوع إلى الصواب، واستعمال الحق والتكلم بالحرف على إنزال الله وحكاية رسول الله صلى الله عليه وسلم. وقال الزمخشري:" وبهذا يستدل على أن إبدال كلمة مكان كلمة جائز إذا كانت مؤدية معناها. ومنه أجاز أبو حنيفة القراءة بالفارسية على شريطة، وهي أن يؤدي القارئ المعاني على كمالها من غير أن يخرم منها شيئا. قالوا: وهذه الشريطة تشهد أنها إجازة كلا إجازة، لأن في كلام العرب خصوصا في القرآن الذي هو معجز بفصاحته وغرابة نظمه وأساليبه، من لطائف المعاني والأغراض ما لا يستقل بأدائه لسان من فارسية وغيرها، وما كان أبو حنيفة رحمه الله يحسن الفارسية، فلم يكن ذلك منه عن تحقق وتبصر. وروى علي بن الجعد عن أبي يوسف عن أبي حنيفة مثل قول صاحبيه في إنكار القراءة بالفارسية".
[xvii] . وأخرج أبو عبيد في فضائله وابن الأنباري وابن المنذر عن عون بن عبد الله أن ابن مسعود أقرأ رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} فقال الرجل: طعام اليتيم فرددها عليه فلم يستقم بها لسانه فقال: أتستطيع أن تقول: طعام الفاجر قال: نعم قال: فافعل
وأخرج سعيد بن منصور وعبد بن حميد وابن جرير وابن المنذر والحاكم وصححه عن همام بن الحارث قال: كان أبو الدرداء يقرىء رجلا {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} فجعل الرجل يقول: طعام اليتيم فلما رأى أبو الدرداء أنه لا يفهم قال: إن شجرة الزقوم طعام الفاجر
[xviii] . عن الثوري، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن همام بن الحارث، عن أبي الدرداء، أنه أقرأ رجلا {شجرة الزقوم طعام الأثيم} [الدخان: 44] قال: فقال الرجل: طعام اليتيم قال: فقال أبو الدرداء: «الفاجر»
[xix] . حدثنا أبو عبد الله محمد بن يعقوب الشيباني، ثنا محمد بن عبد الوهاب، ثنا يعلى بن عبيد، ثنا الأعمش، عن إبراهيم، عن همام بن الحارث، عن أبي الدرداء رضي الله عنه، قال: قرأ رجل عنده {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم} [الدخان: 44] فقال أبو الدرداء: «قل طعام الأثيم» فقال الرجل: طعام اليثيم. فقال أبو الدرداء قل: «طعام الفاجر» هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه
[xx] . حدثنا عبد الصمد، حدثنا حرب بن ثابت كان يسكن بني سليم، قال: حدثنا إسحاق بن عبد الله بن أبي طلحة، عن أبيه، عن جده قال: قرأ رجل عند عمر فغير عليه فقال: قرأت على رسول الله صلى الله عليه وسلم فلم يغير علي، قال: فاجتمعنا عند النبي صلى الله عليه وسلم قال: فقرأ الرجل على النبي صلى الله عليه وسلم فقال له: " قد أحسنت "، قال: فكأن عمر وجد من ذلك، فقال النبي صلى الله عليه وسلم: " يا عمر، إن القرآن كله صواب ما لم يجعل عذاب مغفرة أو مغفرة عذابا "، وقال عبد الصمد مرة أخرى أبو ثابت من كتابه (4)
تعلیقه: إسناده حسن، .. قال السندي: ... قوله: "ما لم يجعل عذاب مغفرة": بأن يقرأ بعد: (إن الذين كفروا) : (أولئك أصحاب الجنة) أو بالعكس، والحاصل أن القراءة غير المغيرة لأصل المعنى على الوجوه السبعة المنزلة جائزة، وخفي ذلك على عمر، ثم ظهر له.
قلنا: وانظر لزاما ما جاء في "شرح مشكل الآثار" 8/108-134 حول موضوع القراءة بالمعنى، فقد قال: إنما كان ذلك في وقت خاص لضرورة دعت إلى ذلك، ثم ارتفعت تلك الضرورة، فارتفع حكم هذه السبعة الأحرف، وعاد ما يقرأ به القرآن إلى حرف واحد.
[xxi]. نا عمرو بن علي، نا معاذ بن هانئ، نا حرب بن ثابت، نا إسحاق بن عبد الله بن أبي طلحة، عن أبيه عن جده، وكان جده له صحبة أنه قرأ بين يدي عمر، فأخذ عليه عمر، فقال الرجل [ص:472]: والله لقد قرأت عند رسول الله صلى الله عليه وسلم فما غير علي، فقضى لهم أنهم اجتمعوا عند رسول الله صلى الله عليه وسلم، فقرأ الرجل، فقال نبي الله: «قد أحسنت» ، وكان عمر وجد في نفسه، قال: وعرف نبي الله ذاك منه؛ فأهوى بيده إلى صدر عمر فقال: «ليقر الشيطان، ثلاث مرات يا عمر، إن القرآن كله صواب، ما لم يجعل العذاب مغفرة، والمغفرة عذابا»
[xxii] . حدثنا زيد بن حباب، عن حماد بن سلمة، عن علي بن زيد بن جدعان، عن عبد الرحمن بن أبي بكرة، عن أبيه: " أن جبريل قال للنبي صلى الله عليه وسلم: اقرأ القرآن على حرف، فقال له ميكائيل: استزده، فقال: حرفين، ثم قال: استزده، حتى بلغ سبعة أحرف كلها شاف كاف كقولك: هلم وتعال، ما لم يختم آية رحمة بآية عذاب، أو آية عذاب برحمة "
[xxiii] . حدثنا عفان، حدثنا حماد بن سلمة، أخبرنا علي بن زيد، عن عبد الرحمن بن أبي بكرة، عن أبي بكرة، " أن جبريل عليه السلام قال: يا محمد اقرأ القرآن على حرف، قال ميكائيل عليه السلام: استزده، فاستزاده، قال: فاقرأ على حرفين، قال ميكائيل: استزده، فاستزاده حتى بلغ سبعة أحرف، قال: كل شاف كاف ما لم تختم آية عذاب برحمة، أو آية رحمة بعذاب نحو قولك تعال وأقبل، وهلم واذهب، وأسرع وأعجل
[xxiv] . حدَّثنا أبو كُرَيْبٍ، قال: حدَّثنا زيدُ بنُ الحُبابِ، عن حمادِ بنِ سلمةَ، عن عليِّ بنِ زيدٍ، عن عبدِ الرحمنِ بنِ أبي بَكْرةَ، عن أبيه، قال: قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: "قال جِبْرِيلُ: اقْرَءُوا الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ. فَقَالَ مِيكَائِيلُ: اسْتَزِدْهُ. فَقَالَ: عَلَى حَرْفَيْنِ. حَتَّى بَلَغَ سِتَّةَ أَو سَبْعَةَ أَحْرُفٍ، فقال: كُلُّهَا شَافٍ كَافٍ، ما لم تَخْتِمْ آيَةَ عَذَابٍ [بآيةِ رحمةٍ]، أَوْ آيَةَ رَحْمَةٍ [بآيةِ عذابٍ]، كقولك: هَلُمَّ وتَعَالَ
[xxv]. حَدَّثَنَا أَحْمَدُ قَالَ: نا مُحَمَّدُ بْنُ الْوَزِيرِ الْوَاسِطِيُّ قَالَ: نا إِسْحَاقُ الْأَزْرَقُ قَالَ: نا سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ، وحَمْزَةُ الزَّيَّاتُ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ أَبِي وَائِلٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: «قَدْ سَمِعْتُ الْقِرَاءَةَ، فَوَجَدْتُهُمْ مُتَقَارِبِينَ، فَاقْرَءُوا كَمَا عُلِّمْتُمْ، وَإِيَّاكُمْ وَالتَّنَطُّعَ وَالِاخْتِلَافَ، فَإِنَّمَا هُوَ كَقَوْلِ أَحَدِكُمْ: هَلُمَّ، وَتعَالَ
[xxvi] . المؤلف: أبو محمد عبد الله بن وهب بن مسلم المصري القرشي (المتوفى: 197هـ)
قَالَ: وَحَدَّثَنِي الْحَارِثُ بْنُ نَبْهَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ أَنَّ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ قَرَأَ: {إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْأً} وأصوب {قيلاً}؛ قال: فقلت له: أو {أقوم قيلاً}، فَقَالَ: أَصْوَبُ وَأَقْوَمُ واحدٌ»
[xxvii] . المؤلف: أبو يعلى أحمد بن علي بن المثُنى بن يحيى بن عيسى بن هلال التميمي، الموصلي (المتوفى: 307هـ)
حدثنا إبراهيم، حدثنا أبو أسامة، حدثنا الأعمش، أن أنس بن مالك قرأ هذه الآية: (إن ناشئة الليل هي أشد وطأ وأصوب قيلا)، فقال له رجل: إنما نقرؤها {وأقوم قيلا} [المزمل: 6]، فقال: «إن أقوم، وأصوب، وأهيأ، وأشباه هذا واحد»
[xxviii] . وعن الأعمش قال: سمعت أنس بن مالك يقول في قول الله - عز وجل - "وأقوم قيلا" قال: وأصدق. فقيل له: إنها تقرأ: وأقوم، فقال: أقوم وأصدق واحد.
رواه البزار، وأبو يعلى بنحوه، إلا أنه قال: وأصوب قيلا، وقال: إن أقوم وأصوب، وأهيأ، وأشباه هذا واحد، ولم يقل الأعمش سمعت أنسا، ورجال أبي يعلى رجال الصحيح، ورجال البزار ثقات. قلت: وقد تقدمت أحاديث من هذا النوع في سورها.
[xxix] . [وقد] قال الحافظ أبو يعلى الموصلي: حدثنا إبراهيم بن سعيد الجوهري، حدثنا أبو أسامة، حدثنا الأعمش، أن أنس بن مالك قرأ هذه الآية: "إن ناشئة الليل هي أشد وطئا وأصوب قيلا" فقال له رجل: إنما نقرؤها {وأقوم قيلا} فقال له: إن أصوب وأقوم وأهيأ وأشباه هذا واحد.
[xxx] . وعن الأعمش قال: قرأ أنس بن مالك إن ناشئة الليل هي أشد وطئا وأصوب قيلا فقيل له: وأقوم قيلا فقال: أقوم وأصوب وأهيأ: سواء. قال أبو بكر الأنباري: وقد ترامى ببعض هؤلاء الزائغين إلى أن قال: من قرأ بحرف يوافق معنى حرف من القرآن فهو مصيب، إذا لم يخالف معنى ولم يأت بغير ما أراد الله وقصد له، واحتجوا بقول أنس هذا. وهو قول لا يعرج عليه ولا يلتفت إلى قائله، لأنه لو قرأ بألفاظ تخالف ألفاظ القرآن إذا قاربت معانيها واشتملت على عامتها، لجاز أن يقرأ في موضع الحمد لله رب العالمين [الفاتحة: 2]: الشكر للباري ملك المخلوقين، ويتسع الأمر في هذا حتى يبطل لفظ جميع القرآن، ويكون التالي له مفتريا على الله عز وجل، كاذبا على رسوله صلى الله عليه وسلم ولا حجة لهم في قول ابن مسعود: نزل القرآن على سبعة أحرف، إنما هو كقول أحدكم: هلم وتعال وأقبل، لأن هذا الحديث يوجب أن القراءات المأثورة المنقولة بالأسانيد الصحاح عن النبي صلى الله عليه وسلم إذا اختلفت ألفاظها، واتفقت معانيها، كان ذلك فيها بمنزلة الخلاف في هلم، وتعال، وأقبل، فأما ما لم يقرأ به النبي صلى الله عليه وسلم وأصحابه وتابعوهم رضي الله عنهم، فإنه من أورد حرفا منه في القرآن بهت ومال وخرج من مذهب الصواب. قال أبو بكر: والحديث الذي جعلوه قاعدتهم في هذه الضلالة حديث لا يصح عن أحد من أهل العلم، لأنه مبني على رواية الأعمش عن أنس، فهو مقطوع ليس بمتصل فيؤخذ به، من قبل أن الأعمش رأى أنسا ولم يسمع منه.
[xxxi] . يونس بن محمد: حدثنا أبو أويس: سألت الزهري عن التقديم والتأخير في الحديث، فقال: إن هذا يجوز في القرآن ، فكيف به في الحديث؟ إذا أصيب معنى الحديث، ولم يحل به حراما، ولم يحرم به حلالا، فلا بأس، وذلك إذا أصيب معناه.
[xxxii] . وقال يونس بن محمد المؤدب: ثنا أبو أويس سألت الزهري عن التقديم والتأخير في الحديث فقال: هذا يجوز في القرآن فكيف به في الحديث إذا أصيب معنى الحديث فلا بأس.
[xxxiii] . وقال يونس بن محمد المؤدب حدثنا أبو أويس سألت الزهري عن التقديم والتأخير في الحديث فقال هذا لا يجوز في القرآن فكيف في الحديث إذا أصبت معنى الحديث فلا بأس.
[xxxiv] . واصل بن عطاء أبو حذيفة المخزومي مولاهم ... وقيل: كان يجيز التلاوة بالمعنى، وهذا جهل.
[xxxv] . واصل بن عطاء ، أَبُو حذيفة الْبَصْرِيّ الغزال.... وكان يجيز القراءة بالمعني، وهذه جراءة على كتاب الله العزيز.
[xxxvi] . أبو عبد الله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي الرازي الملقب بفخر الدين الرازي خطيب الري (المتوفى: 606هـ)
المسألة الرابعة: مذهب أبي حنيفة أن قراءة القرآن بالمعنى جائز، واحتج عليه بأنه نقل أن ابن مسعود كان يقرئ رجلا هذه الآية فكان يقول: طعام اللئيم، فقال قل طعام الفاجر، وهذا الدليل في غاية الضعف على ما بيناه في أصول الفقه.
[xxxvii] . وذهب أبو حنيفة إلى جواز قراءة القرآن في الصلاة بالفارسية وبأي لسان آخر، لقول الله تعالى: {وإنه لفي زبر الأولين} ، ولم يكن فيها بهذا النظم، وقوله تعالى: {إن هذا لفي الصحف الأولى صحف إبراهيم وموسى} ، فصحف إبراهيم كانت بالسريانية، وصحف موسى بالعبرانية فدل على كون ذلك قرآنا؛ لأن القرآن هو النظم والمعنى جميعا حيث وقع الإعجاز بهما، إلا أنه لم يجعل النظم ركنا لازما في حق جواز الصلاة خاصة رخصة؛ لأنها ليست بحالة الإعجاز، وقد جاء التخفيف في حق التلاوة لقول النبي صلى الله عليه وسلم: إن هذا القرآن أنزل على سبعة أحرف فكذا هنا.
وذهب أبو يوسف ومحمد بن الحسن صاحبا أبي حنيفة إلى أنه لا تجوز القراءة بغير العربية إذا كان يحسن العربية؛ لأن القرآن اسم لمنظوم عربي لقول الله تعالى: {إنا جعلناه قرآنا عربيا} ، وقال تعالى: {إنا أنزلناه قرآنا عربيا} ، والمراد نظمه، ولأن المأمور به قراءة القرآن، وهو اسم للمنزل باللفظ العربي المنظوم هذا النظم الخاص المكتوب في المصاحف المنقول إلينا نقلا متواترا، والأعجمي إنما يسمى قرآنا مجازا ولذا يصح نفي اسم القرآن عنه.
والفتوى عند الحنفية على قول الصاحبين، ويروى رجوع أبي حنيفة إلى قولهما.
قال الشلبي نقلا عن العيني: صح رجوع أبي حنيفة إلى قولهما.
وقد اتفق الثلاثة - أبو حنيفة وصاحباه - على جواز القراءة بالفارسية وصحة الصلاة عند العجز عن القراءة بالعربية
[xxxviii] . المؤلف: أبو زكريا محيي الدين يحيى بن شرف النووي (المتوفى: 676هـ)
وقال أبو حنيفة تجوز وتصح به الصلاة مطلقا وقال أبو يوسف ومحمد يجوز للعاجز دون القادر واحتج لأبي حنيفة بقوله تعالى (قل الله شهيد بيني وبينكم وأوحي إلي هذا القرآن لأنذركم به) قالوا والعجم لا يعقلون الإنذار إلا بترجمته وفي الصحيحين إن النبي صلى الله عليه وسلم قال " أنزل القرآن على سبعة أحرف " وعن سلمان الفارسي رضي الله عنه أن قوما من الفرس سألوه أن يكتب لهم شيئا من القرآن فكتب لهم فاتحة الكتاب بالفارسية ولأنه ذكر فقامت ترجمته مقامه كالشهادتين في الإسلام وقياسا على جواز ترجمة حديث النبي صلى الله عليه وسلم وقياسا على جواز التسبيح بالعجمية واحتج أصحابنا بحديث عمر بن الخطاب... وأما الجواب عن الآية الكريمة فهو أن الإنذار يحصل ليتم به وإن نقل إليهم معناه وأما الجواب عن الحديث فسبع لغاب للعزب ولأنه يدل على أنه لا يتجاوز هذه السبعة وهم يقولون يجوز بكل لسان ومعلوم أنها تزيد على سبعة وعن فعل سلمان أنه كتب تفسيرها لا حقيقة الفاتحة وعن الإسلام ....
[xxxix] . محمود خطاب السُّبْكي (1274 - 1352 هـ = 1857 - 1933 م)
فإن أتي بترجمته في صلاة بدلا عن القراءة لم تصح صلاته سواء أحسن القراءة أم لا (وبه قال) جماهير العلماء منهم مالك وأحمد وداود (وقال أبو حنيفة) تجوز وتصح به الصلاة مطلقا (وقال) أبو يوسف ومحمد يجوز للعاجز دون القادر (واحتج) لأبى حنيفة بقول الله تعالى "قل الله شهيد بينى وبينكم وأوحي إليّ هذا القرآن لأنذركم به" قال والعجم لا يعقلون الإنذار إلا بترجمته (وفي الصحيحين) أن النبي صلى الله تعالى عليه وعلى آله وسلم قال أنزل القرآن على سبعة أحرف (وعن) سلمان الفارسى رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ أن قوما من الفرس سألوه أن يكتب لهم شيئا من القرآن فكتب لهم فاتحة الكتاب بالفارسية (ولأنه ذكر) فقامت ترجمته مقامه كالشهادتين في الإسلام (وقياسا) على جواز ترجمة حديث النبي صلى الله تعالى عليه وعلى آله وسلم (وقياسا) على جواز التسبيح بالعجمية (واحتج) أصحابنا بحديث عمر .... (وأما الجواب) عن الحديث فسبع لغات للعرب. ولأنه يدل على أنه لا يتجاوز هذه السبعة وهم يقولون يجوز بكل لسان. ومعلوم أنها تزيد على سبعة (والجواب عن) فعل سلمان أنه كتب تفسيرها لا حقيقة الفاتحة ...
[xl] . المؤلف: أبو محمد عبد الله بن وهب بن مسلم المصري القرشي (المتوفى: 197هـ)
139 - فقيل لمالك: أفترى أن يقرأ بمثل [ما] قرأ عمر بن [ص:61] الخطاب: فامضوا إلى ذكر الله، فقال: ذلك جائز؛ وقال رسول الله: أنزل [القرآن] على سبعة أحرف، فاقرؤوا منه ما تيسر منه، مثل تعلمون، ويعلمون.
قال مالك: ولا أرى باختلافهم في مثل هذا بأسا؛ قال: وقد كان الناس لهم مصاحف وألسنة الذين أوصى إليهم عمر بن الخطاب كانت لهم مصاحف.
[xli] . قال: وحدثني الليث بن سعد عن محمد بن عجلان عن عون بن عبد الله يرفع الحديث إلى عبد الله بن مسعود أنه كان يقرئ رجلا [ص:55] أعجميا هذه الآية: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم}، فيقول الأعجمي: طعام اليتيم؛ فقال ابن مسعود: أتستطيع أن تقول طعام الفاجر، قال: نعم، قال: فاقرأ كذلك.
قال: وحدثني مالك بن أنس قال: أقرأ عبد الله بن مسعود رجلا: {إن شجرة الزقوم طعام الأثيم}، فجعل يقول: طعام اليتيم، فقال له عبد الله: طعام الفاجر؛ قال: قلت لمالك: أترى أن تقرأ كذلك، قال: نعم، أرى ذلك واسعا.
[xlii] . ومن العجب أن جمهرة من المعارضين لنا وهم المالكيون قد صح عن صاحبهم ما ناه المهلب بن أبي صفرة الأسدي التميمي قال ابن مناس نا ابن مسرور نا يحيى نا يونس بن عبد الأعلى نا ابن وهب حدثني ابن أنس قال أقرأ عبد الله بن مسعود رجلا {إن شجرة لزقوم * طعام لأثيم} فجعل الرجل يقول طعام اليتيم فقال له ابن مسعود طعام الفاجر قال ابن وهب قلت لمالك أترى أن يقرأ كذلك قال نعم أرى ذلك واسعا فقيل لمالك أفترى أن يقرأ بمثل ما قرأ عمر بن الخطاب فامضوا إلى ذكر الله قال مالك ذلك جائز قال رسول الله صلى الله عليه وسلم أنزل القرآن على سبعة أحرف فاقرؤوا منه ما تيسر مثل تعلمون يعلمون قال مالك لا أرى في اختلافهم في مثل هذا بأسا ولقد كان الناس ولهم مصاحف والستة الذين أوصى لهم عمر بن الخطاب كانت لهم مصاحف قال أبو محمد فكيف يقولون مثل هذا أيجيزون القراءة هكذا فلعمري لقد هلكوا وأهلكوا وأطلقوا كل بائقة في القرآن أو يمنعون من هذا فيخالفون صاحبهم في أعظم الأشياء وهذا إسناد عنه في غاية الصحة وهو مما أخطأ فيه مالك مما لم يتدبره لكن قاصدا إلى الخير ولو أن أمرا ثبت على هذا وجازه بعد التنبيه له على ما فيه وقيام حجة الله تعالى عليه في ورود القرآن بخلاف هذا لكان كافرا ونعوذ بالله من الضلال قال أبو محمد فبطل ما قالوه في الإجماع بأوضع بيان والحمد لله رب العالمين
[xliii] . المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (المتوفى: 463هـ)
وذكر ابن وهب في كتاب الترغيب من جامعه قال قيل لمالك أترى أن يقرأ بمثل ما قرأ عمر بن الخطاب فامضوا إلى ذكر الله فقال ذلك جائز قال رسول الله صلى الله عليه وسلم أنزل القرآن على سبعة أحرف فاقرأوا منه ما تيسر ومثل ما تعلمون ويعلمون وقال مالك لا أرى باختلافهم في مثل هذا بأسا قال وقد كان الناس ولهم مصاحف والستة الذين أوصى إليهم عمر بن الخطاب رضي الله عنهم كانت لهم مصاحف قال ابن وهب وسألت مالكا عن مصحف عثمان بن عفان قال لي ذهب قال وأخبرني مالك بن أنس قال أقرأ عبد الله بن مسعود رجلا إن شجرة الزقوم طعام الأثيم فجعل الرجل يقول طعام اليتيم فقال له ابن مسعود طعام الفاجر فقلت لمالك أترى أن يقرأ كذلك قال نعم أرى ذلك واسعا - قال أبو عمر معناه عندي أن يقرأ به في غير الصلاة وإنما ذكرنا ذلك عن مالك تفسيرا لمعنى الحديث وإنما لم تجز القراءة به في الصلاة لأن ما عدا مصحف عثمان فلا يقطع عليه وإنما يجري مجرى السنن التي نقلها الآحاد لكن لا يقدم أحد على القطع في رده وقد روى عيسى عن ابن القاسم في المصاحف بقراءة ابن مسعود قال أرى أن يمنع الإمام من بيعه ويضرب من قرأ به ويمنع ذلك وقد قال مالك من قرأ في صلاته بقراءة ابن مسعود أو غيره من الصحابة مما يخالف المصحف لم يصل وراءه وعلماء المسلمين مجمعون على ذلك إلا قوم شذوا لا يعرج عليهم منهم الأعمش سليمان بن مهران وهذا كله يدلك على أن السبعة الأحرف التي أشير إليها في الحديث ليس بأيدي الناس منها إلا حرف زيد بن ثابت الذي جمع عليه عثمان المصحف
[xliv] . [ص:274] قال: فإذ كان الله لرأفته بخلقه أنزل كتابه على سبعة أحرف، معرفة منه بأن الحفظ قد يزل، ليحل لهم قراءته وإن اختلف اللفظ فيه، ما لم يكن في اختلافهم إحالة معنى: كان ما سوى كتاب الله أولى أن يجوز فيه اختلاف اللفظ ما لم يحل معناه. وكل ما لم يكن فيه حكم، فاختلاف اللفظ فيه لا يحيل معناه. [ص:275] وقد قال بعض التابعين: لقيت أناسا من أصحاب رسول الله، فاجتمعوا في المعنى واختلفوا علي في اللفظ، فقلت لبعضهم ذلك، فقال: لا بأس ما لم يحيل المعنى.
[xlv] . باب في التشهد
حدثنا الربيع قال: أخبرنا الشافعي، أخبرنا الثقة، عن الليث بن سعد، عن أبي الزبير، عن سعيد، وطاوس، عن ابن عباس قال: " كان النبي صلى الله عليه وسلم يعلمنا التشهد كما يعلمنا السورة من القرآن، فكان يقول: التحيات المباركات الصلوات الطيبات لله، سلام عليك أيها النبي ورحمة الله وبركاته، سلام علينا وعلى عباد الله الصالحين، أشهد أن لا إله إلا الله، وأن محمدا رسول الله " قال الربيع: هذا حدثنا به يحيى بن حسان. قال الشافعي: وقد روى أيمن بن نابل بإسناد له، عن جابر، عن النبي عليه السلام تشهدا يخالف هذا في بعض حروفه. وروى البصريون عن أبي موسى عن النبي عليه السلام حديثا يخالفهما في بعض حروفهما. وروى الكوفيون عن ابن مسعود في التشهد حديثا يخالفها كلها في بعض حروفها، فهي مشتبهة متقاربة، واحتمل أن تكون كلها ثابتة، وأن يكون رسول الله يعلم الجماعة والمنفردين التشهد، فيحفظ أحدهم على لفظ، ويحفظ الآخر على لفظ يخالفه، لا يختلفان في معنى أنه إنما يريد به تعظيم الله جل ثناؤه وذكره، والتشهد والصلاة على النبي، فيقر النبي كلا على ما حفظ، وإن زاد بعضهم على بعض، أو لفظها بغير لفظه؛ لأنه ذكر. وقد اختلف بعض أصحاب النبي في بعض لفظ القرآن عند رسول الله، ولم يختلفوا في معناه فأقرهم. وقال: «هكذا أنزل، إن هذا القرآن أنزل على سبعة أحرف، فاقرءوا ما تيسر منه» ، فما سوى القرآن من الذكر أولى أن يتسع هذا فيه، إذا لم يختلف المعنى. قال: وليس لأحد أن يعمد أن يكف عن قراءة حرف من القرآن إلا بنسيان، وهذا في التشهد وفي جميع الذكر أخف، وإنما قلنا بالتشهد الذي روي عن ابن عباس؛ لأنه أتمها، وأن فيه زيادة على بعضها؛ المباركات.
[xlvi] . . البته منحصر به این افراد نیست؛ بلکه اینها مشاهیر آن زماناند؛ وگرنه دیگرانی هم بودهاند مانند عبدالله بن مبارک بن واضح (۱۱۸-۱۸۱):
أخبرنا محمد بن أحمد بن يعقوب، أنا محمد بن نعيم الضبي , قال: سمعت أبا الحسن أحمد بن محمد العنزي يقول: سمعت عثمان بن سعيد الدارمي , يقول: سمعت نعيم بن حماد , يقول " ما رأيت ابن المبارك يقول قط: حدثنا , كأنه يرى أخبرنا أوسع , وكان لا يرد على أحد حرفا إذا قرأ " (الكفاية في علم الرواية للخطيب البغدادي (ص285)
[xlvii] . ذهب ابوحنیفه الی جواز قرائه القرآن فی الصلاه بالفارسیه و بأی لسان آخر لقول الله ... و لقول النبی لت القرآن نزل علی سبعه احرف.
[xlviii] . و" الأثيم" الفاجر، قاله أبو الدرداء. وكذلك قرأ هو وابن مسعود. وقال همام بن الحارث: كان أبو الدرداء يقرئ رجلا" إن شجرة الزقوم طعام الأثيم" والرجل يقول: طعام اليتيم، فلما لم يفهم قال له:" طعام الفاجر". قال أبو بكر الأنباري: حدثني أبي قال حدثنا نصر قال حدثنا أبو عبيد قال حدثنا نعيم بن حماد عن عبد العزيز بن محمد عن ابن عجلان عن عون بن عبد الله بن عتبة بن مسعود قال: علم عبد الله بن مسعود رجلا" إن شجرة الزقوم. طعام الأثيم" فقال الرجل: طعام اليتيم، فأعاد عليه عبد الله الصواب وأعاد الرجل الخطأ، فلما رأى عبد الله أن لسان الرجل لا يستقيم على الصواب قال له: أما تحسن أن تقول طعام الفاجر؟ قال بلى، قال فافعل. ولا حجة في هذا للجهال من أهل الزيغ، أنه يجوز إبدال الحرف من القرآن بغيره، لأن ذلك إنما كان من عبد الله تقريبا للمتعلم، وتوطئة منه له للرجوع إلى الصواب، واستعمال الحق والتكلم بالحرف على إنزال الله وحكاية رسول الله صلى الله عليه وسلم. وقال الزمخشري:" وبهذا يستدل على أن إبدال كلمة مكان كلمة جائز إذا كانت مؤدية معناها. ومنه أجاز أبو حنيفة القراءة بالفارسية على شريطة، وهي أن يؤدي القارئ المعاني على كمالها من غير أن يخرم منها شيئا. قالوا: وهذه الشريطة تشهد أنها إجازة كلا إجازة، لأن في كلام العرب خصوصا في القرآن الذي هو معجز بفصاحته وغرابة نظمه وأساليبه، من لطائف المعاني والأغراض ما لا يستقل بأدائه لسان من فارسية وغيرها، وما كان أبو حنيفة رحمه الله يحسن الفارسية، فلم يكن ذلك منه عن تحقق وتبصر. وروى علي بن الجعد عن أبي يوسف عن أبي حنيفة مثل قول صاحبيه في إنكار القراءة بالفارسية".
[xlix] . وذهب آخرون فيما ذكر لنا ابن أبي عمران إلى أن معنى سبعة أحرف سبع لغات ; لأنه قد ذكر في القرآن غير شيء بلغات مختلفة من لغات العرب , ومنه ما ذكر بما ليس من لغاتهم غير أنه عرب فدخل في لغتهم، مثل {طور سينين} [التين: 2] ، فأنزل القرآن على تلك الأحرف كلها، بعضه على هذا الحرف، وبعضه على الحرف الآخر، فقيل: أنزل القرآن على سبعة أحرف، أي أنزل القرآن كله على تلك السبعة الأحرف. قال أبو جعفر: فتأملنا نحن هذا الباب لنقف على حقيقة الأمر [ص:117] فيه إن شاء الله، فوجدنا الله عز وجل قد قال في كتابه: {وما أرسلنا من رسول إلا بلسان قومه ليبين لهم} [إبراهيم: 4] . فأعلمنا الله أن الرسل إنما تبعث بألسن قومها، لا بألسن سواها، وعقلنا بذلك أن اللسان الذي بعث .... فعقلنا بذلك أن قومه الذين بعثه الله عز وجل بلسانهم هم قريش دون من سواهم، وكان صلى الله عليه وسلم يقرأ ما ينزل عليه من القرآن باللسان الذي ذكرنا على أهل ذلك اللسان وعلى من سواهم من الناس من أهل الألسن العربية التي تخالف ذلك اللسان وعلى من سواهم ممن ليس من العرب ممن دخل في دينه كسلمان الفارسي، وكمن سواه ممن صحبه وآمن به وصدقه، وكان أهل لسانه أميين لا يكتبون إلا القليل [ص:118] منهم كتابا ضعيفا , وكان يشق عليهم حفظ ما يقرؤه عليهم بحروفه التي يقرؤه بها عليهم، ولا يتهيأ لهم كتاب ذلك وتحفظهم إياه ; لما عليهم في ذلك من المشقة. وإذا كان أهل لسانه في ذلك كما ذكرنا كان من ليس من أهل لسانه من بعد أخذ ذلك عنه بحروفه أوكد , وكان عذرهم في ذلك أبسط ; لأن من كان على لغة من اللغات ثم أراد أن يتحول عنها إلى غيرها من اللغات لم يتهيأ ذلك له إلا بالرياضة الشديدة والمشقة الغليظة، وكانوا يحتاجون إلى حفظ ما قد تلاه عليهم صلى الله عليه وسلم مما أنزله الله عز وجل عليه من القرآن ; ليقرءوه في صلاتهم، وليعلموا به شرائع دينهم، فوسع عليهم في ذلك أن يتلوه بمعانيه , وإن خالفت ألفاظهم التي يتلونه بها ألفاظ نبيهم صلى الله عليه وسلم التي قرأه بها عليهم، فوسع لهم في ذلك بما ذكرنا، والدليل على ما وصفنا من ذلك أن عمر بن الخطاب وهشام بن حكيم بن حزام رضي الله عنهما، وهما قرشيان، لسانهما لسان رسول الله صلى الله عليه وسلم الذي به نزل القرآن عليه، قد كانا اختلفا فيما قرأ به سورة الفرقان حتى قرآها على رسول النبي الله عليه وسلم، فكان من قوله لهما ما قد روي في حديث يعود إلى عمر بن الخطاب رضي الله عنه.
[l] . قال أبو جعفر: فكان في هذا الحديث ما قد دل على أن السبعة الأحرف هي السبعة التي ذكرنا , وأنها مما لا يختلف معانيها , وإن اختلفت الألفاظ التي يتلفظ بها وأن ذلك كان توسعة من الله عز وجل عليهم لضرورتهم إلى ذلك وحاجتهم إليه , وإن كان الذي نزل على النبي صلى الله عليه وسلم إنما نزل بألفاظ واحدة. ومن ذلك ما قد روي عن ابن عباس رضي الله عنهما، مما قد حمله ابن شهاب على المعنى الذي حملناه نحن عليه.
حدثنا يونس قال: أنبأنا ابن وهب قال: أخبرني يونس بن يزيد، عن ابن شهاب قال: حدثني عبيد الله بن عبد الله، أن ابن عباس رضي الله عنهما حدثه، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: " أقرأني جبريل صلى الله عليه وسلم على حرف واحد، فراجعته، فلم أزل أستزيده فيزيدني حتى انتهى إلى سبعة أحرف ".
قال ابن شهاب: بلغني أن تلك السبعة الأحرف إنما تكون في [ص:125] الأمر الذي يكون واحدا لا يختلف في حلال ولا حرام. قال أبو جعفر: وكانت هذه السبعة للناس في هذه الحروف في عجزهم عن أخذ القرآن على غيرها مما لا يقدرون عليه، لما قد تقدم ذكرنا له في هذا الباب، وكانوا على ذلك حتى كثر من يكتب منهم , وحتى عادت لغاتهم إلى لسان رسول الله صلى الله عليه وسلم، فقرءوا بذلك على تحفظ القرآن بألفاظه التي نزل بها، فلم يسعهم حينئذ أن يقرأوه بخلافها، وبان بما ذكرنا أن تلك السبعة الأحرف إنما كانت في وقت خاص لضرورة دعت إلى ذلك، ثم ارتفعت تلك الضرورة، فارتفع حكم هذه السبعة الأحرف، وعاد ما يقرأ به القرآن إلى حرف واحد. وقد روي من حديث أبي في المعنى الذي ذكرنا ما فيه زيادة على حديثه الذي رويناه قبل هذا
[li]. وَأَخْبَرَنَا أَبُو زَكَرِيَّا بْنُ أَبِي إِسْحَاقَ، نا أَبُو بَكْرِ بْنُ دَارِمٍ، بِالْكُوفَةِ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ مُوسَى بْنِ إِسْحَاقَ، ثنا عُبَيْدُ يَعِيشَ، ثنا أَبُو بَكْرِ بْنُ عَيَّاشٍ، عَنْ هِشَامٍ، عَنِ ابْنِ سِيرِينَ، عَنْ عُبَيْدَةَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: " نَزَلَ الْقُرْآنُ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ فَهُوَ كَقَوْلِكِ: أَعْجِلْ أَسْرِعْ "، وَرَوَاهُ سُفْيَانُ، وَشُعْبَةُ، عَنِ الْأَعْمَشِ، وَزَادَ فِيهِ: وَأَقْبِلْ، وَذَهَبَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ مِنْهُمْ مِنَ الْمُتَأَخِّرِينَ أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ خُزَيْمَةَ إِلَى أَنَّ الْمُرَادَ بِذَلِكَ أَنْ يَقُولَ: «عَلِيمًا حَكِيمًا»، «غَفُورًا رَحِيمًا»، «سَمِيعًا بَصِيرًا» مَا هُوَ مِنْ أَسَامِي الرَّبِّ عَزَّ وَجَلَّ فَلَا بَأْسَ أَنْ يَقُولَ أَحَدُهُمَا بَدَلَ الْآخَرِ مَا لَمْ يَخْتِمْ آيَةَ رَحْمَةٍ بِآيَةِ عَذَابٍ، أَوْ آيَةَ عَذَابٍ بِآيَةِ رَحْمَةَ.
[lii] . أخبرنا محمدُ بنُ عبدِ الله الأصبهانيُّ المقرئُ، قال: أخبرنا أبو عليٍّ الحسنُ بنُ صافي الصَّفَّارُ، أنَّ عبدَ الله بنَ سليمانَ حدَّثهم، قال: حدَّثنا أبو الطَّاهرِ، قال: سألتُ سفيانَ بنَ عُيينةَ عن اختلافِ قراءةِ المدَنيِّين والعِرَاقيِّينَ، هل تدخُلُ في السبعةِ الأحرفِ؟ فقال: لا، وإنَّما السبعةُ الأحرفِ كقولهم: هلمَّ، أقبلْ، تعالَ. أيَّ ذلك قُلْتَ أجْزَاكَ. قال أبو الطَّاهرِ: وقاله ابنُ وَهْب.
قال أبو بكرٍ محمدُ بنُ عبدِ الله الأصبهانيُّ المقرئُ: ومعنَى قولِ سفيانَ هذا أنَّ اختلافَ العراقيِّينَ والمدَنِيِّينَ راجع إلى حرفٍ واحدٍ من الأحرفِ السبعةِ. وبه قال محمدُ بنُ جريرٍ الطَّبريُّ.
[liii] . المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (المتوفى: 463هـ)
وهذا كله يدلك على أن السبعة الأحرف التي أشير إليها في الحديث ليس بأيدي الناس منها إلا حرف زيد بن ثابت الذي جمع عليه عثمان المصحف حدثنا عبد الله بن محمد بن أسد وخلف بن القاسم بن سهل قال أنبأنا محمد بن عبد الله الأصبهاني المقرىء قال حدثنا أبو علي الأصبهاني المقرىء قال حدثنا أبو علي الحسين بن صافي الصفار أن عبد الله بن سليمان حدثهم قال حدثنا أبو الطاهر قال سألت سفيان بن عيينة عن اختلاف قراءة المدنيين والعراقيين هل تدخل في السبعة الأحرف فقال لا وإنما السبعة الأحرف كقولهم هلم أقبل تعالى أي ذلك قلت أجزاك قال أبو الطاهر وقاله ابن وهب قال أبو بكر محمد بن عبد الله الأصبهاني المقرىء ومعنى قول سفيان هذا أن اختلاف العراقيين والمدنيين راجع إلى حرف واحد من الأحرف السبعة وبه قال محمد بن جرير الطبري
[liv] . المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (المتوفى: 463هـ)
فهذا معنى السبعة الأحرف المذكورة في الأحاديث عند جمهور أهل الفقه والحديث ومصحف عثمان (رضي الله عنه) الذي بأيدي الناس هو منها حرف واحد
ذكر بن أبي داود قال حدثنا أبو الطاهر قال سألت سفيان بن عيينة عن اختلاف قراءات المدنيين والعراقيين اليوم هل تدخل في الأحرف السبعة فقال لا إنما السبعة الأحرف كقولك أقبل هلم تعالى أي ذلك قلت أجزأك
قال أبو الطاهر وقاله بن وهب وبه قال محمد بن جرير الطبري
[lv] . المؤلف : أبو القاسم شهاب الدين عبد الرحمن بن إسماعيل بن إبراهيم المقدسي الدمشقي المعروف بأبي شامة (المتوفى : 665هـ)
"قال أبو بكر محمد بن عبد الله الأصبهاني (3) المقرئ: أخبرنا أبو علي الحسن بن صافي الصفار أن عبد الله بن سليمان حدثهم قال: حدثنا أبو الطاهر قال: سألت سفيان بن عيينة عن اختلاف قراءة المدنيين والعراقيين، هل تدخل في السبعة الأحرف؟ فقال: لا، وإنما السبعة الأحرف كقولهم هلم، أقبل، تعال، أي ذلك قلت أجزاك. قال أبو الطاهر: وقاله ابن وهب. قال أبو بكر الأصبهاني: ومعنى قول سفيان هذا أن اختلاف العراقيين والمدنيين راجع إلى حرف واحد من الأحرف السبعة، وبه قال محمد بن جرير الطبري" .
تعلیقه: (3) هو المعروف بابن أشتة، أستاذ كبير وعالم بالقراءات والعربية، له مؤلفات، منها "المفيد" في شواذ القراءات، توفي سنة 360هـ "غاية النهاية 2، ص184".
[lvi] . المؤلف: أحمد بن علي بن عبد القادر، أبو العباس الحسيني العبيدي، تقي الدين المقريزي (المتوفى: 845هـ)
وهذا كله يدلك على أن السبعة الأحرف التي أشير إليها في الحديث ليس بأيدي الناس منها إلا حرف زيد ابن ثابت الّذي جمع عليه عثمان المصاحف.
وذكر من حديث محمد بن عبد اللَّه الأصبهاني المقرئ، حدثنا أبو علي الحسن ابن صافي الصفّار، أن عبد اللَّه بن سليمان قال: حدثنا أبو الظاهر قال: سألت سفيان بن عيينة عن الاختلاف في قراءة المدنيين والعراقيين، هل تدخل في السبعة الأحرف فقال: لا، وإنما السبعة الأحرف: كقولهم: أقبل، تعال، أي ذلك قلت أجزأك، قال أبو الطاهر: وقاله ابن وهب.
قال أبو بكر بن عبد اللَّه الأصبهاني المقرئ: ومعنى سفيان هذا: إن اختلاف العراقيين والمدنيين راجع إلى حرف واحد من الأحرف السبعة، وبه قال محمد بن جرير الطبري.
[lvii] . المؤلف: أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفى: 852هـ)
قال أبو شامة: و قد اختلف السلف في الأحرف السبعة التي نزل بها القرآن هل هي مجموعة في المصحف الذي بأيدي الناس اليوم أو ليس فيه إلا حرف واحد منها؟ مال ابن الباقلاني الى الأول، و صرح الطبري و جماعة بالثاني و هو المعتمد. وقد أخرج بن أبي داود في المصاحف عن أبي الطاهر بن أبي السرح قال سألت بن عيينة عن اختلاف قراءة المدنيين والعراقيين هل هي الأحرف السبعة قال لا وإنما الأحرف السبعة مثل هلم وتعال وأقبل أي ذلك قلت أجزأك قال وقال لي بن وهب مثله والحق أن الذي جمع في المصحف هو المتفق على إنزاله المقطوع به المكتوب بأمر النبي صلى الله عليه وسلم وفيه بعض ما اختلف فيه الأحرف السبعة لا جميعها كما وقع في المصحف المكي تجري من تحتها الأنهار في آخر براءة وفي غيره بحذف من وكذا ما وقع من اختلاف مصاحف الأمصار من عدة واوات ثابتة في بعضها دون بعض وعدة ها آت وعدة لا مات ونحو ذلك وهو محمول على أنه نزل بالأمرين معا وأمر النبي صلى الله عليه وسلم بكتابته لشخصين أو أعلم بذلك شخصا واحدا وأمره بإثباتهما على الوجهين وما عدا ذلك من القراءات مما لا يوافق الرسم فهو مما كانت القراءة جوزت به توسعة على الناس وتسهيلا فلما آل الحال إلى ما وقع من الاختلاف في زمن عثمان وكفر بعضهم بعضا اختاروا الاقتصار علىاللفظ المأذون في كتابته وتركوا الباقي قال الطبري وصار ما اتفق عليه الصحابة من الاقتصار كمن اقتصر مما خير فيه على خصلة واحدة لأن أمرهم بالقراءة على الأوجه المذكورة لم يكن على سبيل الإيجاب بل على سبيل الرخصة قلت ويدل عليه قوله صلى الله عليه وسلم في حديث الباب فاقرءوا ما تيسر منه وقد قرر الطبري ذلك تقريرا أطنب فيه ووهى من قال بخلافه ووافقه على ذلك جماعة منهم أبو العباس بن عمار في شرح الهداية وقال أصح ما عليه الحذاق أن الذي يقرأ الآن بعض الحروف السبعة المأذون في قراءتها لا كلها وضابطه ما وافق رسم المصحف فأما ما خالفه مثل أن تبتغوا فضلا من ربكم في مواسم الحج ومثل إذا جاء فتح الله والنصر فهو من تلك القراءات التي تركت إن صح السند بها ولا يكفي صحة سندها في إثبات كونها قرآنا ولا سيما والكثير منها مما يحتمل أن يكون من التأويل الذي قرن إلى التنزيل فصار يظن أنه منه
قد أخرج بن أَبِي دَاوُدَ فِي الْمَصَاحِفِ عَنْ أَبِي الطَّاهِرِ بن أبي السَّرْح قَالَ سَأَلت بن عُيَيْنَةَ عَنِ اخْتِلَافِ قِرَاءَةِ الْمَدَنِيِّينَ وَالْعِرَاقِيِّينَ هَلْ هِيَ الْأَحْرُفُ السَّبْعَةُ قَالَ لَا وَإِنَّمَا الْأَحْرُفُ السَّبْعَةُ مِثْلُ هَلُمَّ وَتَعَالَ وَأَقْبِلْ أَيَّ ذَلِكَ قلت أجزأك قَالَ وَقَالَ لي بن وَهْبٍ مِثْلَهُ).
[lviii] . 20- حدثني محمد بن عبد الله بن أبي مخلد الواسطي، ويونس بن عبد الأعلى الصدفي، قالا حدثنا سفيان بن عيينة، عن عبيد الله، أخبره أبوه: أن أم أيوب أخبرته أن النبي صلى الله عليه وسلم قال: أنزل القرآن على سبعة أحرف، أيها قرأت أصبت (1) .
تعلیقة (1) الحديث 20- رواه أحمد في المسند (6: 433، 462-463 من طبعة الحلبي) ، عن سفيان بن عيينة، بهذا الإسناد. ونقله ابن كثير في فضائل القرآن: 64 عن المسند، وقال: "وهذا إسناد صحيح، ولم يخرجه أحد من أصحاب الكتب الستة". ونقله الهيثمي في مجمع الزوائد 7: 154، وقال: "رواه الطبراني، ورجاله ثقات". فقصر إذ لم ينسبه للمسند أولا. ولفظ المسند "أيها قرأت أجزأك". ولفظ الطبراني موافق للفظ الطبري هنا. و"عبيد الله"، في الإسناد: هو عبيد الله بن أبي يزيد المكي، وهو ثقة معروف. وأبوه "أبو يزيد المكي": ذكره ابن حبان في الثقات. وسيأتي الحديث مكررا، برقمي: 23، 24.
[lix] . قَالَ كَثِيرٌ مِنْ عُلَمَائِنَا كَالدَّاوُدِيِّ وَابْنِ أَبِي صُفْرَةَ وَغَيْرِهِمَا: هَذِهِ الْقِرَاءَاتُ السَّبْعُ الَّتِي تُنْسَبُ لِهَؤُلَاءِ الْقُرَّاءِ السَّبْعَةِ، لَيْسَتْ هِيَ الْأَحْرُفَ السَّبْعَةَ الَّتِي اتَّسَعَتِ الصَّحَابَةُ فِي الْقِرَاءَةِ بِهَا، وَإِنَّمَا هِيَ رَاجِعَةٌ إِلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ مِنْ تِلْكَ السَّبْعَةِ، وَهُوَ الَّذِي جَمَعَ عَلَيْهِ عُثْمَانُ الْمُصْحَفَ، ذَكَرَهُ ابْنُ النَّحَّاسِ وَغَيْرُهُ.
[lx] . وَلَمَّا خَصَّ اللَّهُ تَعَالَى بِحِفْظِهِ مَنْ شَاءَ مِنْ أَهْلِهِ أَقَامَ لَهُ أَئِمَّةً ثِقَاتٍ تَجَرَّدُوا لِتَصْحِيحِهِ وَبَذَلُوا أَنْفُسَهُمْ فِي إِتْقَانِهِ وَتَلَقَّوْهُ مِنَ النَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - حَرْفًا حَرْفًا، لَمْ يُهْمِلُوا مِنْهُ حَرَكَةً وَلَا سُكُونًا وَلَا إِثْبَاتًا وَلَا حَذْفًا، وَلَا دَخَلَ عَلَيْهِمْ فِي شَيْءٍ مِنْهُ شَكٌّ وَلَا وَهْمٌ، وَكَانَ مِنْهُمْ مَنْ حَفِظَهُ كُلَّهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ حَفِظَ أَكْثَرَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ حَفِظَ بَعْضَهُ، كُلُّ ذَلِكَ فِي زَمَنِ النَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ -. وَقَدْ ذَكَرَ الْإِمَامُ أَبُو عُبَيْدٍ الْقَاسِمُ بْنُ سَلَّامٍ فِي أَوَّلِ كِتَابِهِ فِي الْقِرَاءَاتِ: مَنْ نُقِلَ عَنْهُمْ شَيْءٌ مِنْ وُجُوهِ الْقِرَاءَةِ مِنَ الصَّحَابَةِ وَغَيْرِهِمْ، فَذَكَرَ مِنَ الصَّحَابَةِ أَبَا بَكْرٍ، وَعُمَرَ، وَعُثْمَانَ، وَعَلِيًّا، وَطَلْحَةَ، وَسَعْدًا، وَابْنَ مَسْعُودٍ، وَحُذَيْفَةَ، وَسَالِمًا، وَأَبَا هُرَيْرَةَ، وَابْنَ عُمَرَ، وَابْنَ عَبَّاسٍ، وَعَمْرَو بْنَ الْعَاصِ، وَابْنَهُ عَبْدَ اللَّهِ، وَمُعَاوِيَةَ، وَابْنَ الزُّبَيْرِ، وَعَبْدَ اللَّهِ بْنَ السَّائِبِ، وَعَائِشَةَ، وَحَفْصَةَ، وَأُمَّ سَلَمَةَ، وَهَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ، وَذَكَرَ مِنَ الْأَنْصَارِ أُبَيَّ بْنَ كَعْبٍ، وَمُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ، وَأَبَا الدَّرْدَاءِ، وَزَيْدَ بْنَ ثَابِتٍ، وَأَبَا زَيْدٍ، وَمُجَمِّعَ بْنَ جَارِيَةَ، وَأَنَسَ بْنَ مَالِكٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَجْمَعِينَ.
[lxi] . أخبرنا أبو معاوية الضرير، أخبرنا الأعمش عن أبي ظبيان عن ابن عبّاس قال: أيّ القراءَتَين تعُدّون أوْلى؟ قال: قلنا قراءة عبد الله! فقال: إنّ رسول الله، - صلى الله عليه وسلم -، كان يُعْرَضُ عليه القرآنُ في كلّ رمضان مرّةً إلّا العام الّذى قُبض فيه فإنّه عُرض عليه مرّتين، فحضره عبدُ الله بن مسعود فشهد ما نسخ منه وما بُدّل.
أخبرنا يحيَى بن عيسى الرّمْليّ عن سفيان عن الاُعمش عن أبي الضّحَى عن مسرُوق قال: قال عبد الله ما أُنزلت سورةٌ إلّا وأنا أعلمُ فيما نزلت، ولو أعلم أنّ أحدًا أعلمُ منى بكتاب الله تَبلغه الإبلُ أو المطايا لأتَيْتُه.
أخبرنا أبو معاوية الضرير، أخبرنا الأعمش عن إبراهيم قال: قال عبدُ الله: أخذتُ من فِي رسول الله، - صلى الله عليه وسلم -، بضْعًا وسبعين سورة.
أخبرنا وهب بن جرير بن حازم قال: أخبرنا شعبة عن إبراهيم بن مهاجر عن إبراهيم عن عبد الله وأخبرنا الفضل بن دُكين أبو نُعيم، أخبرنا أبو الأحوص عن سعيد بن مسروق عن أبي الضّحَى عن عبد الله قال: قال لي رسول الله، - صلى الله عليه وسلم -: اقرأ عليّ: فقلت: كيف أقرأ عليك وعليك أُنزلَ؟ قال: إنّى أُحبّ! وقال وهب في حديثه: إنّى أشتهى أن أسمعه من غيرى! قال: فقرأتُ عليه سورة النساء حتى إذا بلغتُ: {فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا} [سورة النساء: 41]: قال أبو نُعيم في حديثه: فقال لي حسْبُك! وقالا جميعًا: فنظرتُ إليه وقد اغْرَوْرَقَتْ عَيْنَا النّبيّ، - صلى الله عليه وسلم -، وقال: مَنْ سَرّه أن يقرأ القرآن غَضًّا كما نزل فَلْيَقْرأهُ قَراءةَ ابن أمّ عبد.
[lxii] . أخبرنا عفّان بن مسلم، أخبرنا عبد الواحد بن زياد، أخبرنا سليمان الأعمش عن شقيق بن سلمه قال: خطبَنا عبد الله بن مسعود حين أُمر في المصاحف بما أُمر، قال فذكر الغلول فقال: إنّه مَنْ يَغُلَّ يَأتِ بمَا غَلّ يَوْمَ القِيَامَةِ، فغَلّوا المصاحفَ، فلأن أقرأ عَلى قِراءَةِ مَنْ أحِبّ أحَبّ إليّ منْ أن أقرَأ على قراءة زيد بن ثابت، فوَالّذى لا إلهَ غيره لقد أخذتُ من في رسول الله، - صلى الله عليه وسلم -، بضعًا وسبعين سورة، وزيد بن ثابت غلام له ذؤابتان يلعب مع الغلمان. ثمّ قال: والّذى لا إله غيره لو أعلم أحدًا أعلم بكتاب الله منّى تبلغه الإبلُ لأتَيْتُه. قال: ثمّ ذهب عبدُ الله قال فقال شقيق: فقعدت في الحِلَق وفيهم أصحاب رسول الله، - صلى الله عليه وسلم -، وغيرهم فما سمعتُ أحدًا رَدّ عليه ما قال»
[lxiii] . حَدَّثَنا عَبْدُ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ قَالَ: وَأَخْبَرَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَسْعُودٍ كَرِهَ لِزَيْدِ بْنِ ثَابِتٍ نَسْخَ الْمَصَاحِفِ فَقَالَ: " يَا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِينَ، أُعْزَلُ عَنْ نَسْخِ [كِتَابِ] الْمَصَاحِفِ وَتَوَلَّاهَا رَجُلٌ، وَاللَّهِ لَقَدْ أَسْلَمْتُ وَإِنَّهُ لَفِي صُلْبِ أَبِيهِ كَافِرًا [يُرِيدُ زَيْدَ [ص:81] بْنَ ثَابِتٍ] . وَكَذَلِكَ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ: يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ أَوْ يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ اكْتُمُوا الْمَصَاحِفَ الَّتِي عِنْدَكُمْ، وَغُلُّوهَا فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ: {وَمَنْ يَغْلُلْ} [سورة: آل عمران، آية رقم: 161] يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَالْقُوا اللَّهَ بِالْمَصَاحِفِ قَالَ الزُّهْرِيُّ: فَبَلَغَنِي أَنَّ ذَلِكَ: كَرِهَ مِنْ مَقَالَةِ ابْنِ مَسْعُودٍ رِجَالٌ أَفَاضِلُ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ [قَالَ ابْنُ أَبِي دَاوُدَ: عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ بَدْرِيٌّ وَذَاكَ لَيْسَ هُوَ بِبَدْرِيٍّ، وَإِنَّمَا وَلَّوْهُ لِأَنَّهُ كَاتِبُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ]
[lxiv] . حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ ثَابِتٍ ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ ، عَنْ خُمَيْرِ بْنِ مَالِكٍ ، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ مَسْعُودٍ ، يَقُولُ: «إِنِّي غَالٌّ مُصْحَفِي، فَمَنِ اسْتَطَاعَ أَنْ يَغُلَّ مُصْحَفًا فَلْيَفْعَلْ، فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ قَالَ {وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ} وَلَقَدْ أَخَذْتُ مِنْ فِي رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سَبْعِينَ سُورَةً، وَإِنَّ زَيْدَ بْنَ ثَابِتٍ لَصَبِيٌّ مِنَ الصِّبْيَانِ، فَأَنَا أَدَعُ مَا أَخَذْتُ مِنْ فِي رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ»
[lxv] . أَخْبَرَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ. أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ زِيَادٍ. أَخْبَرَنَا سُلَيْمَانُ الأَعْمَشُ عَنْ شَقِيقِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: خَطَبَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ حِينَ أُمِرَ فِي الْمَصَاحِفِ بِمَا أُمِرَ. قَالَ فَذَكَرَ الْغُلُولَ فَقَالَ: إِنَّهُ مَنْ يَغُلَّ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. فَغَلَّوُا الْمَصَاحِفَ. فَلأَنْ أَقْرَأَ عَلَى قِرَاءَةِ مَنْ أُحِبُّ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْرَأَ عَلَى قِرَاءَةِ زَيْدِ بْنِ ثابت. فو الذي لا إِلَهَ غَيْرُهُ لَقَدْ أَخَذْتُ مِنْ فِيِّ رَسُولِ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - بِضْعًا وَسَبْعِينَ سُورَةً. وَزَيْدُ بْنُ ثَابِتٍ غُلامٌ لَهُ ذُؤَابَتَانِ يَلْعَبُ مَعَ الْغِلْمَانِ. ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِي لا إِلَهَ غَيْرُهُ لَوْ أَعْلَمُ أَحَدًا أَعْلَمَ بِكِتَابِ اللَّهِ مِنِّي تَبْلُغُهُ الإِبِلُ لأَتَيْتُهُ. قَالَ: ثُمَّ ذَهَبَ عَبْدُ اللَّهِ قَالَ فَقَالَ شَقِيقٌ: فَقَعَدْتُ فِي الْحِلَقِ وَفِيهِمْ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - وَغَيْرُهُمْ فَمَا سَمِعْتُ أَحَدًا رَدَّ عَلَيْهِ مَا قَالَ
[lxvi] . أخبرنا ابن علان، وغيره كتابة، أن حنبل بن عبد الله أخبرهم، قال: أنبأنا ابن الحصين، حدثنا ابن المذهب، أنبأنا القطيعي، حدثنا عبد الله بن أحمد، حدثني أبي، حدثنا الأسود بن عامر، أنبأنا إسرائيل، عن أبي إسحاق، عن خمير بن مالك، قال: أمر بالمصاحف أن تغير، فقال ابن مسعود: من استطاع منكم أن يغل مصحفه فليغله، فإنه من غل شيئا جاء به يوم القيامة. ثم قال: لقد قرأت من فم رسول الله -صلى الله عليه وسلم- سبعين سورة، أفأترك ما أخذت من في رسول الله -صلى الله عليه وسلم-؟!
أخرجه: أبو داود الطيالسي في (مسنده) ، عن عمرو بن ثابت، عن أبي إسحاق، عن خمير: سمعت ابن مسعود: إني غال مصحفي، ... وذكر الحديث.
إبراهيم بن سعد: عن الزهري، قال: أخبرني عبيد الله بن عبد الله: أن ابن مسعود كره لزيد بن ثابت نسخ المصاحف، وقال: يا معشر المسلمين! أعزل عن نسخ المصاحف، ويولاها رجل، والله لقد أسلمت، وإنه لفي صلب أبيه كافر. يريد زيد بن ثابت. ولذاك يقول عبد الله: يا أهل الكوفة! اكتموا المصاحف التي عندكم وغلوها، فإن الله قال: {ومن يغلل يأت بما غل يوم القيامة} ، فالقوا الله بالمصاحف. قال الزهري: فبلغني أن ذلك كره من مقالة ابن مسعود، كرهه رجال من الصحابة.
أبو يعلى الموصلي: حدثنا سعيد بن أشعث، حدثنا الهيصم بن شداخ: سمعت الأعمش، عن يحيى بن وثاب، عن علقمة، عن عبد الله، قال: عجب للناس وتركهم قراءتي، وأخذهم قراءة زيد، وقد أخذت من في رسول الله -صلى الله عليه وسلم- سبعين سورة، وزيد صاحب ذؤابة، يجيء ويذهب في المدينة.
سعدويه: حدثنا أبو شهاب، عن الأعمش، عن أبي وائل، قال: خطب ابن مسعود على المنبر، فقال: غلوا مصاحفكم، كيف تأمروني أن أقرأ على قراءة زيد، وقد قرأت من في رسول الله -صلى الله عليه وسلم- بضعا وسبعين سورة، وإن زيدا ليأتي مع الغلمان، له ذؤابتان.
قلت: إنما شق على ابن مسعود، لكون عثمان ما قدمه على كتابة المصحف، وقدم في ذلك من يصلح أن يكون ولده، وإنما عدل عنه عثمان لغيبته عنه بالكوفة، ولأن زيدا كان يكتب الوحي لرسول الله -صلى الله عليه وسلم- فهو إمام في الرسم، وابن مسعود فإمام في الأداء، ثم إن زيدا هو الذي ندبه الصديق لكتابة المصحف وجمع القرآن، فهلا عتب على أبي بكر؟ وقد ورد أن ابن مسعود رضي وتابع عثمان ولله الحمد. وفي مصحف ابن مسعود أشياء أظنها نسخت، وأما زيد فكان أحدث القوم بالعرضة الأخيرة التي عرضها النبي -صلى الله عليه وسلم- عام توفي على جبريل.
[lxvii] . ابن مجاهد که این هفت نفر را تثبیت کرد این عبارات را درباره این سه نفر دارد:
أَبُو بكر عَاصِم بن أبي النجُود؛ وَكَانَ أَخذ الْقِرَاءَة عَن أبي عبد الرَّحْمَن وَعرض على زر بن حُبَيْش فِيمَا حَدثنِي بِهِ عبد الله بن مُحَمَّد بن شَاكر قَالَ حَدثنَا يحيى بن آدم قَالَ حَدثنَا أَبُو بكر ابْن عَيَّاش قَالَ قَالَ لي عَاصِم مَا أَقْرَأَنِي أحد حرفا إِلَّا أَبُو عبد الرَّحْمَن السّلمِيّ وَكَانَ أَبُو عبد الرَّحْمَن قد قَرَأَ على عَليّ رَضِي الله تَعَالَى عَنهُ وَكنت أرجع من عِنْد أبي عبد الرَّحْمَن فَأَعْرض على زر بن حُبَيْش وَكَانَ زر قد قَرَأَ على عبد الله ابْن مَسْعُود.
...حَمْزَة بن حبيب الزيات؛ وَكَانَ حَمْزَة مِمَّن تجرد للْقِرَاءَة وَنصب نَفسه لَهَا وَكَانَ ينحو نَحْو أَصْحَاب عبد الله لِأَن قِرَاءَة عبد الله انْتَهَت بِالْكُوفَةِ إِلَى الْأَعْمَش
... قَالَ قلت لِحَمْزَة على من قَرَأت فَقَالَ عَليّ ابْن أبي ليلى وحمران بن أعين قلت فحمران على من قَرَأَ قَالَ على عبيد بن نضيلة الْخُزَاعِيّ وَقَرَأَ عبيد على عَلْقَمَة وَقَرَأَ عَلْقَمَة على عبد الله وَقَرَأَ عبد الله على النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَ [آله و] سلم.
... قَالَ وَقَرَأَ حَمْزَة أَيْضا على سُلَيْمَان بن مهْرَان الْأَعْمَش وَقَرَأَ سُلَيْمَان على يحيى ابْن وثاب وَقَرَأَ يحيى على أَصْحَاب عبد الله وَقَرَأَ يحيى أَيْضا على زر بن حُبَيْش وزر قَرَأَ على عَليّ وَعُثْمَان وَعبد الله رَضِي الله تَعَالَى عَنْهُم
وَقَرَأَ حَمْزَة أَيْضا على جَعْفَر بن مُحَمَّد بن عَليّ بن الْحُسَيْن بن عَليّ بن أبي طَالب وَقَرَأَ جَعْفَر على آبَائِهِ وقرءوا على أهل الْمَدِينَة
وَكَانَ حَمْزَة يعْتَبر قِرَاءَة عبد الله فِيمَا لم يُوَافق خطّ مصحف عُثْمَان بن عَفَّان رَضِي الله تَعَالَى عَنهُ.
... قَالَ سليم بن عِيسَى الْكُوفِي قَرَأَ حَمْزَة على الْأَعْمَش وَابْن أبي ليلى فَمَا كَانَ من قِرَاءَة الْأَعْمَش فَهُوَ عَن ابْن مَسْعُود رَضِي الله تَعَالَى عَنهُ وَمَا كَانَ من قِرَاءَة ابْن أبي ليلى فَهُوَ عَن عَليّ رَضِي الله تَعَالَى عَنهُ. وَلم يُخَالف حَمْزَة الْأَعْمَش فِيمَا وَافق قِرَاءَة زيد ابْن ثَابت الَّتِي جمع عُثْمَان رَضِي الله تَعَالَى عَنهُ النَّاس عَلَيْهَا إِلَّا فِي أحرف يسيرَة. أَخْبرنِي بذلك أَحْمد بن زُهَيْر وَإِدْرِيس بن عبد الْكَرِيم جَمِيعًا عَن خلف عَن سليم.
[lxviii] . وَكَانَ عَليّ بن حَمْزَة الْكسَائي قد قَرَأَ على حَمْزَة وَنظر فِي وُجُوه الْقرَاءَات وَكَانَت الْعَرَبيَّة علمه وصناعته وَاخْتَارَ من قِرَاءَة حَمْزَة وَقِرَاءَة غَيره قِرَاءَة متوسطة غير خَارِجَة عَن آثَار من تقدم من الْأَئِمَّة. وَكَانَ إِمَام النَّاس فِي الْقِرَاءَة فِي عصره وَكَانَ يَأْخُذ النَّاس عَنهُ أَلْفَاظه بقرَاءَته عَلَيْهِم.
[lxix] . وَقَرَأَ كُلُّ أَهْلِ مِصْرٍ بِمَا فِي مُصْحَفِهِمْ، وَتَلَقَّوْا مَا فِيهِ عَنِ الصَّحَابَةِ الَّذِينَ تَلَقَّوْهُ مِنْ فِي رَسُولِ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ -، ثُمَّ قَامُوا بِذَلِكَ مَقَامَ الصَّحَابَةِ الَّذِينَ تَلَقَّوْهُ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ. (فَمِمَّنْ كَانَ بِالْمَدِينَةِ) ابْنُ الْمُسَيَّبِ وَعُرْوَةُ وَسَالِمٌ وَعُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ وَسُلَيْمَانُ وَعَطَاءٌ ابْنَا يَسَارٍ وَمُعَاذُ بْنُ الْحَارِثِ الْمَعْرُوفُ بِمُعَاذٍ الْقَارِئِ، وَعَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ هُرْمُزَ الْأَعْرَجُ وَابْنُ شِهَابٍ الزُّهْرِيُّ وَمُسْلِمُ بْنُ جُنْدُبٍ وَزَيْدُ بْنُ أَسْلَمَ، (وَبِمَكَّةَ) عُبَيْدُ بْنُ عُمَيْرٍ وَعَطَاءٌ وَطَاوُسٌ وَمُجَاهِدٌ وَعِكْرِمَةُ وَابْنُ أَبِي مُلَيْكَةَ، (وَبِالْكُوفَةِ) عَلْقَمَةُ وَالْأَسْوَدُ وَمَسْرُوقٌ وَعُبَيْدَةُ وَعَمْرُو بْنُ شُرَحْبِيلَ وَالْحَارِثُ بْنُ قَيْسٍ وَالرَّبِيعُ بْنُ خُثَيْمٍ وَعَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ وَأَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ السُّلَمِيُّ وَزِرُّ بْنُ حُبَيْشٍ وَعُبَيْدُ بْنُ نُضَيْلَةَ وَأَبُو زُرْعَةَ بْنُ عَمْرِو بْنِ جَرِيرٍ وَسَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ وَإِبْرَاهِيمُ النَّخَعِيُّ وَالشَّعْبِيُّ. (وَبِالْبَصْرَةِ) عَامِرُ بْنُ عَبْدِ قَيْسٍ وَأَبُو الْعَالِيَةِ وَأَبُو رَجَاءٍ وَنَصْرُ بْنُ عَاصِمٍ وَيَحْيَى بْنُ يَعْمُرَ وَمُعَاذٌ وَجَابِرُ بْنُ زَيْدٍ وَالْحَسَنُ وَابْنُ سِيرِينَ وَقَتَادَةُ، (وَبِالشَّامِ) الْمُغِيرَةُ بْنُ أَبِي شِهَابٍ الْمَخْزُومِيُّ صَاحِبُ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ فِي الْقِرَاءَةِ، وَخُلَيْدُ بْنُ سَعْدٍ صَاحِبُ أَبِي الدَّرْدَاءِ. ثُمَّ تَجَرَّدَ قَوْمٌ لِلْقِرَاءَةِ وَالْأَخْذِ، وَاعْتَنَوْا بِضَبْطِ الْقِرَاءَةِ أَتَمَّ عِنَايَةٍ، حَتَّى صَارُوا فِي ذَلِكَ أَئِمَّةً يُقْتَدَى بِهِمْ وَيُرْحَلُ إِلَيْهِمْ وَيُؤْخَذُ عَنْهُمْ، أَجْمَعَ أَهْلُ بَلَدِهِمْ عَلَى تَلَقِّي قِرَاءَتِهِمْ بِالْقَبُولِ، وَلَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْهِمْ فِيهَا اثْنَانِ، وَلِتَصَدِّيهِمْ لِلْقِرَاءَةِ نُسِبَتْ إِلَيْهِمْ، (فَكَانَ بِالْمَدِينَةِ) أَبُو جَعْفَرٍ يَزِيدُ بْنُ الْقَعْقَاعِ، ثُمَّ شَيْبَةُ بْنُ نِصَاحٍ، ثُمَّ نَافِعُ بْنُ أَبِي نُعَيْمٍ، (وَكَانَ بِمَكَّةَ) عَبْدُ اللَّهِ بْنُ كَثِيرٍ وَحُمَيْدُ بْنُ قَيْسٍ الْأَعْرَجُ وَمُحَمَّدُ بْنُ مُحَيْصِنٍ، (وَكَانَ بِالْكُوفَةِ) يَحْيَى بْنُ وَثَّابٍ وَعَاصِمُ بْنُ أَبِي النَّجُودِ وَسُلَيْمَانُ الْأَعْمَشُ، ثُمَّ حَمْزَةُ، ثُمَّ الْكِسَائِيُّ، (وَكَانَ بِالْبَصْرَةِ) عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي إِسْحَاقَ وَعِيسَى بْنُ عُمَرَ وَأَبُو عَمْرِو بْنُ الْعَلَاءِ، ثُمَّ عَاصِمٌ الْجَحْدَرِيُّ، ثُمَّ يَعْقُوبُ الْحَضْرَمِيُّ، (وَكَانَ بِالشَّامِ) عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرٍ وَعَطِيَّةُ بْنُ قَيْسٍ الْكِلَابِيُّ وَإِسْمَاعِيلُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُهَاجِرِ، ثُمَّ يَحْيَى بْنُ الْحَارِثِ الذِّمَارِيُّ، ثُمَّ شُرَيْحُ بْنُ يَزِيدَ الْحَضْرَمِيُّ.
[lxx] . قالوا: وإنما اجتمع الناس على قراءة هؤلاء، واقتدوا بهم فيها لسببين. أحدهما: إنهم تجردوا لقراءة القرآن، واشتدت بذلك عنايتهم مع كثرة علمهم، ومن كان قبلهم، أو في أزمنتهم، ممن نسب إليه القراءة من العلماء، وعدت قراءتهم في الشواذ. لم يتجرد لذلك تجردهم، وكان الغالب على أولئك الفقه، أو الحديث، أو غير ذلك من العلوم. والآخر: إن قراءتهم وجدت مسندة لفظا، أو سماعا، حرفا حرفا، من أول القرآن إلى آخره، مع ما عرف من فضائلهم، وكثرة علمهم بوجوه القرآن.
[lxxi] . وقال مكي بن أبي طالب هذه القراءات التي يقرأ بها اليوم وصحت رواياتها عن الأئمة جزء من الأحرف السبعة التي نزل بها القرآن ثم ساق نحو ما تقدم قال وأما من ظن أن قراءة هؤلاء القراء كنافع وعاصم هي الأحرف السبعة التي في الحديث فقد غلط غلطا عظيما قال ويلزم من هذا أن ما خرج عن قراءة هؤلاء السبعة مما ثبت عن الأئمة غيرهم ووافق خط المصحف أن لا يكون قرآنا وهذا غلط عظيم فإن الذين صنفوا القراءات من الأئمة المتقدمين كأبي عبيد القاسم بن سلام وأبي حاتم السجستاني وأبي جعفر الطبري وإسماعيل بن إسحاق والقاضي قد ذكروا أضعاف هؤلاء
قلت اقتصر أبو عبيدة في كتابه على خمسة عشر رجلا من كل مصر ثلاثة أنفس فذكر من مكة بن كثير وبن محيصن وحميدا الأعرج ومن أهل المدينة أبا جعفر وشيبة ونافعا ومن أهل البصرة أبا عمرو وعيسى بن عمر وعبد الله بنأبي إسحاق ومن أهل الكوفة يحيى بن وثاب وعاصما والأعمش ومن أهل الشام عبد الله بن عامر ويحيى بن الحارث قال وذهب عني اسم الثالث ولم يذكر في الكوفيين حمزة ولا الكسائي بل قال إن جمهور أهل الكوفة بعد الثلاثة صاروا إلى قراءة حمزة ولم يجتمع عليه جماعتهم قال وأما الكسائي فكان يتخير القراءات فأخذ من قراءة الكوفيين بعضا وترك بعضا وقال بعد أن ساق أسماء من نقلت عنه القراءة من الصحابة والتابعين فهؤلاء هم الذين يحكى عنهم عظم القراءة وإن كان الغالب عليهم الفقه والحديث قال ثم قام بعدهم بالقراءات قوم ليست لهم أسنانهم ولا تقدمهم غير أنهم تجردوا للقراءة واشتدت عنايتهم بها وطلبهم لها حتى صاروا بذلك أئمة يقتدي الناس بهم فيها فذكرهم
وذكر أبو حاتم زيادة على عشرين رجلا ولم يذكر فيهم بن عامر ولا حمزة ولا الكسائي وذكر الطبري في كتابه اثنين وعشرين رجلا
قال مكي وكان الناس على رأس المائتين بالبصرة على قراءة أبي عمرو ويعقوب وبالكوف على قراءة حمزة وعاصم وبالشام على قراءة اين عامر وبمكة على قراءة بن كثير وبالمدينة على قراءة نافع واستمروا على ذلك فلما كان على رأس الثلاثمائة أثبت بن مجاهد اسم الكسائي وحذف يعقوب قال والسبب في الاقتصار على السبعة مع أن في أئمة القراء من هو أجل منهم قدرا ومثلهم أكثر من عددهم أن الرواة عن الأئمة كانوا كثيرا جدا فلما تقاصرت الهمم اقتصروا مما يوافق خط المصحف على ما يسهل حفظه وتنضبط القراءة به فنظروا إلى من اشتهر بالثقة والأمانة وطول العمر في ملازمة القراءة والاتفاق على الأخذ عنه فأفردوا من كل مصر إماما واحدا ولم يتركوا مع ذلك نقل ما كان عليه الأئمة غير هؤلاء من القراءات ولا القراءة به كقراءة يعقوب وعاصم الجحدري وأبي جعفر وشيبة وغيرهم قال وممن اختار من القراءات كما اختار الكسائي أبو عبيد وأبو حاتم والمفضل وأبو جعفر الطبري وغيرهم وذلك واضح في تصانيفهم في ذلك وقد صنف بن جبير المكي وكان قبل بن مجاهد كتابا في القراءات فاقتصر على خمسة اختار من كل مصر إماما وإنما اقتصر على ذلك لأن المصاحف التي أرسلها عثمان كانت خمسة إلى هذه الأمصار ويقال إنه وجه بسبعة هذه الخمسة ومصحفا إلى اليمن ومصحفا إلى البحرين لكن لم نسمع لهذين المصحفين خبرا وأراد بن مجاهد وغيره مراعاة عدد المصاحف فاستبدلوا من غير البحرين واليمن قارئين يكمل بهما العدد فصادف ذلك موافقة العدد الذي ورد الخبر بها وهو أن القرآن أنزل على سبعة أحرف فوقع ذلك لمن لم يعرف أصل المسألة ولم يكن له فطنة فظن أن المراد بالقراءات السبع الأحرف السبعة ولا سيما وقد كثر استعمالهم الحرف في موضع القراءة فقالوا قرأ بحرف نافع بحرف بن كثير فتأكد الظن بذلك وليس الأمر كما ظنه والأصل المعتمد عليه عند الأئمة في ذلك أنه الذي يصح سنده في السماع ويستقيم وجهه في العربية ويوافق خط المصحف وربما زاد بعضهم الاتفاق عليه ونعني بالاتفاق كما قال مكي بن أبي طالب ما اتفق عليه قراء المدينة والكوفة ولا سيما إذا اتفق نافع وعاصم قال وربما أرادوا بالاتفاق ما اتفق عليه أهل الحرمين قال وأصح القراءات سندا نافع وعاصم وأفصحها أبو عمرو والكسائي
[lxxii]. مسألة: و لا يجزئ بالتّرجمة و لا بمرادفها من العربيّة و هو مذهب أهل البيت عليهم السّلام، و به قال الشّافعيّ، و أبو يوسف، و محمّد. و قال أبو حنيفة: يجوز ذلك. لنا: أنّه بغير العربيّة ليس بقرآن؛ لقوله تعالى (بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ)». أخبر أنّه أنزل القرآن بالعربيّ، فما ليس بعربيّ لم يكن قرآنا. و كذا قوله تعالى (إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا). و لأنّ القرآن ما ثبت نقله بالتّواتر، و التّرجمة و المرادف ليس كذلك.
[lxxiii] . أَحْمَدُ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مَيَّاحٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ قَالَ: قَرَأَ رَجُلٌ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع- قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» فَقَالَ لَيْسَ هَكَذَا هِيَ إِنَّمَا هِيَ وَ الْمَأْمُونُونَ فَنَحْنُ الْمَأْمُونُون.
[lxxiv] . قوله عز و جل وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ
قَالَ الْإِمَامُ ع قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ قالُوا يَعْنِي هَؤُلَاءِ الْيَهُودَ الَّذِينَ أَرَاهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمُعْجِزَاتِ الْمَذْكُورَاتِ- عِنْدَ قَوْلِهِ: فَهِيَ كَالْحِجارَةِ الْآيَةَ- «قُلُوبُنَا غُلُفٌ أَوْعِيَةٌ لِلْخَيْرِ، وَ الْعُلُومُ قَدْ أَحَاطَتْ بِهَا وَ اشْتَمَلَتْ عَلَيْهَا، ثُمَّ هِيَ مَعَ ذَلِكَ لَا تَعْرِفُ لَكَ يَا مُحَمَّدُ فَضْلًا- مَذْكُوراً فِي شَيْءٍ مِنْ كُتُبِ اللَّهِ، وَ لَا عَلَى لِسَانِ أَحَدٍ مِنْ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ. فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى رَدّاً عَلَيْهِمْ: بَلْ لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ أَوْعِيَةُ الْعُلُومِ- وَ لَكِنْ قَدْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ أَبْعَدَهُمْ مِنَ الْخَيْرِ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ قَلِيلٌ إِيمَانُهُمْ، يُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى وَ يَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ، فَإِذَا كَذَّبُوا مُحَمَّداً ص فِي سَائِرِ مَا يَقُولُ، فَقَدْ صَارَ مَا كَذَّبُوا بِهِ أَكْثَرَ، وَ مَا صَدَّقُوا بِهِ أَقَلَّ.
وَ إِذَا قُرِئَ «غُلْفٌ» فَإِنَّهُمْ قَالُوا: قُلُوبُنَا [غُلْفٌ] فِي غِطَاءٍ، فَلَا نَفْهَمُ كَلَامَكَ وَ حَدِيثَكَ. نَحْوَ مَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ- وَ فِي آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ.
وَ كِلَا الْقِرَاءَتَيْنِ حَقٌّ، وَ قَدْ قَالُوا بِهَذَا وَ بِهَذَا جَمِيعاً.
[lxxv] . و أما الكلام في زيادته و نقصانه فمما لا يليق به ايضاً، لأن الزيادة فيه مجمع على بطلانها. و النقصان منه، فالظاهر أيضاً من مذهب المسلمين خلافه، و هو الأليق بالصحيح من مذهبنا و هو الذي نصره المرتضى (ره)، و هو الظاهر في الروايات غير أنه رويت روايات كثيرة، من جهة الخاصة و العامة، بنقصان كثير من آي القرآن، و نقل شيء منه من موضع الى موضع، طريقها الآحاد التي لا توجب علماً و لا عملا، و الأولى الاعراض عنها، و ترك التشاغل بها، لأنه يمكن تأويلها. و لو صحت لما كان ذلك طعناً على ما هو موجود بين الدفتين، فان ذلك معلوم صحته، لا يعترضه احد من الأمة و لا يدفعه. و رواياتنا متناصرة بالحث على قراءته و التمسك بما فيه، و ردِّ ما يردُ من اختلاف الأخبار في الفروع اليه. و قد روي عن النبي (ص) رواية لا يدفعها احد، انه قال: (اني مخلف فيكم الثقلين، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا: كتاب اللَّه، و عترتي أهل بيتي، و انهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض). و هذا يدل على انه موجود في كل عصر، لأنه لا يجوز ان يأمر بالتمسك بما لا نقدر على التمسك به. كما أن اهل البيت، و من يجب اتباع قوله حاصل في كل وقت. و إذا كان الموجود بيننا مجمعاً على صحته، فينبغي ان نتشاغل بتفسيره، و بيان معانيه و نترك ما سواه.
[lxxvi] . ومن ذلك: الكلام في زيادة القرآن ونقصانه فإنه لا يليق بالتفسير. فأما الزيادة فيه: فمجمع على بطلانه. وأما النقصان منه: فقد روى جماعة من أصحابنا، وقوم من حشوية العامة، أن في القرآن تغييرا أو نقصانا، والصحيح من مذهب أصحابنا خلافه، وهو الذي نصره المرتضى، قدس الله روحه، واستوفى الكلام فيه غاية الاستيفاء في جواب المسائل الطرابلسيات،
وذكر في مواضع أن العلم بصحة نقل القرآن، كالعلم بالبلدان. والحوادث الكبار، والوقائع العظام، والكتب المشهورة، واشعار العرب المسطورة، فإن العناية اشتدت، والدواعي توفرت على نقله وحراسته، وبلغت إلى حد لم يبلغه فيما ذكرناه، لأن القرآن معجزة النبوة، ومأخذ العلوم الشرعية، والأحكام الدينية، وعلماء المسلمين قد بلغوا في حفظه وحمايته الغاية، حتى عرفوا كل شئ اختلف فيه من إعرابه، وقراءته، وحروفه، وآياته، فكيف يجوز أن يكون مغيرا أو منقوصا، مع العناية الصادقة، والضبط الشديد.
وقال أيضا، قدس الله روحه: إن العلم بتفسير القرآن وأبعاضه في صحة نقله، كالعلم بجملته، وجرى ذلك مجرى ما علم ضرورة من الكتب المصنفة ككتاب سيبويه والمزني، فإن أهل العناية بهذا الشأن يعلمون من تفصيلهما ما يعلمونه من جملتهما، حتى لو أن مدخلا أدخل في كتاب سيبويه بابا في النحو ليس من الكتاب، لعرف وميز وعلم أنه ملحق، وليس من أصل الكتاب، وكذلك القول في كتاب المزني. ومعلوم أن العناية بنقل القرآن وضبطه، أصدق من العناية بضبط كتاب سيبويه ودواوين الشعراء.
وذكر أيضا (رض) أن القرآن كان على عهد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم مجموعا مؤلفا على ما هو عليه الآن، واستدل على ذلك بأن القرآن كان يدرس ويحفظ جميعه في ذلك الزمان حتى عين على جماعة من الصحابة في حفظهم له، وإن كان يعرض على النبي صلى الله عليه وآله وسلم، ويتلى عليه، وإن جماعة من الصحابة مثل عبد الله بن مسعود، وأبي بن كعب، وغيرهما، ختموا القرآن على النبي صلى الله عليه وآله وسلم عدة ختمات، وكل ذلك يدل بأدنى تأمل على أنه كان مجموعا مرتبا غير مبتور ولا مبثوث.
وذكر أن من خالف في ذلك من الامامية والحشوية لا يعتد بخلافهم، فإن الخلاف في ذلك مضاف إلى قوم من أصحاب الحديث، نقلوا أخبارا ضعيفة ظنوا صحتها، لا يرجع بمثلها عن المعلوم المقطوع على صحته.
[lxxvii] . و اعلموا ان العرف من مذهب أصحابنا و الشائع من اخبارهم و رواياتهم ان القرآن نزل بحرف واحد، على نبي واحد، غير انهم اجمعوا على جواز القراءة بما يتداوله القراء و أن الإنسان مخير باي قراءة شاء قرأ، و كرهوا تجويد قراءة بعينها بل أجازوا القراءة بالمجاز الذي يجوز بين القراء و لم يبلغوا بذلك حد التحريم و الحظر.
و روى المخالفون لنا عن النبي (ص) انه قال: (نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف.) و في بعضها: (على سبعة أبواب) و كثرت في ذلك رواياتهم. و لا معنى للتشاغل بإيرادها. و اختلفوا في تأويل الخبر،
فاختار قوم ان معناه على سبعة معان: أمر، و نهي، و وعد، و وعيد، و جدل، و قصص، و أمثال و روى ابن مسعود عن النبي «ص» انه قال: (نزل القرآن على سبعة أحرف: زجر، و أمر، و حلال، و حرام، و محكم، و متشابه، و أمثال.) و روى ابو قلامة عن النبي [ص] انه قال: [نزل القرآن على سبعة أحرف: أمر، و زجر، و ترغيب، و ترهيب، و جدل، و قصص، و أمثال.]
و قال آخرون: [نزل القرآن على سبعة أحرف.] أي سبع لغات مختلفة، مما لا يغير حكما في تحليل و تحريم، مثل. هلم. و يقال من لغات مختلفة، و معانيها مؤتلفة. و كانوا مخيرين في أول الإسلام في أن يقرءوا بما شاءوا منها. ثم اجمعوا على حدها، فصار ما اجمعوا عليه مانعاً مما اعرضوا عنه. و قال آخرون: [نزل على سبع لغات من اللغات الفصيحة، لأن القبائل بعضها افصح من بعض] و هو الذي اختاره الطبري. و قال بعضهم: [هي على سبعة أوجه من اللغات، متفرقة في القرآن، لأنه لا يوجد حرف قرئ على سبعة أوجه.] و قال بعضهم: [وجه الاختلاف في القراءات سبعة:
أولها- اختلاف اعراب الكلمة او حركة بنائها فلا يزيلها عن صورتها في الكتاب و لا يغير معناها نحو قوله: هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ بالرفع و النصب وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ؟ بالنصب و النون و هل يجازى إلا الكفور؟ بالياء و الرفع. و بالبخل و البخل و البخل برفع الباء و نصبها. و ميسرة و ميسرة بنصب السين و رفعها.
و الثاني- الاختلاف في اعراب الكلمة و حركات بنائها مما يغير معناها و لا يزيلها عن صورتها في الكتابة مثل قوله: رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا على الخبر. ربنا باعد على الدعاء. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ بالتشديد و تلقونه بكسر اللام و التخفيف
و الوجه الثالث- الاختلاف في حروف الكلمة دون اعرابها، مما يغير معناها و لا يزيل صورتها نحو قوله تعالى: كَيْفَ نُنْشِزُها بالزاء المعجمة و بالراء الغير معجمة
و الرابع- الاختلاف في الكلمة مما يغير صورتها و لا يغير معناها نحو قوله: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً » و الازقية. و كالصوف المنفوش و كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ »
و الخامس- الاختلاف في الكلمة مما يزيل صورتها و معناها نحو: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ » و طلع. وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ
السادس- الاختلاف بالتقديم و التأخير نحو قوله: بِالْحَقِ » و جاءت سكرة الحق بالموت.
السابع- الاختلاف بالزيادة و النقصان نحو قوله: و ما عملت أيديهم و ما عملته » بإسقاط الهاء و إثباتها. و نحو قوله: فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ و ان الله الغني الحميد. في سورة الحديد .
و هذا الخبر عندنا و ان كان خبراً واحداً لا يجب العمل به فالوجه الأخير أصلح الوجوه على ما روي عنهم عليه السلام من جواز القراءة بما اختلف القراءة فيه.
[lxxviii] . قالوا: وإنما اجتمع الناس على قراءة هؤلاء، واقتدوا بهم فيها لسببين. أحدهما: إنهم تجردوا لقراءة القرآن، واشتدت بذلك عنايتهم مع كثرة علمهم، ومن كان قبلهم، أو في أزمنتهم، ممن نسب إليه القراءة من العلماء، وعدت قراءتهم في الشواذ. لم يتجرد لذلك تجردهم، وكان الغالب على أولئك الفقه، أو الحديث، أو غير ذلك من العلوم. والآخر: إن قراءتهم وجدت مسندة لفظا، أو سماعا، حرفا حرفا، من أول القرآن إلى آخره، مع ما عرف من فضائلهم، وكثرة علمهم بوجوه القرآن.
فإذ قد تبينت ذلك فاعلم أن الظاهر من مذهب الإمامية أنهم أجمعوا على جواز القراءة بما تتداوله القراء بينهم من القراءات، إلا أنهم اختاروا القراءة بما جاز بين القراء، وكرهوا تجريد قراءة مفردة، والشائع في أخبارهم أن القرآن نزل بحرف واحد،
وما روته العامة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف، اختلف في تأويله، فأجرى قوم لفظ الأحرف على ظاهره، ثم حملوه على وجهين.
أحدهما: إن المراد سبع لغات مما لا يغير حكما في تحليل، ولا تحريم، مثل هلم، واقبل، وتعال. وكانوا مخيرين في مبتدأ الاسلام في أن يقرأوا بما شاءوا منها، ثم أجمعوا على أحدها، وإجماعهم حجة، فصار ما أجمعوا عليه مانعا مما أعرضوا عنه،
والآخر: إن المراد سبعة أوجه من القراءات، وذكر أن الاختلاف في القراءة على سبعة أوجه أحدها: اختلاف إعراب الكلمة مما لا يزيلها عن صورتها في الكتابة، ولا يغير معناها نحو قوله (فيضاعفه) بالرفع والنصب. والثاني: الاختلاف في الإعراب مما يغير معناها، ولا يزيلها عن صورتها نحو قوله: (إذ تلقونه وإذا تلقونه). والثالث: الاختلاف في حروف الكلمة دون إعرابها، مما يغير معناها، ولا يزيل صورتها، نحو قوله: (كيف ننشزها وننشرها) بالزاء والراء. والرابع: الاختلاف في الكلمة مما يغير صورتها، ولا يغير معناها نحو قوله: (إن كانت إلا صيحة، وإلا زقية)، والخامس: الاختلاف في الكلمة مما يزيل صورتها ومعناها نحو: (طلح منضود وطلع)، والسادس: الاختلاف بالتقديم والتأخير نحو قوله: (وجاءت سكرة الموت بالحق وجاءت سكرة الحق بالموت)، والسابع: الاختلاف بالزيادة والنقصان نحو قوله: (وما عملت أيديهم وما عملته أيديهم).
وقال الشيخ السعيد أبو جعفر الطوسي، قدس الله روحه: هذا الوجه أملح لما روي عنهم عليه السلام، من جواز القراءة بما اختلف القراء فيه.
وحمل جماعة من العلماء الأحرف على المعاني والأحكام التي ينتظمها القرآن دون الألفاظ. واختلفت أقوالهم فيها، فمنهم من قال: إنها وعد ووعيد، وأمر ونهي، وجدل وقصص، ومثل، وروي عن ابن مسعود عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف: زجر، وأمر، وحلال، وحرام، ومحكم، ومتشابه، وأمثال. وروى أبو قلابة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف: أمر، وزجر، وترغيب، وترهيب، وجدل، وقصص، ومثل. وقال بعضهم: ناسخ ومنسوخ، ومحكم ومتشابه، ومجمل ومفصل، وتأويل لا يعلمه إلا الله عز وجل.
[lxxix] . و بالجملة فالنظر في الأخبار و ضم بعضها إلى بعض يعطي جواز القراءة لنا بتلك القراءات رخصة و تقية و ان كانت القراءة الثابتة عنه (صلى اللّه عليه و آله) انما هي واحدة و إلى ذلك أيضا يشير كلام شيخ الطائفة المحقة (قدس سره) في التبيان حيث قال: ان المعروف من مذهب الإمامية و التطلع في اخبارهم و رواياتهم ان القرآن نزل بحرف واحد على نبي واحد غير أنهم أجمعوا على جواز القراءة بما يتداوله القراء و ان الإنسان مخير بأي قراءة شاء قرأ، و كرهوا تجريد قراءة بعينها. انتهى و مثله أيضا كلام الشيخ أمين الإسلام الطبرسي في كتاب مجمع البيان حيث قال: الظاهر من مذهب الإمامية أنهم أجمعوا على القراءة المتداولة بين القراء و كرهوا تجريد قراءة مفردة و الشائع في أخبارهم (عليهم السلام) ان القرآن نزل بحرف واحد. انتهى.و كلام هذين الشيخين (عطر اللّه مرقديهما) صريح في رد ما ادعاه أصحابنا المتأخرون (رضوان اللّه عليهم) من تواتر السبع أو العشر.
[lxxx] . و روى المخالفون لنا عن النبي (ص) انه قال: (نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف.) و في بعضها: (على سبعة أبواب) و كثرت في ذلك رواياتهم. و لا معنى للتشاغل بإيرادها. و اختلفوا في تأويل الخبر:
فاختار قوم ان معناه على سبعة معان: أمر، و نهي، و وعد، و وعيد، و جدل، و قصص، و أمثال و روى ابن مسعود عن النبي «ص» انه قال: (نزل القرآن على سبعة أحرف: زجر، و أمر، و حلال، و حرام، و محكم، و متشابه، و أمثال.) و روى ابو قلامة عن النبي [ص] انه قال: [نزل القرآن على سبعة أحرف: أمر، و زجر، و ترغيب، و ترهيب، و جدل، و قصص، و أمثال.]
و قال آخرون: [نزل القرآن على سبعة أحرف.] أي سبع لغات مختلفة، مما لا يغير حكما في تحليل و تحريم، مثل. هلم. و يقال من لغات مختلفة، و معانيها مؤتلفة. و كانوا مخيرين في أول الإسلام في أن يقرءوا بما شاءوا منها. ثم اجمعوا على حدها، فصار ما اجمعوا عليه مانعاً مما اعرضوا عنه. و قال آخرون: [نزل على سبع لغات من اللغات الفصيحة، لأن القبائل بعضها افصح من بعض] و هو الذي اختاره الطبري.
و قال بعضهم: [هي على سبعة أوجه من اللغات، متفرقة في القرآن، لأنه لا يوجد حرف قرئ على سبعة أوجه.]
و قال بعضهم: [وجه الاختلاف في القراءات سبعة:
أولها- اختلاف اعراب الكلمة او حركة بنائها فلا يزيلها عن صورتها في الكتاب و لا يغير معناها نحو قوله: هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَر لَكُمْ بالرفع و النصب وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ؟ بالنصب و النون و هل يجازى إلا الكفور؟ بالياء و الرفع. و بالبخل و البخل و البخل برفع الباء و نصبها. و ميسرة و ميسرة بنصب السين و رفعها.
و الثاني- الاختلاف في اعراب الكلمة و حركات بنائها مما يغير معناها و لا يزيلها عن صورتها في الكتابة مثل قوله: رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا على الخبر. ربنا باعد على الدعاء. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ بالتشديد و تلقونه بكسر اللام و التخفيف و الوجه.
الثالث- الاختلاف في حروف الكلمة دون اعرابها، مما يغير معناها و لا يزيل صورتها نحو قوله تعالى: كَيْفَ نُنْشِزُها بالزاء المعجمة و بالراء الغير معجمة
و الرابع- الاختلاف في الكلمة مما يغير صورتها و لا يغير معناها نحو قوله: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً و الازقية. و كالصوف المنفوش و كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ و الخامس- الاختلاف في الكلمة مما يزيل صورتها و معناها نحو: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ و طلع. وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ السادس- الاختلاف بالتقديم و التأخير نحو قوله: بِالْحَقِ و جاءت سكرة الحق بالموت.
السابع- الاختلاف بالزيادة و النقصان نحو قوله: و ما عملت أيديهم و ما عملته بإسقاط الهاء و إثباتها. و نحو قوله: فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ و ان الله الغني الحميد. في سورة الحديد.
و هذا الخبر عندنا و ان كان خبراً واحداً لا يجب العمل به فالوجه الأخير أصلح الوجوه على ما روي عنهم عليه السلام من جواز القراءة بما اختلف القراءة فيه.
[lxxxi] . وما روته العامة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف، اختلف في تأويله، فأجرى قوم لفظ الأحرف على ظاهره، ثم حملوه على وجهين.
أحدهما: إن المراد سبع لغات مما لا يغير حكما في تحليل، ولا تحريم، مثل هلم، واقبل، وتعال. وكانوا مخيرين في مبتدأ الاسلام في أن يقرأوا بما شاءوا منها، ثم أجمعوا على أحدها، وإجماعهم حجة، فصار ما أجمعوا عليه مانعا مما أعرضوا عنه،
والآخر: إن المراد سبعة أوجه من القراءات، وذكر أن الاختلاف في القراءة على سبعة أوجه أحدها: اختلاف إعراب الكلمة مما لا يزيلها عن صورتها في الكتابة، ولا يغير معناها نحو قوله (فيضاعفه) بالرفع والنصب. والثاني: الاختلاف في الإعراب مما يغير معناها، ولا يزيلها عن صورتها نحو قوله: (إذ تلقونه وإذا تلقونه). والثالث: الاختلاف في حروف الكلمة دون إعرابها، مما يغير معناها، ولا يزيل صورتها، نحو قوله: (كيف ننشزها وننشرها) بالزاء والراء. والرابع: الاختلاف في الكلمة مما يغير صورتها، ولا يغير معناها نحو قوله: (إن كانت إلا صيحة، وإلا زقية)، والخامس: الاختلاف في الكلمة مما يزيل صورتها ومعناها نحو: (طلح منضود وطلع)، والسادس: الاختلاف بالتقديم والتأخير نحو قوله: (وجاءت سكرة الموت بالحق وجاءت سكرة الحق بالموت)، والسابع: الاختلاف بالزيادة والنقصان نحو قوله: (وما عملت أيديهم وما عملته أيديهم). وقال الشيخ السعيد أبو جعفر الطوسي، قدس الله روحه: هذا الوجه أملح لما روي عنهم عليه السلام، من جواز القراءة بما اختلف القراء فيه،
وحمل جماعة من العلماء الأحرف على المعاني والأحكام التي ينتظمها القرآن دون الألفاظ. واختلفت أقوالهم فيها، فمنهم من قال: إنها وعد ووعيد، وأمر ونهي، وجدل وقصص، ومثل، وروي عن ابن مسعود عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف: زجر، وأمر، وحلال، وحرام، ومحكم، ومتشابه، وأمثال.
[lxxxii] . و الاختلاف على ثلاثة اضرب: اختلاف تناقض، و اختلاف تفاوت، و اختلاف تلاوة. و ليس في القرآن اختلاف تناقض، و لا اختلاف تفاوت، لأن اختلاف التفاوت هو في الحسن و القبح، و الخطأ و الصواب، و نحو ذلك مما تدعوا إليه الحكمة أو يصرف عنه. و أما اختلاف التلاوة، فهو ما تلاءم في الحسن، فكله صواب، و كله حق. و هو اختلاف وجوه القراءات و اختلاف مقادير الآيات و السور و اختلاف الأحكام في الناسخ و المنسوخ.
[lxxxiii] . و الاختلاف في الكلام يكون على ثلاثة أضرب اختلاف تناقض و اختلاف تفاوت و اختلاف تلاوة و اختلاف التفاوت يكون في الحسن و القبح و الخطإ و الصواب و نحو ذلك مما تدعو إليه الحكمة و تصرف عنه و هذا الجنس من الاختلاف لا يوجد في القرآن البتة كما لا يوجد اختلاف التناقض و أما اختلاف التلاوة فهو ما يتلاوم في الجنس كاختلاف وجوه القرآن و اختلاف مقادير الآيات و السور و اختلاف الأحكام في الناسخ و المنسوخ فذلك موجود في القرآن و كله حق و كله صواب.
بدون نظر